آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 30, 2015
شلوار گرمکن طوسیهمو پوشیدهم با یه تاپ مشکی و یه ژاکت دودی روش، ازین نرما، با جورابای پشمی قرمز و دودی. یه بشقاب ازگیل و دو تا خرمالو گذاشتهم کنار دستم و نشستهم پای کامپیوتر تا به زعم خودم به هزار و یک ایمیل جواب ندادهم جواب بدم. مدتهاست دچار سندروم مزمن بعداجوابمیدمام و هر بار چشمم به اپپ جیمیل میفته روی گوشیم با ۱۳۷ ایمیل نخونده متعلق به چهارتا اکانت کاری و غیر کاری، کهیر میزنم. اما صرفا کهیر میزنم و کاری از دستم برنمیاد. فکر میکنم تمام اینرسی سکون جهان به میل باکس من و دکمهی ریپلای منتقل شده. بیخودی ازگیل خریدم. برخلاف تبلیغای آقای میوهفروش خیلی خشک و بیمزهست. اون روزم فقط خریدمش چون رنگ قهوهایش به ظرفای سفالی سبزم میومد. خرمالو همچنان با اختلاف فاحشی بهترینه. دوستم زنگ زد شب برم پیشش، حوصله ندارم اما. توانِ رد شدن از اتوبان همت رو ندارم به لحاظ روحی. یه دوست قدیمیم تو بیمارستان بستریه و تصادف کرده و خونریزی مغزی و بیهوشه و داره میمیره، تو یه بیمارستانی اونور همت. نه که دوست نزدیکم باشه، اما دوران دانشگاه چندبار واحدامو مهمان دانشگاه ملی برداشتم که با هم باشیم. اون معماری میخوند من ریاضیمحض. حالا پریشب دیروقت تو اتوبان با سرعت از پشت زده به یه کامیون، سپس خونریزی مغزی و الانم بیهوش. نصفهشب امیر اسمس داده بود که فلانی تو بیمارستانه. اسمسش رو خیلی دیر دیده بودم. تازه از شهرک برگشته بودم خونه درواقع، که اسمسش رو دیدم. هنوز نرسیده، دوش گرفتم لباسامو عوض کردم برگشتم شهرک. رفتم بیمارستان. با امیر نشستیم تو محوطه به سیگار کشیدن. امیر گفته بود خونوادهش بالان و من حوصله نداشتم برای زنش توضیح بدم کیام. لذا تا شب نشستیم تو محوطه به سیگار کشیدن و از دوران دانشکده حرف زدن و بعد هم چند ساعتی سیگار کشیدن و حرف نزدن. امروزم که دوستم زنگ زد بیا اینجا، تازه از بیمارستان برگشته بودم. حوصله نداشتم دوباره از همت رد شم. آدما هم جدیدنا زودتر از قبل حوصلهمو سر میبرن. لابد اگه اینور همت بود هم یه بهانهی دیگه پیدا میکردم. تو خونه نشستهم گرم و نرم با دماغ قرمز از گریه و پنجرهی باز و جوراب پشمی و منتظرم چایی دم بکشه. یه چایی جدید خریدهم که تهش یه طعم یواش لیمو عمانی داره بیکه لیمو عمانی داشته باشه. ترکیبش با کیتکت کاراملدار عالیه. همینجور که دارم وبلاگ مینویسم باز داره ایمیل میاد. یه دخترهست که کاراشو تو آرت-فر ترکیه دیدم و دوست داشتم، الان برام ایمیل زده و رزومه و فول آلبوم کارهاشو فرستاده. نوشته خیلی دلش میخواد تو ایران نمایشگاه داشته باشه. ستینگ میلباکس رو میذارم رو اتو-ریپلای. الان یه ایمیل دیگه اومد از آیدا. پرسیده فلان تاریخ دقیقا کجایم. هاها، همین یکی دو هفته پیش همین دوستم که الان تو آی.سی.یوه طی یه حرکت نوستالوژیک آهنگه رو برام تو تلگرام فرستاده بود. منم چار خط مسخرهش کرده بودم که هانی این بود آرمانهای ما و اینهمه معماری ملی خوندی که آخرش خروجیت بشه این؟ حالا دوستم الان بیهوشه و من به جای اینکه تو میل باکسام باشم تو داشبورد بلاگرم و آیدا از دو تا قاره اونورتر داره میپرسه فلان تاریخ دقیقا کجایی. به درستی که رسم روزگار چنین است.
|
|
Comments:
Post a Comment
|