آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, January 28, 2015 اکسیژن کم میآورم مدام. انگار اینجا، توی جهان افقی، همتراز با بالش و کتاب، هوا سنگینتر است. روزها کند و ناتواناند. گاهی برای برداشتن یک لیوان ناتوانام و این مدامچشمبهراهکسیبودن مداممحتاجکسیبودن برای یک لیوان آب، این ناتوانیِ مدامْ فرسوده میکند آدم را. از یک جایی به بعد بیماری برای اطرافیانت عادی میشود و خستهکننده میشود حتا، از همان جا خودت را مجبور میکنی یک لیوان آب را نخواهی و ناتوانی، ناتوانیِ مدام، خودش را بیشتر از قبل به رخ میکشد. جهان افقی خوبیهای خودش را هم دارد. بعد از مدتها انگار برگشته باشم به سیاق زندگی مرفه قبلیم، بیوقفه فیلم میبینم و کتاب میخوانم و همین. بخشی از ذهنم را خاموش کردهام و باقی را از راه دور اداره میکنم. این هم فرسایش خودش را دارد هرچند. همتراز بالش بودن هم اتفاق خوشایندی نیست، وقتهای عیادت و دورهمی. یک جور انفعال مطلق دارد توی خودش، در ارتباط با آدمها. انگار توی جمع نیستی و دور و بریهات دارند در رثای تو حرف میزنند، بیکه مرده باشی هنوز. نقطهی ثقل ندارم هم. وقت خواندن و وقت نوشتن، زاویهی مناسبی پیدا نمیکنم برای نگهداشتم کتاب، دفتر، لپتاپ، یا هرچی. انگار توی این دنیای افقی، شخصیسازی معنا ندارد هیچ. همهچیز باید موازی محور ایکسها باشد، بیهیچ انعطافی. بدتر از آن؟ بدتر از آن «باید»های منِ «پُر-باید»ند که طی این بیماری، هیچ هیچ هیچ محلی از اِعراب ندارند دیگر، و جای خودشان را به بایدهایی دادهاند به کل برخلاف بایدهای دنیای من. از آن تنبیههای مخصوص آقای یونیورس. یک تصادف احمقانه و دیسک بعدش، کنترل را از دستم گرفته و داده دست هیچکس. یک روز لیوان آب را برمیداری و از فرداش برداشتن لیوان آب را تنها میتوانی به خاطر بیاوری؛ درسهایی که دیسک کمر به من آموخت. پ.ن. تمام اینها را مینویسم و، میدانم و مینویسم و باز، باز یک روزهایی مثل امروز، فریب میخورم. دنیا را بیش از آنچه باید جدی میگیرم و سرخوشیام میپرد در چشم به هم زدنی. چند ساعت باید بگذرد تا دوباره به خاطر بیاورم فریب خوردهام. |
|
Comments:
Post a Comment
|