آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, January 18, 2016
از آدمها و توتفرنگیها و انگورها و شرابها و ملافهها و حولهها و دیگر هیچ
آدم است دیگر. گاهی فکر میکند همهچیز تمام شده. بعد میبیند همهچیز تمام نشده و حتا همهچیز همان است که بود. یادم نمیآید چند ساعت گذشته بود از شب یا چند ساعت مانده بود به صبح. برگشته بودم توی آغوشش. انگار برای اولین بار. حرف خاصی هم نزدیم. حالا که فکر میکنم میبینم همان اولین بار هم همین بود. حرف خاصی نزده بودیم و همان «جور» به سادگی شده بود «همانجور»ِ همیشگیمان. حوالی صبح بود گمانم، نیمهخواب و بیدار بودم من که یکجور تبداری پیچیده بود دورم که انگار نه انگار همه چیز تمام شده. که انگار همهچیز همانجور است که بود. آیدای دو سال پیش اگر بود، نمیماند لابد. نمیآمد. لجبازی، و دیگرهیچ. حالا اما خودم را بلدم دیگر. برمیگردم. میمانم. نیمهخواب و تبدار. همانجور که «دل»ام میخواهد. جوری که انگار هیچ چیز تمام نشده و همهچیز همان است که بود. |
|
Comments:
Post a Comment
|