آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, January 10, 2014
تفلسف به ساعت پنجِ صبح
از همان بار اولی که مرد را دیدم، از لایفاستایلاش خوشم آمده بود. دیتیلهای خوبی داشت، خودش، رفتارش، وسایلاش، کلا. آنقدر خوب، که حواسم رفته بود پیاش. چند ماه بعد، دوست بودیم با هم. معاشرتطور. حالا رفیقیم(بزنم به تخته)، آن سال اما تازه داشتیم معاشرت میکردیم با هم. شبها مینشستیم به شام و پیکی ودکا و فیلم و سریال و الخ. خانهی خوبی داشت مرد. خوب که نه، جذاب. از آن خانهها که خیلی خوب چیده شده، هر گوشهاش پر از دیتیلهای دیدنیست، امبیانس دارد کلا. خانهی مرد شده بود کنج شخصی من. فضایی بود که مرا از خودم و دور و برم جدا میکرد به کل. حرفها و آدمها و معاشرتها و اتفاقهای آن خانه هیچ همپوشانی با دنیای من نداشت. مرد از یک جایی به بعد تصمیم گرفت دیگر وبلاگم را نخواند. همان خردههمپوشانی هم که بود، رفت. خیلی خوب بود این تفکیک دنیاها.
خانهی مرد نیمهتاریک بود همیشه. نورهای نارنجی گاهبهگاه، چند نقطه، اینجا و آنجا، چراغهای آمپلیفایر، نور مانیتور، آباژور کنار کاناپه و آن یکی آباژور توی اتاقخواب، همینها. وارد خانه که میشدی، همهچیز نیمهتاریک بود، موزیک مطبوعی پخش میشد، و مرد، با همان لبخند جاودانهاش، مثل همیشه، خوشرو و منتظر. یکجور پَکِ مطبوع نیمهتاریک. یک پیک ودکا را با همان پیک فلزی همیشگی پیمانه میکرد میریخت توی لیوان، یخ، و دو جور آبمیوه، از هر کدام یک پیک، ترکیب همیشگی. خوب جواب میداد هم. سال اول، حین آن معاشرتهای آرام، هر بار گوشهای از خانه را کشف میکردم من. سیگارپیچ قدیمی، فلان تابلوی توی توالت، زیرسیگاری کار فلان آرتیست، از اینجور چیزها. تاریکی خانه، مرا مجذوب تماشای آن کرده بود. صدای موزیک از جایی میآمد که نمیدیدم کجاست. گاهی که فیلم نمیدیدیم، پرده میرفت بالا، و تا خوابم نبرده بود محو دیوار مقابلم میشدم که پر بود از تابلوهای مختلف. هر بار ترکیبشان فرق میکرد هم. ترکیب ملافهها و آن دو تا پتوی گرم و سبک و لیوانهای پای تخت. چیدمان کتابها و لباسها و حولههای توی حمام و الخ. آن سال جذابیت خانه تمام نشد.
گفته بود «سیزن جدید کلیفورنیکیشن گرفتم برات، بیا». چند سیزن قبل را با هم دیده بودیم. خوش گذشته بود. بعد از یکی دو سال معاشرت، دیگر میدانستم چه جوری خوش میگذرد با مرد. گفته بود سیزن جدید کلیفورنیکیشن گرفتم برات، بیا. رفته بودم. تا بشینیم سریال ببینیم، کلی حرف زده بودیم شام خورده بودیم حرف زده بودیم با چند هزار پیک ودکا، یادم نیست. یادم است حال خوبی داشتیم. خیلی. یادم است چند سوال پرسیده بود ازم مرد، از آن سوالهای همپوشانیدار. من؟ تعجب کرده بودم. آنقدر گیج بودم که فرداش هیچ یادم نمیآمد دقیقا چی پرسیده بود و دقیقاتر چی جواب داده بودم. فقط یادم مانده بود که تلویحا گفته بودم نه. خواسته بودم رابطهمان همانجور که هست بماند. گمانم گفته بود خب. یادم مانده مهربان بود، و آندرستندیگ، خیلی.
