آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, November 9, 2014 میخواهم بچههایم را قورت بدهم وارد مطب که شدم و سلام که کردم و پرسید خب چه خبر از آیدا، گفتم «میخوام بچههامو بخورم دکتر». غشغش زد زیر خنده و گفت بشین به زبون لُری توضیح بده یعنی چی. شما وبلاگنویسا مریضیهاتونم میپیچونین تو هزارتا کلمهی عجیب غریب. گفتم دکتر اصن دارم از ایهام و استعاره استفاده نمیکنم، لیترالی میخوام بچههامو بخورم. گفت از فرط خشم یا محبت؟ گفتم محبت. غشغشتر خندید که هااا، همون پس، چون علائم انسانی در خودت مشاهده کردی پنیک کردی و وقت اورژانس گرفتی ببینی چته. گفتم دکتر آخه... گفت بشین آیدا، داریم تو مسیر درست پیش میریم. تمام هفتهی قبلش فلج شده بودم. حاضر نبودم از خونه تکون بخورم. حاضر نبودم بچهها لحظهای از صفحهی رادارم محو شن. اول فکر کرده بودم به خاطر ماجرای اسیدپاشی به هم ریختهم، بعد که ادامه پیدا کرد اما، حسابی نگران شدم. تمام خونه رو سابیده بودم. همهجا رو برق انداخته بودم. یخچال پر بود از غذاهای مختلف و سالاد و ماستوخیار و سبزیخوردن و تیرامیسو و میوه و آبمیوهی طبیعی و الخ. صبح که صدای در میومد به نشانهی رفتن بچهها، قلبم مچاله میشد و استرس تمام مغزم رو پر میکرد تا وقتی دوباره کلید بندازن بیان تو. اگر ویتامینهاشونو نمیخوردن دنیا برام به آخر میرسید. نگاهشون که میکردم تمام دلم از فرط محبت میپیچید به هم و مدام حالت تهوع داشتم. دلم میخواست شبا بیان رو تخت من زیر پتوی من بخوابن. دلم نمیخواست از شعاع چند متریم دور بشن. کتابمو برمیداشتم میرفتم تو اتاق یکیشون میشِستم به خوندن. عذاب وجدان داشتم که دارم پرایوسیشونو مختل میکنم و همزمان از فرط عشق اشک تو چشام جمع میشد و دلم میخواست ساعتها بشینم نگاهشون کنم. دلم میخواست از جام تکون نخورم و بچهها هم از جاشون تکون نخورن و دنیا همونجا متوقف بشه. میدونستم که نمیشه بنابراین با اشتیاق غریبی دلم میخواست قورتشون بدم برشون گردونم تو شکمم تا بتونم کاملا ازشون محافظت کنم. اولاش فکر کردم تهوع دارم و این علاقه به خوردن بچهها مال حالت تهوعمه. بعد که ادامه پیدا کرد اما، اشتیاق مفرط و میل غریب به محافظت از بچهها، به خوردنشون و مواظبشون بودن تا ابد، پنیک کردم. تا حالا این درجه از رقت عواطف و احساسات رو تجربه نکرده بودم. احساس کردم دارم مدارج جدیدی از جنون رو درمینوردم و سریع زنگ زدم به تراپیستم. نوید میگه همین یه قلمو کم داشتیم صبح به صبح زنگ بزنیم به بچههات ببینیم خوردیشون یا نه. تراپیستم میگه بالاخره بعد از بیست سال، داری از رییس پادگان بودن تغییر سِمَت میدی به مادر بودن. میگه این بهترین و انسانیترین جملهای بوده که تو این مدت ازت شنیدهم. میگه تلاشهای من و بچهها جواب داده و بالاخره داری از موضع سومشخصت نسبت به مفهوم خانواده فاصله میگیری و داری خودت رو عضوی از خانواده حساب میکنی. چند ماهی میشه که بچهها هم میرن پیش تراپیستام. تغییرات ایجاد شده هم طبعا محصول اونا و دکتر و شرایط محیطیه. چند ماهی میشه که دیگه صرفا قوهی مقننه و مجریه نیستم. آدمیام که صرفا مامور و معذور نیست. آدمه و تا حدی تابع شرایطه و تا حدی تابع اطرافیانه و داره سعی میکنه کمی منعطف باشه و اینقدر همهچی رو با فاصله -انگار که جزئی از من نباشه- نگاه نکنه. همهچی جدیده برام، و نتیجهش، هنوز که اوایل راهیم حتا، داره به یه جمع سهنفرهی خوب منجر میشه که تا قبل از این من توش عضو نبودهم انگار هیچوقت. گاهی فکر میکنم کاش مامانهای ما هم زمانی که ما نوجوون بودیم به فکر تراپی میافتادن؛ به فکر «کمکگرفتن». «کمک گرفتن» و «روی کمک آدمها حساب کردن» و «به کمک آدمها اعتماد کردن» هم ازون مفاهیم جدیدیه که دارم روش کار میکنم. که اصلا گاهی فکر میکنم انگار تا قبل از این دو سه سال من زندگی نکردهم. که انگارتر اولین بارمه دارم با یک سری از مفاهیم بدیهی زندگی مواجه میشم. یه زمانی دم از «تجربهی زیسته» میزدم، حالا اما پیش خودم فکر میکنم تجربهی زیستهم کجا بود اصلا. تمام سی و پنج سال گذشته تو کلونی خود-ساختهم زندگی کرده بودم، با اِلِمانها و قوانین و خط و مرزهای شخصیِ خود-ساختهم، و فکر میکردم دتس د لایف. کرهی شمالیام از خودم. حالا؟ حالا از قصر خیالیم اومدهم بیرون و پاهام رو گذاشتهم رو زمین و همهچیز برام تازگی داره هنوز. (بعله، چند ساله که همهچی برام تازگی داره. که اصلا من استاد کش دادن برهههای حساس کنونیام و استاد کش دادن دورههای موقت کنونی به دوران جدید دائمی)! فلذا نگرانم تا پنجاه سالگیم هم همچنان یه سری مفاهیم برام تازگی داشته باشن در زندگانی. چه رقیقم و چه دیرمه کلا. |
تو بهترین حرف زننده ای
اینم ایمیل
sara.aram@gmail