آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, January 7, 2018
شبْ پانزدهْ
خواب بودم که دستش پیچید دور بدنم. گیج و خوابزده و داغ. بیرون بارون میومد. چند دقیقه بعد، موزیک ضرباهنگش تند شده بود و نفسهام به شماره افتاده بود. بعد، خیلی بعدتر، بارون از نفس افتاده بود و مرد آروم گرفته بود و من نشسته بودم روی شکمش. نیمههای شب بود و تمام چراغها خاموش بود و یه نور یواش خوبی از تو تراس میتابید رو صورت مرد. نشسته بودم رو شیکمش و گپزنان شرابمو مزهمزه میکردم. گفت پونزده روزه پیچیدیم تو هم، خسته نشدی ازم؟ گفتم نه. گفتم چه دلم سیگار میخواد. گفت نداری تو خونه؟ گفتم نه. گفت تو ماشین دارم، میارم. از رو شیکمش پاشدم که یعنی خب. اومد لباس بپوشه گفتم نپوش. گفتم همینجوری که هستی برو. گفت سیریسلی؟؟ گفتم اوهوم. گفت تو دیوونهای. گفتم آی نو. تو تاریکی سوییچ ماشینو پیدا کرد همونجوری رفت پایین. پاشدم موزیکو عوض کردم یه چیز یواشتر گذاشتم. اومد بالا سوییچو گذاشت رو میزِ دمِ در رفت از تو آشپزخونه زیرسیگاری و فندک آورد با سیگار گذاشت رو صندلی لهستانی کنار تخت. یه جرعه شراب خورد و دراز کشید سر جاش. برگشتم نشستم رو شیکمش. سرد شده بود تنش. یه جرعه شراب دیگه بهش دادم و یه جرعه خودم خوردم و سیگار روشن کردم. نور شب بیرون افتاد رو صورتش دوباره. دستمو کشیدم رو چشاش. رو صورتش. رو موهاش. رو اون چینای دور چشاش. شروع کرد گرم شدن. با چشای عسلی روشنش داشت نگام میکرد. مهربون. یه جوری که انگار خیلی دوسم داره. گفتم وات؟ گفت تو دیوونهای. گفتم سو وات؟ گفت آی لاو یو. گفتم آی نو. |
و چشم آینه جز ما به سوی دیگر نیست
چنان در آینه خورده گره تنم به تنت
که خود تمیز تو و من ز هم میسر نیست
هزار بار کتاب تن تو را خواندم
هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست
برای تو همه از خوبی تو می گوید
اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست
ولی از آینه چیزی مپرس از من پرس
که او به راز تنت از من آشنا تر نیست
تن تو بوی خود افشانده در تمام اتاق
وگرنه هیچ گلی این چنین معطر نیست
به انتهای جهان می رسیم در خلائی
که جز نفس نفس آنجا صدای دیگر نیست
خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر
ز حالت تو در آن لحظه های آخر نیست
حسین منزوی