چند ساعت گذشته بود و من هیچ یادم نمیآمد کلیفورنیکیشن دیدیم یا نه. گیجِ خوبی بودم برای خودم. دستم را دراز کردم پایین تخت، بطری آب را برداشتم سر کشیدم. میدانستم همیشه یک بطری آب، همینجاست، همین پایین تخت، طرفِ من. هیچوقت نمیفهمیدم مرد کی این بطری را میگذارد برایم. مثل همانکه هیچوقت نفهمیدم کی لباسهایم را برمیدارد میگذارد کنار لباسهای خودش، روی نردهها. همیشه بیدار شده بودم، دست دراز کرده بودم آب برداشته بودم سرکشیده بودم، بعد پتو را زده بودم کنار، رفته بودم لباس پوشیده بودم، آمده بودم مرد را بوسیده بودم آرام، گاهی همانجور که خواب بود از روی پتو، و هوا هنوز روشن نشده برگشته بودم خانه، مثل همیشه. چند ساعت گذشته بود و من هیچ یادم نمیآمد کلیفورنیکیشن دیدیم یا نه. گیجِ خوبی بودم برای خودم. دستم را دراز کردم پایین تخت، بطری آب را برداشتم سر کشیدم. پتو را زدم کنار بلند شوم بروم سراغ لباسها، که دستش را حلقه کرد دورم از پشت، کشاندَم طرف خودش. پشت گردنم را بوسید گفت نرو. بوسیدمش که «داره صبح میشه، دیرتر برم میخورم به ترافیک اول صبح، همت و صدر هم که مصیبته». مرا کشیدتر طرف خودش. گفت «نرو اصن، کلا نرو، بمون». فرداش که فکر کرده بودم، یک چیزهایی از حرفهامان یادم آمده بود. جزئیات بیشتر را هم هیچوقت روم نشد بپرسم ازش. آن موقع اما گفتم «باید برم، میدونی که». گفت «آره میدونم. نرو اما، بمون». ندیده بودم تا قبل از آن شب، که جز به شوخی و خنده، اینجور جدی بگوید بمان. مرا کشاند طرف خودش و سفت در آغوشم گرفت. صورتش را چسباند به گردنم. گفت بمان. دیگر چیزی نگفتم. پتوی کنار زده را دوباره کشید روم. ماندم.
یادم نیست کی خوابمان برد. یادم است اما بیدار که شدم، حوالی ظهر بود. مرد خواب بود. عمیق. من خوب خوابیده بودم و سیر-خواب به صبحانه فکر کرده بودم. فکر کرده بودم بلند شوم صبحانه درست کنم برایش، بیاورم توی تخت. دست دراز کردم بطری پای تخت را برداشتم. آب نداشت. پتو را زدم کنار. رفتم سراغ لباسها. پیراهن مرد را تنم کردم رفتم طرف آشپزخانه به هوای آب. حوالی ظهر بود. آفتاب، به سختی خودش را از لابهلای پردهکرکرههای چوبی کشانده بود تو. خانه، نیمهروشن بود. برای اولین بار، میشد تمام خانه را توی نور دید. یادم رفت بروم توی آشپزخانه. دراز کشیدم روی کاناپه، به تماشای خانه. نیمساعت بعد، مرد داشت املت درست میکرد. کرکرهها را باز کرده بود و نور مطبوعی پهن شده بود کف خانه. بوی قهوه پیچیده بود توی سالن. من دراز کشیده بودم روی کاناپه و مرد را تماشا میکردم که گوچه قاچ میکند، که پرتقال قاچ میکند، که تخممرغ میشکاند توی کاسه. خانه، کاریزمایش را از دست داده بود.
