آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Friday, July 13, 2018

#جانِ‌منْ‌استْ‌اوُ 

آقای کا می‌گه چه به وضوع حالت خوبه. چه آروم شدی. چه چشات برق می‌زنه.

به وضوح حالم خوبه. آروم شده‌م. چشام برق می‌زنه. نه که مشکلات معمول با عصای جادویی حل شده باشن، نه. زندگی با کیفیت نصفه‌نیمه‌ی خودش هم‌چنان برقراره و مشکلات و غرهای معمولم کم و بیش برقرارن هم. اما آرامشی رو که دارم این روزها تجربه می‌کنم، اولین بارمه. پولانسکی اعتمادمو جلب کرده و آرومم کرده. آرامشش به من سرایت کرده و باعث شده تسلط داشته باشم به اوضاع و از چیزی، جایی که هستم لذت ببرم. حجم کارم چند برابر شده و حجم مسئولیت‌هام چند برابرتر، غری ندارم اما و دارم حال می‌کنم با اوضاع.

چند شب پیش داشتیم با میم گپ می‌زدیم. گفت فرق این آدم با بقیه‌ی آدمای زندگی‌ت چه‌قدر محسوسه. تو این سال‌ها این‌جوری ندیده بودمت هیچ‌وقت. این‌قدر همه‌ی دور و بری‌هام دارن اینو می‌گن که داره کم کم امر به خودمم مشتبه می‌شه. میم پرسید فرق این آدم با بقیه چیه برات؟ سؤالش منو به فکر واداشت. به جز سکس و خوش‌خواب بودن و بی‌صدا و بی‌حرکت خوابیدن، که تو آدما به سختی می‌شه تغییرشون داد، یکی از پررنگ‌ترین پارامترها واسه من، پرستیژ و رفتار اجتماعی پارتنرمه. از قیافه و تحصیلات و شغل گرفته تا لباس پوشیدن و صحبت کردن و دست به قلم بودن و مدل معاشرت در مهمونی‌ها و پارتی‌ها و جمع‌های کاری و بیزینسی. این پارامتر اون‌قدر همیشه برام مهم بوده که تو تمام این سال‌ها، عملا نشده بود کسی رو رسما به عنوان پارتنر یا دوست‌پسرم معرفی کنم. همیشه با آدما در حد سکس پارتنر بوده‌م یا فرندز وید بنفیتس. پولانسکی اما با بقیه فرق داره. با بقیه فرق داشت از اولش هم.

اولین باری که اومد پیشم، بعد از چند باری که همو دیده بودیم، شبی بود که از اوپنینگ یه نمایشگاه اومدیم بیرون. زمستون بود. پالتوی کشمیری که تنش بودو یادمه. خیلی خوشگل بود پالتوش. قرار بود یه کتاب بهش بدم. منو رسوند دم در خونه. گفتم وایستا برم کتابه رو بیارم برات. رفتم درو باز کردم. برگشتم دم ماشین گفتم میای تو؟ یه مکثی کرد و ماشینو خاموش کرد.

اون شب دو سه ساعتی گپ زدیم. هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. نشسته بودیم کف زمین. من دم شوفاژ، این‌ور سالن، پولانسکی اون‌ور، روبرم، تکیه داده بود به دیوار. از هر دری حرف زدیم. دو سه ساعت. وقتی رفت، با خودم گفتم ایول، یه دوست جدید پیدا کردم. از اون شب تا حالا، دقیقا از اون شب تا حالا شاید سر جمع ده شب هم نشده باشه که بی‌هم باشیم. مگنت‌هامون زود همو جذب کرد. پولانسکی خیلی شبیه منه. سلیقه‌ش،زیبایی‌شناسی‌ش، اخلاقش، تجربه‌ی زیسته‌ش، سن و سالش، درس‌هایی که خونده، و حتا دست‌خطش. صرفا ورژن مچور و عاقل منه.

