آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 30, 2016
*a room which I had succeeded in filling with my own personality until I thought no more of it than of myself
از علائم آخرالزمان اینکه دارم پروست میخوانم، به انگلیسی، از اول. طی چند سال گذشته طی دو مرحله تلاش ناکام، یک جلد و نیم خواندم و ماند که ماند، به یمن دوست فیلسوفم اما این شبها یک جلد پروست و یک جلد دیکشنری لاتین بغل دستم پای تخت ورق میخورند. از علائم آخرالزمانتر اینکه پروست انگلیسی از فارسیاش خوشخوانتر است و یک جاهایی که آدم گیج میشود، میروم نسخهی فارسیاش را مطابقت میدهم میبینم مرحوم سحابی هم گیج شده. لذا هر شب دارم چند صفحه چیزی میخوانم که زیاد نمیفهمماش، اما دارد خوشم میآید از تجربهی خواندناش. دوست فیلسوفم به تکنولوژی علاقهی خاصی ندارد. از مظاهر تمدنْ ایمیل را میشناسد، ولاغیر. حالمان حال صندوق پستهای فلزی قرمزِ دمِ درِ خانههای ویلایی انگلیسیست. روز به روز دو بطری شیر شیشهای و یک روزنامه پای در و چند پاکت نامهی دستنویس توی صندوق دم پرچین. آرام و سرِ صبر و اولدفشن. به یمن مربی جدید ورزشم، مغزم در شرایطی قرار گرفته که تا دو هفته پیش خیالش را هم نمیکردم. از آن تجربهها که به جز دست تصادف، هیچ محرک دیگری نمیتوانست وادارم کند انجامش دهم. سخت و دشوارم. اما به ورزش جدید مغزم ادامه خواهم داد. آن سه روزِ سختِ کذایی که گذشت، از مطب تراپیستام که آمدم بیرون، دنیا کمی بهتر شد. گیرم همچنان بیهوده. درست به بیهودگیِ خواندن پروست و لاتین. شبیه چیزی از جنسِ ملالِ روزمرهی زندگیِ روزمره. از جنس «چهل و پنج سال». الفْ برنامه و بلیت تمام آرتفرهای دنیا را گذاشته جلوی رویم. من توی کیفم دنبال کلید خانه میگردم. و دنبال کلید ویلای روستای شمالی، کنار دریا. گاهی فکرمیکنم تنها چیزی که هنوز مرا به من متصل نگه داشته، شاید مادر بودنام باشد. دلیل قانعکنندهی دیگری سراغ ندارم. سید میگوید تو ذاتا شهوت زندگی داری. من فکر میکنم ذاتا اینرسی سکون دارم. تنها موتور محرکهام مسئولیت است شاید، و «دشواریِ وظیفه»؛ هاه! سید میگوید تو داری دنیای شخصیات را میسازی، گیرم برخلاف قواعد بازار. من دارم دنیای شخصیام را میسازم، گیرم بر خلاف قواعد بازار، و خب فضیلتی در این نمیبینم هم. راستترش اینکه فضیلت خاصی نمیبینم. از خانوادهی سهنفریمان و کار و سفر که بگذریم، تنها میماند آپارتمان استانبول یا ویلای کلاردشت. کلاردشت دریا ندارد حتا. توی ماگ لعابی قرمزم قهوه میریزم و کتاب به دست مینشینم روی تراس. ظهر کشدار شنبه. شنبهها تعطیلم بیکه بعدازظهرشْ بعدازظهرِ جمعه باشد برایم. با ماگ فلزی قرمز مینشینم روی تراس و حالم حالِ دامنهی آلپ است، لابد با یک گُرده نان و یک تکه پنیرِ ماندهی چدار. سید میخندد که تو شهوت زندگی داری. بیهوده ادای بیهودهها را درمیاوری. من؟ به گمانم قدری دلتنگ و قدریتر بیهودهام. و انگار تراس خانهام دامنهی آلپ است، با ماگ لعابی قرمز و قهوهی سیاه و قدری نان و تکهای پنیر سفت. *in Search of Lost Time, Swann's Way --- Marcel Proust |
|
Comments:
Post a Comment
|