***
زن، دوست صمیمی مرد بود. مرد، رفیق چندین و چند سالهام. (بزنیم به تختهای در کار نیست. این مرد، مرد دیگریست و دیگر کاری از دست تخته برنمیآید، لااقل همین حالا که دارم اینها را مینویسم.) نمیدانم چی شد که با زن دوست شدم. به نظرم شخصیت جالبی داشت. از آنها بود که از معاشرتاش لذت میبردم (:تخته). اداهای زنانه و بدجنسیهای زنانه نداشت. دوست صمیمی مردهایی بود که رفیق چندین و چندسالهام بودند و همین باعث میشد احساس نزدیکی کنم با او. مرد (همان مردِ دیگر)، خبر معاشرت من و زن را که شنید، قیافهاش رفت توی هم. غیرلیترالی طبعا. احساس کردم همچین هم خوشش نیامده که ما داریم با هم معاشرت میکنیم. عجیب بود برایم. بعدترها، این اتفاق برایم در مورد مردهای دیگری هم افتاد. خوششان نمیآمد با دوست صمیمیشان معاشرت کنم من. عجیب بود برایم. خوشنیامدنشان از جنس حسادت نبود. چیزی بود که من بلد نبودماش.
***
حالا با مرد (همان مردِ بزنم به تخته) دوست صمیمی و چندسالهایم. حالا خانهاش که میروم، بیشتر از تماشا، حرف داریم که بزنیم با هم. خاطرهی مشترک حتا. حالا اینجوریست که موقع تماشای خانهی نیمهتاریک، حواسم میرود پی فلان خودنویس یا مجسمهی جدید که تا هفتهی پیش اینجا نبوده، یا بالای شومینه که حسابی گردگیری شده، یا فلان پانچوی جدید چهارخانه روی پشتی کاناپه. خانه هنوز کنج دنج شخصی من است. خانه؟
***
چند وقت پیش نشسته بودم به تماشای سیزن آخر کلیفورنیکیشن. یاد خاطرهام افتاده بودم با مرد. یاد خانه، یاد فردا ظهر، و کاریزمایی که یکباره با تابیدن نور از میان رفته بود. اسرار خانه برایم هویدا شده بود. حین کلیفورنیکیشن، یاد خاطرهام افتادم از معاشرتام با زن، و مرد، همان مردِ دیگر، که چه خوشش نیامده بود. ناگهان نور تابید روی مغزم. با معاشرت من و زن، نور تابیده بود روی من، به مثابه خانه، و مرد، همان مردِ دیگر، لابد فکر کرده بود با تاباندن این منبع نور روی خودم، دیگر کاریزمای زن اثیریاش را از بین بردهام. خانهی نیمهتاریک، زن اثیری، مرد جذاب قلمبهدست خوشمعاشرت، همه کاریزمایشان به منبع نوری وصل است، ولاغیر. به زاویهی منبع نور، در واقع. هالهی نیمهتاریک و نیمهمرموز پیرامون اشیا، پیرامون آدمهاست که جذاب میکندشان. که قوهی تخیل ما را فعال نگاه میدارد. که تکهای از آن را، از او را میبینیم در روشن-تاریک رابطه، و باقی را تخیل میکنیم. همانجور که دوست داریم تخیل میکنیم. و چون همهاش را ندیدهایم، و چون کسی جز من او را ندیده، با همان تخیل و با همان آبوتاب و با همان اغراق، باز-تعریفاش میکنیم. گاهی حتا ته دلمان امید این را داریم که آن خانه، که آن زن، همیشه پنهان بماند و فقط به واسطهی «من» باز-تعریف شود. همینجوریهاست شاید، که وقتی خانه را، زن را، فردا ظهر، بیواسطهی نگاه ستایشگر مرد، اینجور از نزدیک، زیر نور یکدست میبینیم، هالهی اسرار دورش به کلی فرو میریزد. کاریزما از بین میرود. گاهی حتا با خود فکر میکنیم «این بود آرمانهای ما؟». همینجوریهاست شاید که گاهی اوقاتمان تلخ میشود از نور ظهر، از معاشرت آن دو زن، از آن نوشتهی افشاگر توی فلان وبلاگ ناشناس. نوری تابیده، مستقیم، بیواسطه، و چیزی فروریخته، چیزی از بین رفته.
