آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, November 16, 2016
صبح بیدار شدم دیدم یه جفت کفش پسرونهی غریبه دم دره. رفتم از رو تراس اتاق دخترکو ببینم، دیدم پرده رو نکشیده، بعدم فکر کردم کلاً ضایعست برم تو اتاقشو نگاه کنم از پشت پنجره. یعنی اصلاً آدم نمیدونه اینجور وقتا باید چیکار کنه به عنوان یه مامان. اونم تو مدل خونوادهی سهنفرهی ما، که به نظرم بیشتر دوستیم تا مادر-فرزند. بعدم تا میام گیر مادرانه بدم، یه سوزن به خودم میزنم میبینم راه نداره اصلاً، لذا عموماً بیخیال میشم. مامانم اگه تو خونهی ما بود تا حالا صدبار از دست من و روشهای تربیتیم سکته کرده بود. ولی خب روشهای منم زاییدهی شرایط و مدل زندگیمه. یه سری چیزام قانونه تو خونهی ما، که نمیشه نقضشون کرد، از جمله راستگویی و از جمله هر کاری میخوان بکنن بیان بهم بگن و بیان تو خونهی خودمون و از جمله حفظ حریم خصوصی همدیگه تو خونه. اینه که همچنان اینجور وقتا دچار پارادوکسهای فلسفی میشم و به فکر فرو میرم، ولی بازم نهایتاً تصمیمم حفظ حریم خصوصی افراده. انیوی، تو تلگرام بهش پیغام دادم بیداری؟ نبود. مجبور شدم سه چار بار پشت سر هم زنگ بزنم به موبایلش تا بیدار شه. وقتی میخوابه میره تو کوما رسماً. کفش کتونیامو برده بود تو اتاقش. گفتم کفشامو بیار. گفت بیا خودت ببر. بعد گفت آهان، نیا خودت ببر، الان میارم. خوابالود کفشامو آورد. گفتم فلانی واسه چی دیشب اینجا مونده؟ گفت داشت میمرد از خستگی. بهت اسمس دادم گفتم که. اسمس داده بود با فلانی میایم خونه. گفته بودم خب. نگفته بود شب هم میخوابه خونهی ما. دیگه خوابالود بود و منم دیرم شده بود وقت نداشتم گیر بدم کتونیامو پوشیدم رفتم بیرون.
امروز اومده بود از بالای کمد اتاقم چکمهها رو در بیاره. رفته بود بالای صندلی. شلوارک پاش بود. گفتم هانی نمیخوای بری اپیلاسیون؟ در حد صادرات پشم داری. گفت بهخدا وقت نمیکنم. هم دانشگاه میره هم میره سر کار آخه. گفتم پریشب که فلانی اینجا مونده بود با هم خوابیدین؟ گفت نه پس، تا صبح بیدار موندیم! گفتم منظورم اینه با هم خوابیدین؟ گفت آهااان، وا! این پشما رو ببین حاجی. شما بودی میخوابیدی؟ هیچی دیگه، نازلی سخن نگفت. صرفاً لب فرو بست رفت:| پ.ن. به نظرم در دیدن گاسیپگرلز و گیلمور گرلز و فرندز و الخ زیادهروی کردیم خانوادگی. |
|
Comments:
Post a Comment
|