آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, March 7, 2018
نگرانم. مدام نگرانم. دیشب قصهی «ر»، قصهی اول کتاب «روی خط چشم» پیمان هوشمندزاده رو خوندم و نگرانتر شدم.
چند شب پیشا که حالم خیلی بد بود، دخترک وسط پرستاریهاش گفت مامان نَمیریا، میدونی اگه بمیری میرم خودکشی میکنم من؟ گفتم ایول، میای پیش خودم اونوقت. ته دلم اما پیچید به هم. اصن خوشم نیومد که دیدم به این موضوع فکر کرده در خلوت خودش. خوشم نیومد اینقدر بیمکث جواب داد. اصن بدم میاد از اینکه وجود اونا اینقد به من وابسته باشه. بدم میاد از اینکه مدام نگرانم که دارن چیکار میکنن چی میخورن چی میپوشن. نگرانیهام تموم نمیشه و نمیتونم باور کنم بزرگ شدهن دیگه. نمیتونم عادت کنم که دارن واسه خودشون مجردی زندگی میکنن. هنوز دلم میخواد تاشون کنم بذارمشون سر جاشون. تو شیکمم.
پولانسکی برام نوشته بود نگرانه. ننوشته بود از چی. چیزای دیگهای هم نوشته بود تو نامهش، من اما مغزم زوم کرد روی «نگرانی». فک کردم الان که منو داره که دیگه باید خوشحال و آروم باشه که. از چی نگرانه؟ ازینکه یه روزی منو نداشته باشه؟ از فکر اینکه نداشته باشَتَم دلم پیچید به هم. بدون من برمیگرده تو غارش ینی دوباره؟ تصورشم نمیخوام بکنم. از پارتنر قبلیم هم که جدا شده بودم، مدام از اینکه حالا بیمن داره چه جوری روزاشو سر میکنه دلم میپیچید به هم.
اصن بیماری جدیدم اینه که به جای اینکه تصور کنم بیآدما چه بلایی سر من میاد، مدام نگرانم که بیمن چه بلایی سر آدما میاد. مدام تو این فکرم که دخترک چیکار میکنه اگه یه روزی من نباشم، چهقد غصه میخوره، چه دلش برام تنگ میشه، پولانسکی همینجور، ایکس و ایگرگ و زد همینجور. بعد از فرط دلتنگی اونا برام، دلم میپیچه به هم و اشک تو چشام جمع میشه و یه وقتایی که بیماریم حاده اشکا سرازیر هم میشن حتا. اومدم سرچ کنم ببینم چنین بیماریای وجود خارجی داره، نفهمیدم باید دقیقا به گوگل چی بگم، لذا بیخیال شدم.
به جاش رفتم یه لیوان چای ریختم واسه خودم، با لپتاپ توییکس و کتاب پیمان اومدم تو تخت، که اینا رو بنویسم و چای بخورم و یه دور دیگه قصهی «ر» رو بخونم و یه کم گریه کنم.
(اسپویلینگ الرت: اگه قصه رو نخوندین و میخواین بخونین، دیگه ته این پست رو نخونین.)
«بار آخری که کنارش بودم پای مرگ بود، هر چند که ما جریان را جدی نگرفته بودیم. روی تختش دراز کشیده بود. دستم را گرفته بود. دستهایش مثل همیشه بود. پیر نبود. آن روزها کم حرف میزد، خیلی کمتر از همیشه. مگر به خاطر چیزهایی که واقعن واجب بود. خواهرم موهایش را شانه کرده بود. موها سفیدِ سفید بودند. همهچیز سفید بود. تنها رنگ اتاق بنفشِ گلهای ریز ملافهای بود که رویش کشیده بودیم.
جواب آزمایشهایش را گرفته بودم و نسخهی پزشک را. نمیتوانست راه برود. حتا به زحمت نفس میکشید.
گفتم: دکتر گفته روزی بیست دیقه باید برعکس واستی.
لبخندی زد و دستم را فشار داد. به نظرم رسید سردش شده.
گفتم: سردته؟
گفت: نه.
: پنجره رو ببندم؟
: نه، همهچی خوبه.
گفتم: قرصاتو سر وقت میخوری؟
گفت: دیگه احتیاجی نیست.
گفتم: باز لاتبازیو شروع کردی؟
نسخهی جدید و شیشهی قرصهایش را برداشتم. از نسخه سر در نیاوردم. روی شیشه نوشته بود بعد از غذا. نسخه را تا کردم گذاشتم روی پاتختی.
گفت: میدونی چیه؟
گفتم: چیه؟
گفت: کمکم سبک میشه.
گفتم: چی؟
: همهچی.
دست دیگرش را نزدیک آورد و با هر دو دست، دستم را گرفت و گفت: رودررو!
لبخندی زد و گفت: پسرم!
چند لحظهای ساکت ماند. دستم را سفت گرفت و گفت: نترسیا!
خیلی آرام چشمهایش را بست. مکثی کرد و بعد تکرار کرد: نترسیا! دارم میرم.
و رفت.»*
روی خط چشم --- پیمان هوشمندزاده
|
احتمالا بغضم جای ناجوری بشکند پرسروصدا
شاید خوب است دنیا هنوز دخترم را به من نداده که این طور دلم بلرزد برای دخترم که بی من چه کسی نگرانشان باشد و بی من چه می کنند...