آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, August 18, 2017
دارم تلاش میکنم تو وضعیت جدید، کنترلفریک نباشم. اکچولی این دقیقا همون وضعیتیه که «مواظب نبودم چی آرزو میکنم چون ممکنه برآورده شه»ست. یه هو آرزوم برآورده شده، اما طبعا با همون ظنز وودی آلنیِ آقای یونیورس، نه اطز طریق مسالمتآمیزی که من انتظار داشتم. حالام دارم سعی میکنم کنترلفریک نباشم و تو این یه قلم وضعیت که الردی تمام مسئولیتها از روی دوشم برداشته شده و باید یه مدت «بیخیال» باشم و تنها و رها و نو استرینگز اتچد، ببینم آیا قادرم اصلن؟ و آیاتر این همون چیزی بوده که همیشه میخواستهم؟ و آیا حاضرم یه مدت سختی بدم به خودم و هیچ سوپرهیرویی نباشم؟ بشم یه زن معمولی که فعلا نمیدونه قراره چیکار کنه با شرایط جدید و همینکه به کار و پروژهش بپردازه قاعدتا باید بهش مدال افتخار داد. مایلم ببینم آیا قادرم روضهخونی راه نندازم و بپذیرم این شرایط، قدم خیلی مهمیه برای سهتاییمون، من و دخترک و زرافه، مخصوصا زرافه، و ببینم آیا میتونم دندون رو جیگر بذارم، صبر کنم صبر کنم صبر کنم و برای اندکزمانی هم که شده «لت ایت بی» باشم؟ آیا قادرم بشینم تماشا کنم که پسرکم، که جنتلمن کوچک تمام این سالها، داره جدی جدی میره از ویشم؟ داره میره یه کشور دیگه یه دنیای دیگه؟ آیا طاقت میارم ماهی دو بار نرم انگلیس پیشش؟ و آیا دخترک رو بلدم ول کنم به امان خدا برای یه مدت، که وارد محیط کار جدیدش بشه و اینقدر روی نظرات من راهکارهای من سلیقهی من رانتهای من حساب نکنه و گلیم خودشو بتونه از آب بیرون بکشه. آیا میتونم یه مدت صبر کنم تا مستقل شدن واقعیشو ببینم و با هر وعده غذایی که میپزم بیکه جوجهها دور و برم باشن اشک جمع نشه تو چشام و غذا از گلوم بره پایین؟
«در زمان حال» و «در لحظه زندگی کردن» رو به اندازهی کافی تمرین کردهم و بلدم، بیمسئولیتبودن و مدام نگران رتق و فتق امور نبودن و همهچیز و همه کس رو کنترل نکردن و در مورد همهچیز نظر ندادن رو بلد نیستم هنوز اما. اگه بتونم روی پروژههای گالری و روی پروژهی جدیدمون تمرکز کنم و به باقی اتفاقا فرصت بدم که شامل مرور زمان بشن، یه قدم فیلی بزرگ برداشتهم در زندگی. یه قدم فیلی جدید. هنوز «تو که نیستی پیشم» که پخش میشه، یه چیزی ته دلم مچاله میشه. دارم رو لبهی بند راه میرم، لبهی یه بند جدید و هیچ ایدهای ندارم سه ماه دیگه کجای دنیام. دلم میخواد سه ماه دیگه، ماهی دوبار سفر داشته باشم برای پروژهی جدید و قراردادهای جدید. دلم میخواد سه ماه دیگه برنامهی یه سالهی گالری نهایی شده باشه و پروژهی جدید تلفیق بشه باهاش. کلی برنامه دارم برای شو-رومِ بالا. همونجوری که تمام این ماهها بهش فکر کردیم و براش برنامهریزی کردیم. دارم به دوباره کار کردن با سرخپوست فکر میکنم و به اون شوی جدید و مهمونای وی آی پیای که میخوام دعوت کنم. دارم به آرکایو فکر میکنم و نیکلاس جار و اسید پائولی که پخش میشه تو اون فضا و بوی کاج و بوی اون اسانس ژاپنی و تمام فابریکهایی که از جنس منان، شبیه منان. دارم به انتخابهام فکر میکنم از تمام سفرهایی که به اروپای شرقی داشتهم و پاریس و رم و آتن. و خیال میکنم دوباره یه رؤیای جدید رو زندگی خواهم کرد. مواظبم هم چی آرزو میکنم، چون ممکنه برآورده شه. |
|
Comments:
Post a Comment
|