آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, January 5, 2015
روزایی که زهراخانوم داریم دلم قرصه. نه نگران ظرفای نشستهم، نه نگران لک روی شیشهها و نه ظرفای کثیف تو اتاق بچهها و نه شام. زهراخانوم که میاد، اول یه حال و احوالی میکنه، میپرسه چایی میخورم یا نه، ناهار چی میخورم اینا، بعد بیکه به من کار داشته باشه میره سراغ کارای خودش. یه وقتایی کابینتا رو میریزه بیرون مرتب میکنه، یه وقتایی ملافهی رختخوابا رو عوض میکنه، یه وقتایی هم کمد زرافه رو میریزه بیرون و حین مرتب کردنش خیلی زیرپوستی زرافه رو تربیت هم میکنه. عاشق مدل معاشرتشم با بچهها. اونقدر خوب و محترم و با زبون خودشون به بچهها مسئولیت میده و ازشون کار میکشه که من قشنگ در شگفت میمونم. این روزا که طاقبازم و همهش تو خونه، این چیزا بیشتر به چشمم میان. میبینم من چههمه به عنوان یه رئیس پادگان پرفکشنیست ترجیح میدم همهی کارا رو خودم انجام بدم که عالی و بینقص باشن، زهرا خانوم اما چه با صبر و حوصله کارای شخصی بچهها رو به خودشون واگذار میکنه و اونام چه تو رودروایستی کارا رو انجام میدن.
زهراخانوم اومد گفت شام چی بپزم؟ گفتم کوکوی سیبزمینی. وقتی رفت، وقتی رفتم تو آشپزخونه، دیدم کوکوی سیبزمینی داریم و سبزی و سالاد، بیکه به جز اسم غذا یک کلمه از من چیز دیگهای پرسیده باشه. زهراخانوم که هست، دلم قرصه که من هم که نباشم، همهچی سر جاشه. این روزا، من که نباشم هم، همهچی سر جاشه. کیانا و نگار و مریم و مرجان همهی کارا رو اوتوماتیک هندل میکنن. بالاییا هستن و اونجایی که زورمون نمیرسه بهمون کمک میکنن. مامان و بابا و سارا و بچهها هم حواسشون هست. دوست پیغمبرم هم هست. پارسال همین وقتا من که نبودم همهچی ترکید. همهچی از هم پاشید، از جمله خودم. امروز اما، بعد از یه سال، تونستم سیستمی رو ران کنم که دیگه به حضور فیزیکی من وابسته نباشه. که دیگه همهی تخممرغاش تو یه سبد نباشه. که دیگه اصن سبد تخممرغی نداشته باشه. لذا میتونم طاقباز بخوابم و به سقف خیره شم و کوکوی سیبزمینی دستپخت زهراخانوم رو بخورم، بیکه نگران تمام امور جاری دنیا باشم. |
|
Comments:
Post a Comment
|