آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 25, 2019
در ایدهآلترین وضعیت ممکنِ یه شب بارونیام. سیر و خوشحال، از کافه و تحقیقات میدانی و خرید اومدم خونه، بیکه ترافیک باشه علیرغم اینهمه بارون، نشستم رو کاناپه نارنجیه، تمام کتاب دفترامو گذاشتم کنار دستم، لیوان مدادا و سطل ماژیکهام رو هم، دو سه تا تقویم و دفتر جدید و تایملاین و تو دو لیست، یه لیوان چای سبز و لیمو، دوتا کوکی کرهای کوچیک، باخ، و کار کار کار. از معدود شبهاییه که بچهها نیستن و مرد نیست و تدی تقاضای خاصی نداره و چون هنوز عیده، تلفنها و پیغامهای کاری زیادی هم ندارم، فلذا شبم به کل مال خودمه.
عصر با رفیق قدیمی قرار داشتم. قرار کاری. بعد از مدتها، انگار داریم بالاخره و کمکم نرمال میشیم با هم. داریم بیکه تیکه بندازیم به هم بابت گذشته، حرف میزنیم صرفاً. راحت و بیدردسر. دستاورد بزرگیه برای دوتا آدم لجباز بیمنطق. آدم لجباز و بیمنطقِ سابق. لازم داشتم یه سری سؤال بپرسم از کسی که مدیره و بیزینس اونره و بیزینسش رو داره گسترش میده. تو این مدت زیاد کتاب خوندهم، اما یه سری چیزا هست که تو هیچ کتابی نتونستهم پیدا کنم. یه سری تجربههای مدیریتی، برای بیزینسهایی که نه در بدو شکلگیریان، نه هنوز تبدیل به سازمان شدهن. تو هیچکدوم از کتابایی که دارم، راجع به این دوران گذار، گذار از یه یبزینس کوچیک به یه بیزینس بزرگ، توضیح ندادن. از مشاورام هم که میپرسم، جوابهاشون نسبتاً کلیشهست، همون چیزاییه که تو کتابا نوشتهن. لذا احتیاج به تجربهی دست اول یه مدیر معاصر داشتم (کسی که الان مشغول به کاره، نه مدیری که ده بیست سال بعد راجع بهش تو یه کتاب نوشته شده باشه). انتخابم هم درست بود. هیچکس به قدر این آدم که تا همین چند سال پیش درگیر مسائلی از جنس امروز من بوده، نمیتونست اینهمه واضح و پرکتیکال جوابمو بده. سؤال جوابامون مث دوران وبلاگنویسی بود؛ تجربههای دست اول، با مصداق، و قابل لمس. چیزی که اون سالها تو وبلاگها خیلی میخوندیم و حالا به سختی پیدا میشن دیگه. به جوابهای تئوری و کلیشه و آکادمیک احتیاج نداشتم، به یه آدم اجرایی احتیاج داشتم که تجربهای مشابه من از سر گذرونده باشه و بهم بگه باید چیکار کنم. قهوه و وافل و ساندویچمون که تموم شد، بلند که شد بره، بغلش که کردم، جواب بیشتر سؤالامو میدونستم. منتظر بودم زودتر برگردم خونه برسم به مداد دفترام، بشینم سر مشقام. بشینم ایدههایی که دارم رو بنویسم، اولویتبندی کنم و بفرستمشون واسه اجرا. هیچ قسمتی از کار اینهمه برام جذاب نیست که مدیریت کارهای اجرایی. چرا البته. نشستن در خلوت خود و تولید محتوا کردن هم برام جذابه. از اولی بیشتر حتی. منتها وسواسم اجازه نمیده کارهای اجرایی رو واگذار کنم فلذا قسمت اول بیشتر ارضام میکنه. نتیجهش ملموستره. داشتم میگفتم. این ساعت از شب رو خیلی دوست دارم. این وضعیت ایدهآل رو. بیرون بارون میاد و هوا خنک و مطبوعه و بچهها آرم و امنن، مرد آروم و امنه، زندگی آروم و امنه و من زیر یه مشت کتاب و دفتر در خلوت خودم دفن شدهم و احساس میکنم زنده و مفیدم. اینجور وقتا هوس نوشتن میکنم. نوشتن از چیزهایی که هست و چیزهایی که نیست. از تمام آیندهای که پیش رومه و از تمام گذشتهای که حوصله ندارم برگردم بهش ضمن اینکه مدام میاد جلوی چشمم. گذشتهای که علیرغم سختیهاش، منِ کنونی رو ساخته. گذشتهای که علیرغم سیاهچالههاش، بهش افتخار میکنم. حالا افتخار هم که نه. افتخار کلمهی درستی نیست. به رسمیت میشناسمش چون از حال کنونیم راضیام. مثل رابطهای که با رفیق قدیمی داشتم. رابطهای پر از هیجان و پر از فراز و نشیب، که حالا که گذشته میتونم برگردم بهش نگاه کنم و بگم خودمونیما، چه خوش گذشت هم، علیرغم همهچی. یه سردرد خفیف داره توی کاسهی سرم میچرخه. فردا جلسه دارم و باید مشقامو کامل کنم. سهچهارتا کتاب خوب بغل دستمه که میدونم طی دو سه ماه آینده نجاتم خواهند داد. منتظرم دو تا ایمیل بهم برسه، نوشتههامو تموم کنم برم توی تخت، یه ساندویچ سبک بخورم با آبپرتقال، و ادامهی سریالمو ببینم. دارم «تراست می» میبینم، یه سریال متوسط که یهجورایی نسخهی معاصرِ مَد مِنه، و خب قطعاً نه به اون خوبی. تدی شامشو خورده و آرومه. بیرون داره یه بارون ملایم میباره. یه سردرد خفیفی توی کاسهی سرم میچرخه و دو سه تا قصهی آخر کتاب «بیباد بیپارو» هم مونده هنوز. سمیت بوقلمون و آبپرتقال و کتاب و لپتاپ. |
|
Comments:
Post a Comment
|