آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, November 22, 2016
دونههای برف داره میشینه روم. ژاکتْ پشمیْ بلنده تنمه. درواقع یقهاسکی طوسیروشنه و شلوار گرمکن طوسیتیرههه و اون ژاکت بلند پشمی فیلیرنگه. اونقدر گرم و خوشرنگه که تو هوای به این سردی دارم پیاده میرم خونه. دونههای برف میشینن رو ژاکته و من یاد اون روز میفتم که خریدیمش. رفته بودیم واسه سین لباس بخریم. لباس هنریطور که بتونه تو مهمونی شب بپوشه. استانبول بودیم. گفتم بابا لباس خاصی نمیخواد که. یه بلوز یقهگرد مشکی بپوشی آستیناتو بدی بالا حله. یه نیمبوت خوشگل کمپر خریدیم براش با یه بلوز آستینبلند مشکی و یه کاپشن نوکمدادی خوشرنگ. عین همون کاپشنی که اون روز تو اون سرما از آمستردام خریدیم واسه من. بماند که به کل خواب موندیم و به مهمونی نرسیدیم اصن، خوش گذشت ولی بازم. تو فروشگاه تا بره شلواراشو پرو کنه، منم این ژاکته رو برداشتم و این گرمکنه رو. داشتم یقهاسکیها رو نگاه میکردم که کارمند فروشگاه اومد که یور هازبند ایز ویتینگ فور یو. گفتم هی'ز نات مای هازبند، ولی خب. هی همه میگن یور هازبند یور هازبند. انگار بای دیفالت با هر کی بری تو هتل یا تو اتاق پرو، شوهرته. گفت یور بوی فرند دن. گفتم نه بابا، دوستیم فقط. نمیدونم چه اصراری هم داشتم بگم دوستپسرم نیست. یه اوکی بگو برو دم اتاق پرو دیگه. گواهی نمیخواد بده جایی که. اون دفه هم که هتلیه گفته بود یور هازبند ایز لوکینگ فور یو و اینا، همینجوری واکنش شفافسازانه نشون داده بودم. پریروزا حاجی الکتریکی دم خونهمون گفت آقاتون. آقامون؟ سیریسلی؟ گفتم همسرم نبودن ایشون. گفت آهان برادرتون بود؟ گفتم نه بابا، دوستم بود. بعد دیدم باز شفافسازیم گرفته. ژاکته دستم بود رفتم دم اتاق پرو. به جین پررنگ راسته عادت نداره. با تعجب داشت خودشو نگاه میکرد. گفتم حرف نداره. لباسا رو دادم به پسره گفتم همینا رو برمیداریم. سین پرسید مطمئنی؟ گفتم آره بابا، خودتم چند وقت دیگه عادت میکنی به این مدل لباس پوشیدن. مث همون گرمکنه. نمیفهمم چه اصراریه تو این همه پروازای پشت سر هم آدم جین تنگ پاش باشه. دفهی قبل رفتیم یه کاپشن شلوار ورزشی طوسی خریدیم براش، فیلیِ روشن، با یه تیشرت سفید. گفتم با اینا بیای بیرون اخلاقت عوض میشه بهخدا. اخلاقش عوض شد اصن. نرم و یواش شد با گرمکن و پیژامه. تا آخر سفر همهش گرمکنه تنش بود ولی. دیگه هر کی به نوعی دیگه. حالا این ژاکت پشمیه منو یاد اون سفر میندازه. یاد حال اون گرمکنه و حتا یاد اون سفری که تو عید مریض شده بودم نتونسته بودم برگردم ایران و یه هفته پامو از اتاق هتل بیرون نذاشته بودم که اومد دنبالم اومدیم اولین چیزی که خریدیم یه کاپشنشلوار بود از همین مغازههه دقیقا، که من یخ نزنم تو اون گرمای دوبی. چه از اون موقع تا حالا، چه حتا از سه هفته پیش تا حالا همهچی عوض شده. همهچی سر جاشهها، اما چه به کل عوض شده. آدم باید یه سری چیزا رو ندونه دیگه. این یه قانونه. من میتونم خودمو بزنم به ندونستن، اما مغزم و تنم نمیتونن. سین گفت چه هارش و بیرحمی. گفت چه دیگه دوسم نداری. بیرحمی و یخیم خیلی اون تههای مغزمه، ولی یه وقتای خیلی کمی هم میاد رو دیگه. دست خودم نیست. علیرغم تمام بیاخلاقیهام، و علیرغم تمام تفکر غیرِاصولگرام، مثکه به اِتیکس باور دارم. اتیکس نه به عنوان اصل اخلاقی، به معنای پرنسیب رفتاری. نمیدونم واژهی درستش چیه. دقیقا یاد اون شبی افتادم که علیرضا از دستم ناراحت شده بود و نمیفهمیدمش. حالا اما میدونم منظور اونم اتیکس بوده. اصن سر همین اتیکس بود گمونم که هی اصرار داشتم به همه بگم سین دوستپسرم نیست و اون شب که میم دعوتمون کرد مهمونی گفت با پارتنرت بیا گفتم پارتنر ندارم. اصلاتر الان که دارم فکرشو میکنم، کلید ماجرای اتیکس از همون شب مهمونی خونهی من خورد. همون شب که با اون حال مستش نصفهشب رفت خونهش و همون فرداش که خواهرم اصرار داشت با ما نیاد استخر. دیگه مهمونی دعوتش نکردم. اون شبم یاد علیرضا افتادم. برام مهم نبود اما. فکر کردم آدم وقتی به کسی واکنش نشون میده که اون آدمه براش مهم باشه. حالا اما «اتیکس» برام مهمه. جدای اخلاق، جدای اخلاق و امر اخلاقی به عنوان چیزی که عرف قبولش داره و به نظرم معیارای من با عرف کمی فرق داره و با اون معیارا خودمم آدم اخلاقیای محسوب نمیشم و قبول، یه پرنسیب اخلاقی/رفتاری هم وجود داره که به شخصیت آدما اصالت میده. یه جور مرام، یه قرار ناگفته/نانوشتهطور. دقیقا اونجایی که آدما فارغ از نوع رابطه، یه سری چیزا رو بای دیفالت مراعات میکنن. اومدم هم مانیفست بدم همون موقع، اما دیدم اوه، خودم پدرِ زیرِ پا گذاشتنِ اتیکسِ فارسی بودهم یه زمانی؛ لذا روم نشد. اصن جدیدنا تا میام کسی رو نقد و نکوهش کنم، بر اساس اصل سوزن و جوالدوز میبینم هیچ جای حرفزدنی برام باقی نمیمونه. خداییش اطرافیانم چهجوری تحملم میکردن؟ یه «برههی حساس کنونی» بلد بودم و یه «همینی که هست»؛ به شدت جزمی و غیرانسانی. حالا که یه خورده نرمتر و انسانتر شدهم به زعم خودم، دارم میفهمم چه آدم دلخراشی بودهم واسه کسایی که دوسم داشتن. هیچی دیگه، چارتا دونه برف نشست رو این ژاکت پشمیه، عاقبتش شد این. الان باید بشینم سر نقشهها، به پیشبینی سیستم الکتریکال و صوتی تصویری و دوربین و دزدگیر و غیره بپردازم جای این حرفا. ژاکته گرم و بلند و عالیه ولی. مخصوصا تو این هوا.
|
|
Comments:
Post a Comment
|