آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, July 17, 2016
بیلیوینگ/لیوینگ مای اون دریمز
تو اینستاگرامش یه عکس گذاشته از پشت پنجرهی هتلمون تو رم. تو عکسه من نیستم، اما وقتی عکسه رو گرفت تازه از زیر دوش اومده بودم بیرون، وایستاده بودم پشت پنجره داشتم قهوه میخوردم که اومد بغلم کرد، شروع کرد سرشونهها و گردنمو بوسیدن، گفت از جات تکون نخور بذار این لحظهمونو سیو کنم. همونجوری که پشتم بهش بود، ضد نور، از من و قاب پنجره عکس گرفت. گفت باورت میشه با هم اینجاییم؟ تو عکسه منو کراپ کرده، اما حال عکسه همون حال اون روزمونه. خیلی يواش و خُرّم و کیفکرشومیکردطور. اصن الف که وارد زندگیم شد، کیفیت زندگیم به کل تغییر کرد. دقیقا از همون روزی که به اصرار و واسطهی گرافیستم رفتم پیشش، همهچی عوض شد. هر دو با چشمای پفکرده از بیخوابیهای شبهای قبل، نشستیم تو سامکافه، وافل توتفرنگی و نوتلا سفارش دادیم با لاته و بعدشم چای، تا پاسی از ظهر، به هوای جلسه و بستن برنامههای مشترک سال جاری. اومد رو گوشیش فایل پیدیافی رو که براش فرستاده بودم باز کنه، چشمش افتاد به عکسای دیشبمون، پای میز سفید، وسطای باغ، پشت گیلاس شامپاین، سرخوش و پرخنده و امیدوار. گفتم عکسارو به منم بده، گفت نه. گفت میخوام یه ایونت برگزار کنم باهاشون. خندیدم که خببابا. پرسید باورت میشد یه روزی اینهمه عکس داشته باشیم با هم؟ گفتم اووووه، از کی تا حالا اینقد هیوغ و لطیف و رومانتیک شدی هانی؟ باورم نمیشد. عصرتر، نشسته بودیم تو کافه ريیس پارکپرنس، با دو تا دیگه از همکارا، خاکشیر خورده بودیم با لیموی زیاد، بعدترش ساندویچ کوکوسبزی با اسپرسو، و راجع به برنامهی دفاع مقدس حرف زده بودیم. قرار شد ببرمشون «ایستاده در غبار» رو ببینن. سینما چارسو. وسطای جلسه پاشدیم. باید میرفتم دنبال دخترک. کنکور آخرشو داده بود و قرار بود برم دنبالش. بعدشم کافهای رستورانی جایی. پشت درِ حوزه نشسته بودیم تو ماشین تا دخترک بیاد. داشت بچهمدرسهایها رو نگاه میکرد. گفت اگه به حرفم گوش داده بودی، الان... خندیدم که خبالا. اگه به حرفش گوش داده بودم الان... الف که رفت، با دخترک و دوستش و دو تا رفقای من رفتیم گاندی، کافه. میلکشیک و آب طالبی و کیک رد ولوت و موهیتو و لاته. دوستام براش یه سواچ بنفش خریده بودن، من یه کتاب بنفش -ریشهی شکلگیری و دايرةالمعارف شخصیتهای هریپاتر- و دوستش هم یه دوربین پولاروید بنفش. دخترک خسته و خوشحال بود، با موبایل بنفشش از هدایای بنفشش عکس میگرفت. اون دو تا اون ور میز سرگرم حرفای خودشون بودن و یه آفتاب خوبی افتاده بود رو مقنعههای مدرسهشون، مام سهتایی اینور پی حرفای خودمون. دخترک خسته بود و چشماش برق میزد و جاش امن بود بین من و دوستاش و دوستام. من خسته بودم و چشام برق میزد و فکر میکردم یه مسئولیت بزرگ مادریم رو به جا آوردهم و جام امن بود بین خونواده و دوستام. میم و دخترک داشتن راجع به شخصیتهای هریپاتر حرف میزدن. میم گفت باورت میشد یه روزی من برم دنبال بچهی کنکوری تو دم حوزه؟ دیروزو میگفت. خندیدم که خبالا. الف اسمس داد مرسی بابت این سه روز، دلم چه برات تنگ شده بود. من چارزانو نشسته بودم عقب، تکیه داده بودم به میم، برای خودم کتاب نامههای ویرجینیا وولف که با هریپاتر خریده بودمو ورق میزدم، و فکر میکردم آیا ممکن بود باور کنم یه روزی اینجوری نشسته باشم اینجا با تمام ماجراها و آدمایی که خودم ساختهمشون؟ زیادی رقیق و هیوغ و سانتیمانتال شدهم باز. نشدهبودم هم باورم نمیشد بههرحال. اول دائرةالمعارف هریپاتر واسه دخترک نوشتم «نه تنها هیجده سالت شد، که کنکورتم دادی. حالا از فردا دوباره میتونی برامون صبحانهها پنکیک درست کنی. ولکام تو د نیو اِرا. مام:**». بغلم کرد محکم فشارم داد به خودش ماچم کرد. کرهبز، کِی باورم میشد دو ماه دیگه بخواد بره دانشگاه؟ آقای کا گفت تو آنجلا مرکل هم بشی بازم باورت نمیشه. راس میگفت. |
|
Comments:
بسیار زیبا مثل همیشه
Post a Comment
|