آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 26, 2017
تا همین چند وقت پیشا، ماساژ گرفتن جزو روتین زندگیم بود. به جز ماساژهای گاه به گاه اسپا و اینور اونور، پارتنرم هم ماساژور حرفهای بود و عملا هر شب ماساژ میگرفتم و خرسند بودم. ماساژ گرفتن از سکسپارتنر اما یه ایراد پارادوکسیکال داره. معمولا در یه بازهای از ماساژ، غرق روغن و موزیک خوب و نور یواش و الخ، ماساژ تبدیل به سکس میشه، معمولاًتر یه سکس تند و تیز و طولانی، و خب بعد از چند ساعت هر دو نه تنها خسته و کوفته، که ماساژ-لازمیم و یه شخص سوم لازم داریم که جفتمونو ماساژ بده. لذا غالباً اون ماساژی که آدم از سکسپارتنرش دریافت میکنه نه تنها کامل تمام بدنو کاور نمیکنه، که به فاصلهی دو سه ساعت بعدش دوباره ماساژ بیشتری نیازمندی حتا.
* در زندگی جدید پارتنر-لس، از مرد غریبه و زن غریبه ماساژ میگیرم دیگه. که فقط ماسوسن و دیگه هیچ نسبت فیزیکیای باهام ندارن. آخریش همین دیشب بعد از استخر. بعد از ماساژ بعد از مدتها احساس کردم که آخیششش، چه خستگیم رفته به کل. بعد فکر کردم پارتنر سابقم که خیلی بهتر ماساژ میداد. بعد کمی مداقه کرده و دریافتم که نکتهی مهم این وسط، همون استیت آو ماینده. همون که تو میدونی دقیقا قراره چه اتفاقی بیفته و چه سرویسی دریافت کنی و بالطبع بعد از دریافت همانچه که باید، احساس رضایت میکنی. نه که با سکس حین ماساژ مشکل داشته باشمها، حاشا و کلا؛ ادونچر و جذابیتی که تو اون ماساژ هست با هیچ نوع ماساژ دیگهای قابل مقایسه نیست. اما میخوام بگم یه جاهایی هم هست در زندگانی، که دلت چارچوب میخواد، دلت روتین میخواد، و برخلاف تصورت میبینی داری تو اون چارچوب احساس رضایت میکنی هم. این دقیقا همون جاییه که به مدت سه ماه تو یه رابطهی متعهد تجربهش کردم و برام جذاب بود. هر چند که دووم نیاوردم و فرار رو بر قرار ترجیح دادم آخرش. * تا تو اتاق ماساژیم، یه تجربهی جالب دیگه هم داشتم. واکنشم برای خودم عجیب و جالب بود. چند وقت پیش یه سفر چند روزه داشتم به یه ناکجاآبادی، که با یه عده آدم غریبه تو یه ویلای بزرگ فقط از صبح تا شب مدیتیشن میکردیم و یوگا و سکوت. از غروب به بعد انواع تفریحات فراهم بود از جمله استخر و موسیقی و ماساژ. بعد تو اون دوره، کسایی که ویآیپی بودن میتونستن یه سری آپشنها رو خودشون انتخاب کنن. که مثلا من یه شب، یکی از ماساژهامو با ماسوس زن انتخاب کردم. ماساژه ماساژ ریلکسیشن-مدیتیشن بود، های، با موزیک عجیب و فضای عجیب و زنی که به جز ماساژ، تماماً در اختیار تو بود و ماساژه کاملاً میتونست اینتیمیت باشه. خب تا اینجا همهی صورت مسأله جذاب بود. اما تو اتاق ماساژ که رفتم، دختره که اومد و سانس من که شروع شد و چراغا که خاموش شد و اون نور بنفشه که شروع کرد به پخش شدن، دیگه پشن خاصی تو خودم احساس نمیکردم. اصن حوصلهی دختره رو نداشتم. یه جورایی انگار چون پول داده بودم و اون آپشن رو خریده بودم و مالک او سانس بودم، کل جذابیت شیمیایی ماجرا برام از بین رفته بود. فیزیک دختره خیلی خوب بود، اما کل ماجرا یه جورایی فیک و باسمهای بود به نظرم. ادونچر نبود برام. صرفاً یه سرویسی بود که در اختیارم بود و حتا زیادم حوصلهی استفاده ازش رو نداشتم. این نتیجه، با پیش-تصوری که از خودم داشتم کاملاً مغایرت داشت. و بدینگونه ابعاد جدیدی از خودم کشف کردم. * برقکارم طی اقدامی شیک، از بین سه تا توالت خونه، توالت اتاقخواب رو، یعنی تنها توالتی که من استفاده میکنم رو، موفق شده سنسورش رو جوری تنظیم کنه و پشت و رو نصب کنه، که تا من توی توالتم هیچ وقعی بهم نمینهه و انگار نه انگار، بعد درست وقتی که دارم از تو توالت میام بیرون، تازه سنسورش منو دیتکت میکنه و چراغش روشن میشه و میام بیرون درو میبندم هم تا مدتی روشن میمونه همچنان. جدیدنا دارم فکر میکنم برقکاره داشته پیام پرمعنایی بهم مخابره میکرده از طریق چشمی توالت. * که یعنی میخوام بگم اینه ورژن سمبلیک زندگی من. |
|
Comments:
Post a Comment
|