***
حالا اما با مرد (همان مردِ بزنم به تخته) دوست صمیمی و چندسالهایم. حالا خانهاش که میروم، بیشتر از تماشا، حرف داریم که بزنیم با هم. خاطرهی مشترک حتا. حالا اینجوریست که موقع تماشای خانهی نیمهتاریک، حواسم میرود پی فلان خودنویس یا مجسمهی جدید که تا هفتهی پیش اینجا نبوده، یا بالای شومینه که حسابی گردگیری شده، یا فلان پانچوی جدید چهارخانه روی پشتی کاناپه. خانه هنوز کنج دنج شخصی من است. خانه؟
|
این چیزی که نوشتی خیلی قابل حسه و خیلی ها یه جورش رو تجربه کردن، کاملا فهمیدنیه
بعد توی مرد مرد میکنی. هی هم توضیح میدی اون مرد نه، اون یکی. این مرد نه، مردِ بزنم به تخته. مردِ به بزنم به تخته نه، مرد خالی. مردِ نزنم به تخته. مرد. اون مرد. این مرد. بابا خب اسم بذار، اینیشال بذار. واقعا مجبوری اینطوری خراب و غیرقابل خوندن کنی نوشته ت رو؟
این چیزی که نوشتی خیلی قابل حسه و خیلی ها یه جورش رو تجربه کردن و کاملا فهمیدنیه
ولی تو هی مرد مرد میکنی بیست بار تو هر پاراگراف و هی هم میخوای توصیح بدی که این دفع منظورت کدوم مَرده
این مرد نه، اون مرد. اون مرد نه، مردِ بزنم به تخته. مردِ نزنم به تخته. مردِ تخته فایده نداره. اون مرد. این مرد. مرد. اون یکی مردو مرد تخته. این یکی مرد و مرد غیر تخته ای
خب مسخره س دیگه
اسم بذار، اینیشال بذار، مجبوری اینجوری خراب و غیرقابل خوندن (و به خیال خودت جذاب) کنی نوشته ت رو؟
بیخیال بابا
شونزده سالت که نیس
این چیزی که نوشتی خیلی قابل حسه و خیلی ها یه جورش رو تجربه کردن و کاملا فهمیدنیه
ولی تو هی مرد مرد میکنی بیست بار تو هر پاراگراف و هی هم میخوای توصیح بدی که این دفع منظورت کدوم مَرده
این مرد نه، اون مرد. اون مرد نه، مردِ بزنم به تخته. مردِ نزنم به تخته. مردِ تخته فایده نداره. اون مرد. این مرد. مرد. اون یکی مردو مرد تخته. این یکی مرد و مرد غیر تخته ای
خب مسخره س دیگه
اسم بذار، اینیشال بذار، مجبوری اینجوری خراب و غیرقابل خوندن (و به خیال خودت جذاب) کنی نوشته ت رو؟
بیخیال بابا
شونزده سالت که نیس
این چیزی که نوشتی خیلی قابل حسه و خیلی ها یه جورش رو تجربه کردن و کاملا فهمیدنیه
ولی تو هی مرد مرد میکنی بیست بار تو هر پاراگراف و هی هم میخوای توصیح بدی که این دفع منظورت کدوم مَرده
این مرد نه، اون مرد. اون مرد نه، مردِ بزنم به تخته. مردِ نزنم به تخته. مردِ تخته فایده نداره. اون مرد. این مرد. مرد. اون یکی مردو مرد تخته. این یکی مرد و مرد غیر تخته ای
خب مسخره س دیگه
اسم بذار، اینیشال بذار، مجبوری اینجوری خراب و غیرقابل خوندن (و به خیال خودت جذاب) کنی نوشته ت رو؟
بیخیال بابا
شونزده سالت که نیس