آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, August 28, 2017 یه ساعت با زرافه حرف زدم. داشتم از دلتنگی میمردم. دارم از دلتنگی میمیرم. فکر کردم چه پسر عاقل و باشعوری شده. فکر کردم چهقدر درونگراست. فکر کردم چه سخت خواهد گذشت بهش. از دلتنگی مُردم. میدونی بیشتر از همه چیو میس میکنم؟ اون وقتایی که سر ظهر، یا آخر شب، جفتشون میومدن تو اتاقخواب، سهتایی دراز میکشیدیم کنار هم رو تخت من، و ناناستاپ حرف میزدیم. وقتایی که جفتشون میومدن تو اتاق، میومدن مث گربه تو بغلم. وقتایی که پای کتابخونه وایستاده بودم و یکیشون از پشت بیهوا بغلم میکرد ماچم میکرد. برای تمام ماساژ گرفتنام ازشون. برای وقت و بیوقت خندههای طولانیمون. دارم از دلتنگی میمیرم. دارم از دلتنگی میمیرم دارم از دلتنگی میمیرم دارم از دلتنگی میمیرم. |
|
Comments:
Post a Comment
|