آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, May 8, 2014 «یار در خانه و ما گرد جهان»ام از خودم، کلا.. ۱. کتف راستم رو داشتم میمالیدم و میگفتم باز این رگ بدقلق گرفت، الاناست که بزنه به دستم. اومد سروقت رگه و گفت بذار ببینم. رد رگ رو گرفت رفت پایین، گفت دراز بکش درستش کنم. دراز کشیدم سعی کردم بدنم رو شل نگه دارم رگه آزاد باشه. آزاد نبود اما، تِنس و خشک بود، مث سنگ. درد داشتم. گفت یه خورده تحمل کن، الان درستش میکنیم. یه ساعت بعد رگه نرم شده بود و درد از بین رفته بود. گفتم کجا بودی اینهمه سال پس؟ گفت تمام این سالها بودم که. گفت تو تمام این مدت، کِی شد که خواستی باشم و نبودم؟ راست میگفت. چهم بود پس؟ حتا درستتر که فکر کردم، دیدم ما هیچوقت بریکآپ هم نکردیم با هم. یه روز من راهمو کشیدم رفتم، صرفا. اون اما هیچوقت هیچجا نرفت. ۲. کم شده بود لحنش جدی باشه باهام. اون بار که تلفن زد اما، وسط حرفهاش گفت صلاح میدونم فلان کار رو انجام بدی. یکی از معدود بارهایی که طی این سیزده چهارده سال لحنش جدی شده بود باهام. بیکه سوالی بپرسم، گوشی رو که گذاشتم، بیکه فکر کنم، کاری که گفته بود رو انجام دادم. کار عجیبی بود برای خودم، عجیبتر از اون اما بیسوال و بیمکث انجام دادنش بود. یادم افتاد چه تمام این سالها همینقدر اعتماد داشتهم بهش، مطلق، بیکه سوالی. چهم بود پس؟ ۳. اون روزای اول مریضی، که هنوز گلدونطور بود احوالم، اومد دنبالم که بریم چمدونه رو بخریم. خندهم گرفت که با این حال خراب فقط چمدون لازم دارم من. رفتیم چمدونفروشی اما. بیکه شک کنم رفتیم همون دلسی مشکیه رو برداشتیم، مدل کراس-تریپ، که توش دوخت قرمز داره. هزارتا مدل دیگه هم اونجا بود، اما میدونستم چی میخوام. از اولشم چشمم دنبال همین مدل اسپرت کراس-تریپ بود. خندهکنان چمدونه رو خریدیم گذاشتیم صندوقعقب. گمونم هنوزم تو صندوقعقب ماشینش باشه. خیالم راحت شد که چمدونه رو دارم. فکر کردم چههمه با این آدم خیالم راحته از همهچی. فکر کردم چهمه پس؟ ۴. داشتم میفتادم، سقوط آزاد. برای اولین بار حتا نا نداشتم دستم رو دراز کنم، به جایی گیر کنم بلکه، نیفتم شاید. بیکه یادم بیاد کِی، بیکه یادم بیاد چهجوری، اومد وایستاد پشتم. گذاشت با خیال راحت بیفتم. گفت نترس، بیفت، من هستم، میگیرمت. راست میگفت. موند. گفت اگه لازم باشه میام همینجا اصن. با خودم فکر کردم همیشه از این حرفا میزنن همه. راست میگفت اما. اومد همینجا. اونقدر موند تا ترسم ریخت. تا کمکم ترسم داره میریزه. ۵. امروز روز عجیبی بود. از صبح آدمهای جدید رو یکییکی ملاقات کردم. آدمهای جدید و آروم. آدمهای آروم و قابل اعتماد. امروز بالاخره شروع کردم به چیدن مهرهها. فکر کردم چه روز عجیبی. فردا نوزدهم اردیبهشته. شد دو سال. شب زنگ زد. با همون صدای آروم همیشه. صدای آروم و قابل اعتماد. گفت برو خونه دختر، برو استراحت کن، «هستیم» دیگه. فکر کردم چه روز عجیبی. فردا میشه دو سال. فکر کردم چه از فردا چه همهچی یواشیواش عوض میشه. از فردا دیگه اینجاست. فکر کردم آخخخ که چه هنوز عاشق این خرده آرزوهاییام که واقعی میشن. فکر کردم آخخخخ که چه با این آدم دنیا واقعیه. چه آروم و قابل اعتماد و واقعی. |
بهار امسال چه مثبت شده
برای اولین بار