آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, June 8, 2014
مث لِگو میمونه باهام. یه جوری چفت میشه بهم که اصن آدم صدای «تق»شو میشنوه حتا. انگار قالبریزی کرده باشنمون برا هم. دیدی بعضیا رو هر قدر بچرخونیشون باز یه گوشهای یه تیزیای زاویهای چیزی دارن که گیر میکنه بهت؟ که خراشت میده؟ که یه جاهایی خیلی زیرپوستی رو اعصابته؟ دیدی باید چند دور پیچ و تاب بخورین تا بتونین بالاخره جا بیفتین تو بغل هم؟ اونم نصفهنیمه؟ که یا پای اون خواب بره یا تو نتونی با دماغ نفس بکشی یا هرچی؟ منم تا قبل از این همیشه فک میکردم که خب آدما رو باهاس با زاویههاشون پذیرفت. آدم قلفتی که نداریم که. میشه بعدنا به مرور زمان تمرین کرد تیزیها رو سمباده کشید کمی نرمتر و گردترشون کرد. ولی به هر حال سفارشی نیست که بدی واسهت بسازن که. بعد از الف اما زندگی سخت شد. به قول شاعر، قاعده دیگر شد. الف سفارشیه بسکه. انگار نقشهشو با تمام اندازهها و دیتیلها دادی برات ساختهن. عجیب به قاعدهست. چفت و مناسب و به اندازه و خوشترکیب. حالا؟
حالا هیچی. تا الف هست که بهشته طبعا. همهچی خوب و خوشه. اما بدعادت میشه آدم. تا قبل از الف فک میکردم خب زندگی همینه و همهچی نصفهنیمهست و بین «خوبه» و «بد نیست» و «اِی» و «حالا ببینیم چی میشه» و «مگه خودمون کی هستیم بابا» باید یکیو انتخاب کرد. بعد از الف اما آدم دیگه ناامید میشه از زندگی. مزهی «سفارش بده برات بسازن» که بره زیر دندون آدم، دیگه نمیتونی عقبگرد کنی. دیگه نمیتونی تجربههه رو انکار کنی. میتونی محض رفع گرسنگی ساندویچ بخوریا، نه که نشه، میخوری هم، اما دیگه لذت نمیبری. اما دیگه هیچی الف نمیشه برات. که یعنی بعضی آدما هستن در زندگی، بعضی اتفاقها بعضی تجربهها، که خوانشِ تو رو از یک مساله به کل دگرگون میکنن. که زندگی رو به قبل و بعد از خودشون تقسیم میکنن. تو هنوز همون آدم قبل از «اتفاق»ای، به ظاهر، اما چیزی اساسی درون تو عوض شده. اونقدر اساسی و اونقدر مهیب که دیگه گریزی ازش نیست. به استقبال اون موقعیت منحصر به فرد رفتی و تجربه رو از سر گذروندی و بهشت رو مزه کردی هم، قبول، اما دیگه لذت تمام تجارب منطقی و معمول و مشابه بعدی رو به پاس داشتن اون یک قلم تجربه، میبازی. از وبلاگ کارپه |
|
Comments:
Post a Comment
|