هنوز چیزی از معاشرت‌مون نگذشته بود که باهاش رفتم مهمونی. یعنی بردمش با خودم. از جمع‌های خودمونی دوستانه گرفته تا مهمونی‌های گالری و سفارت و مهمونی‌های کاری. دفعه‌های اول نگران بودم، مثل تموم این سال‌ها. انقد با هیشکی نرفته بودم هیچ‌جا که همه فک می‌کردن لزم و دوست‌دختر دارم عوض دوست‌پسر. لیترالی. یکی دو تا مهمونی که گذشت اما، مخصوصا بعد از اولین سفرمون که رفتیم ویلای یکی از کلکتورهام، دیگه این دغدغه اتوماتیک از مغزم پاک شد. حضور این آدم، لود اضافی ایجاد نمی‌کرد توی مغزم، و این مهم‌ترین ویژگی‌ش بود.

یکی از سخت‌ترین قسمت‌های سینگل‌مام بودن، و دو تا فرزند بزرگ داشتن، حضور دوست‌پسر/پارتنر توی زندگی آدمه. توی خونه‌ی آدم. این ماجرا این‌قدر بیگ دیله که خیلی وقتا خود من بی‌خیال رابطه شده بودم، چون نمی‌تونستم مواجهه‌ی این دو قسمت از زندگی‌م رو هندل کنم. پولانسکی اما، یه جوری خزید توی زندگی‌م، که یه هو دیدم شب تولد دخترک، شده عکاس فیوریت بچه‌ها، داره ازشون عکاسی می‌کنه و اونا به سادگی تو جمع خودشون پذیرفته‌نش. بعدتر، جوری که دخترک از پولانسکی حرف می‌زد و جوری که اینا طبیعی و بدیهی با هم معاشرت می‌کردن، بزرگ‌ترین بزرگ‌ترین بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنی‌م رو خودبه‌خود حل کرد. پولانسکی جوری رفتار می‌کرد که اطرافیانم هیچ گاردی نمی‌گرفتن در مواجهه باهاش. تو یک کلمه اگه بخوام بگم، یه شخصیت موجهه. آدم باهاش نگران افکار عمومی نیست. آدم باهاش اصولا نگران نیست. و این نکته، به وضوح از جانب اطرافیانم به زبون میاد. مخصوصا در مقایسه با آدمای دیگه‌ی زندگی‌م.

اصالت رفتاری. اصالت رفتاری به این سادگی‌ها اکتسابی نیست. باید یه سری بیس‌ها از بچگی درت نهادینه وجود داشته باشه. خیلی به خانواده ربط داره و به بستر اجتماعی‌ای که توش بزرگ شدی. من با آدمای مختلفی تو اوپن ریلیشن‌شیپ بوده‌م. اوپن ریلیشن‌شیپ با این‌ که اسمش اوپن ریلیشن‌شیپه، اما بازم قواعد گفته و ناگفته‌ی خودشو داره. یه آدمی بود توی زندگی‌م، که با این که خیلی با هم بهمون خوش می‌گذشت، آداب معاشرت اجتماعی‌ش فاجعه بود. تو همه گارد منفی ایجاد می‌کرد. فقط باید تو خفا نگرش می‌داشتی. اصلا مناسب پابلیک ریلیشن نبود. اولین بار که واسه یه مهمونی دعوتش کردم خونه‌م، شروع کرد با تمام دخترای حاضر در مهمونی فلرت کردن. نه فلرت قشنگ‌ها، فلرت بی‌کلاس و حال به هم زن. مست که شد، مست که می‌شد، بسیار توو ماچ می‌شد رفتارش، و غیر قابل تحمل. از تیک زدن با خواهرمم حتا فروگزار نمی‌کرد. بعد از اون مهمونی، دفعات بعدی هر وقت می‌خواستم مهمونی بدم، یه تعداد از آدما اگه می‌فهمیدن فلانی هم هست، مؤدبانه یه بهانه می‌آوردن و نمیومدن. خواهرم که خودشو کنار کشید، فهمیدم که آش خیلی شوره دیگه. دیگه اون آدمو تو هیچ جمعی نبردم با خودم. تو هیچ مهمونی‌آی تو خونه‌م هم دعوتش نکردم. یه روز در میون هم بابت همین مسأله قهر می‌کرد. یه بار علنا بهش گفتم که با رفتارت در ملأ عام مشکل دارم. قهرتر کرد. کلا نمی‌شد راحت باهاش حرف زد. گفت تو خیلی حساسی و رابطه‌مون رو از اول این‌جوری تعریف کردیم و الخ. همه‌ش فکر می‌کرد من با خوابیدنش با آدمای دیگه مشکل دارم، در حالی که با اتیتودش با بی‌ملاحظه‌گی‌ش با رعایت نکردن یه سری آداب و حرمت‌ها مشکل داشتم. بعد از اون تجربه‌ی کوتاه، این ماجرا برام پررنگ‌تر از قبل شد. با خودم قرار گذاشته بودم فقط سکس پارتنر، و لا غیر. نمی‌خواستم کسی رو با خودم یدک بکشم که هی از کاراش احساس خجالت کنم. پولانسکی اما، با رفتار معقول و بیسیک‌ش، این آبسشن رو یواش یواش تو من از بین برد. رفتارش اون‌قدر بدیهی و مناسب و جنیواین‌لی مناسب بود، که با خودم گفتم آخیش. دتس هیم.

