آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 14, 2014 نشسته بودیم به حرف و چای و یکجور شرینی دارچینی که طعم اگزاتیک فوقالعادهای داشت. نشسته بودیم حرف میزدیم و بعد از ظهر جمعه بود و آفتابی کمجان خودش را پهن کرده بود روی میز و آن پایین، پایین پایمان، یک هواپیمای کوچک سفید ایستاده بود. حالا، هربار که حرف میزنیم، انگار لایهای برداشته میشود از روی تمام زنگارهای قدیم. زخمها را نمیگویم، زنگارها را میگویم. حالا، لابهلای حرفها، گاهی يادم میآید که قصه چی بود، که چی شد. حالا از خلال روزها و بعد از ظهرهای کمآفتاب و چای و کیک دارچین، روایت جدید از قصهمان را تماشا میکنم انگار. انگارتر تمام آن سالها داشتم هیچ هیچچیز را نمیدیدم من. شیرینی دوم را سفارش میدهیم با چای، چای داغ. پسرک خدمتکار سیگار تعارفمان میکند و بیرون آفتابیست، آفتابی کمجان. طعم عجیبی دارد این شیرینی. کمی گردو و بیشتر دارچین و یکجور مایهی کِرِمطور که نمیدانم چیست اما به غایت مطبوع و خوشطعم است. یکجور طعم متفاوت و اگزوتیک. انگار روایت تمام آن سالها باشد و حالای این روزهای آفتابیِ کمجان. خانه که میرسم بهترم. گرمکن طوسی قرمزم را میپوشم میروم سراغ پختن شام، پنهی آلفردو با خامهی مبسوط. یقینا بهترم و یقیناتر دنیا امروز عصر جای بهتریست. |
|
Comments:
Post a Comment
|