آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, December 26, 2014
با خودم فکر میکنم لابد مال ناخنهاست. هر بار که به انگشتهام نگاه میکنم، ناخنهایی نامرتب و سوهاننکشیده را میبینم با پوستهی دورشان که آدم را یاد یقهاسکی میاندازد، حالم بد میشود و شلختگی منتشر میشود توی تمام مغز و تنم. مغز و تن و اخلاقم. لابد مال بنایی و نقاشی هم هست. بازسازی همزمان گالری و خانه و بههم ریختگی هر دو جایی که دوستشان دارم هم شده مزید بر علت. همهجا پر از گرد و خاک و آدم است و هیچچیز سر جایش نیست و هیچچیز مثل قبل نیست و شلختگی بدخلقم میکند. فکر میکنم این روزها هیچوقت تمام نمیشوند و زندگی هیچوقت روی پاشنهی درست نمیچرخد. انگار هیچوقت روی پاشنهی درست نچرخیده از اساس. فکر میکنم چه اینهمه حجم آشفتگی را برنمیتابم دیگر. چه دلم خیال آسوده میخواهد و نظم و آرامش.
***
حالا یکی دو هفتهای از نوشتن چند خط بالا میگذرد. ناخنهایم مرتب شدهاند. مانیکور و پدیکور و ماساژ و همهچی. وقتهایی که مینویسم یا کتاب میخوانم یا تایپ میکنم، حالم از دستهایم خوب میشود. اتاقخواب خالیست. خالی و تمیز و دلباز. دیوار پشت سرم نوکمدادیست و باقی دیوارها فیلی روشن. لمینیت نیمتیرهی خاکستری، تشک دونفرهی تخت، کف زمین، دو تا سبد حصیری گوشهی اتاق، یکیشان پر از شالهای رنگی و دیگری پر از جوراب. همین. دو سه تا کتاب و یک لیوان چای نیمخورده و یک پیاله اسمارتیز رنگی و دو تا مداد هم کف زمین، کنار تشک. اتاق خالی و تمیز و آرام است. پرده ندارد و اسباب ندارد و بوی محلول شستوشو میدهد و حالم را خوب میکند. کتابها را امروز گردگیری کردیم و تراس را شستیم و خردهماندههای بنایی را بردیم بیرون و خانه حالا تمیز است و خالی است و آرام است. دو هفته پیش خیال میکردم هرگز امروز نمیرسد. دو هفته پیش خیال میکردم توفان بزرگی در راه است و دو هفته پیش خیال میکردم زهرا خانم خانهاش را عوض کرده و دیگر شمارهاش را ندارم و دو هفته پیش فرزانه هنوز برای همیشه رفته بود آمریکا و من دیگر به هیچکسی آنهمه که به فرزانه، برای کوپ موهایم اعتماد نداشتم. که یعنی به همین احمقانگی دو هفته پیش دنیا برایم به آخر رسیده بود که بود. امروز اما خانه تمیز و آرام است، دیروز که رفته بودم ماساژ بگیرم و ناخنهایم را لاک بزنم تصادفا فهمیدم فرزانه برگشته، برای همیشه؛ رفتم بالا موهام را با خیال راحت سپردم بهش کوتاه کند هرجور خودش صلاح میداند و امروز زنگ زدم زهرا خانم، گوشی را برداشت، تازه از سفر آمده بود، و قرار شد به روال سابق هر هفته سهشنبهها بیاید برای آشپزی و تمیزکردن خانه.
***
گفته بود پاشو بیا اینجا. رفته بودم پیشش، بیکه حرف خاصی بزنیم؛ آشپزی کرده بودیم فیلم دیده بودیم شراب خورده بودیم خوابیده بودیم و تمام آن دو سه روز فکر کرده بودم آخخخخ که چه خوب است طعم این بوسههای آشنا. چه خوب است که فرزانه برگشته که زهراخانم باز سهشنبهها میآید اینجا. چه خوب است لازم نباشد کل گودر را برای آدمهایت توضیح بدهی. چه خوب است که هرچند محدود و کمتعداد، یک چیزهایی را بلدی و یک آدمهایی تو را بلدند و خانهات را بلدند و تاب موهایت را و انحنای تنات را بلدند و میشود به هیچ چیز فکر نکنی آسودهخاطر بمانی در خلوت کمنفرهات.
***
حالا اتاقخواب هیچ ندارد جز یک تشک دونفرهی تخت، کف زمین، چندتایی کتاب، دو تا سبد حصیری، همین. همانی که همیشه دلم خواسته بود.
|
|
Comments:
Post a Comment
|