 یه شب که پیش پولانسکی بودم و زاناکس همرام نبود و نگران بدخواب شدنم بودم، بهم گفت هانی، به زعم من تو مث خرس می‌تونی عمیق بخوابی. خیال می‌کنی زاناکس داره بهت خواب عمیق می‌ده، اما مشاهدات من می‌گه وقتی اعصابت راحت باشه و نگرانی نداشته باشی، به زاناکس احتیاجی نداری. الانم اعصابت راحته و نگرانی خاصی نداری، لذا به زاناکس احتیاجی نداری. گفتم نو وی. گفتم امکان نداره بتونم بدون زاناکس، عمیق بخوابم. گفت خودت می‌دونی، ولی به نظر من که می‌تونی. گفتم نو وی، ولی امتحان می‌کنیم. گس وات؟ بدون زاناکس، مثل خرس قطبی خوابیدم. اون شب رو گفتم لابد به خاطر جین تونیکی بوده که خوردیم. فردا شبش گفتم به خاطر شرابه. پس‌فرداش به خاطر آنتی‌هیستامین. اما در نهایت و در کمال ناباوری، منی که تموم شدن زاناکس‌هام بهم حس خفگی و اضطراب می‌داد، دیدم ا، مث قبلنا، مثل ده دوازده سال پیش دارم عمیق و آروم می‌خوابم که. پولانسکی گفت دیدی گفتم؟ قبول نکردم بازم. زنگ زدم به تراپیستم. ماجرا رو براش شرح دادم و گفت اوهوم. گفتم اوهوم وات؟ گفت با زاناکس داری نمی‌خوابی. خودت داری می‌خوابی. گفت بدیهی بود که دیر یا زود به این نتیجه می‌رسیدی. بی‌زاناکس خوابیدن اتفاق مهمی بود تو مغزم. انگار برای اولین بار واقعا باورم شد که حالم خوب شده. که حالم خوبه. معاشرت‌های مشترک‌مون دومین پارامتر پررنگ بود. معاشرت پولانسکی با بچه‌ها اتفاق سوم. و در نهایت، یه روز نشستم دیدم تو عکسایی که این آدم ازم گرفته، چه راحتم. چه چشام داره می‌خنده. بعد دیدم چه اولین باره که داره یه رابطه‌ی واقعی رو با تمام اِلِمان‌های واقعی تجربه می‌کنم. دیگه توی برهه‌ی حساس کنونی و موقعیت خاص و ناتوانی دست‌های سیمانی و الخ نیستم. انگار تازه دارم تجارب یه آدم معمولیِ سی ساله رو تجربه می‌کنم. و چه همه‌چی می‌تونه راحت و روون و آروم باشه، علی‌رغم اتفاق‌های کوچیک و بزرگ بدی که روزانه در زندگی میفتن. بعد از سال‌ها زندگی پرماجرا و پیچیده و معلولِ شرایط خاص، حالا هیچ‌چی به اندازه‌ی سادگی بهم آرامش نمی‌ده. پولانسکی؟ ساده‌ترین اتفاق دل‌پذیر این روزهامه.


Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025