آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, March 30, 2019
عاشق ملافههای تختام، مخصوصاً صبحا، که آفتاب میفته روشون. ملافهها خاکستریان، لینن نازک خاکستری. Muji. با دو والور روشن و تیره. سالهاست که همین رنگ و همین مارک ملافه رو میخرم هر بار که میرم سفر. درست همون ملافهایه که دلم میخواد. با همین رنگ و همین جنس و همین کیفیت و همین دیتیل دوخت. سالهاست هر بار میرم سفر، یه ست کامل میارم با خودم. سالهای هر روز دارم استفادهشون میکنم و هر هفته دارم میشورمشون تا بالاخره کهنه و پوسیده میشن میرم سراغ ست بعدی. عاشق ملافههای موجیام و عاشق وقتیام که آفتاب میفته روشون. اتاق روشن و کموسیله با ترکیب سفید و خاکستری و آفتاب دستودلبازی که از پنجرههای قدی پهن میشه رو ملافهها. میگه سختت نیست زندگی پشت این پنجرههای قدی بزرگ، بیپرده، لخت؟ سختم نیست. سالهاست دارم پشت پنجرههای قدی بزرگ زندگی میکنم، بیپرده، لخت.
عاشق این وقتهای صبحم. حوالی هفت صبح. همهجا ساکته و آفتاب شروع کرده به تابیدن، بیکه اذیت کنه هنوز، صدای پرندهها میاد و صدای سکوت خونه میاد و آفتاب ملایمی تابیده روی ملافههای خاکستری، روی موها و ریشهای خاکستریت، تو سکوت نفس میکشی و دنیا امنه و آفتابیه و آرومه. عاشق این آفتابم و این ملافهها و این تنالیتهی جوگندمی موهات و این چینهای ریز دور چشمهات. هر روز صبح، بیدار که میشم، وقتهایی که زودتر از تو بیدار شده باشم، وقتهایی که خونه ساکته و دنیا ساکته و آفتاب ملایمی افتاده روی ملافهها و موهات، مژههات رو موهات رو چینهای دور چشمهات رو تماشا میکنم، سیر، و تسلیم وسوسه میشم، هر بار، دست میکشم روی اون مژهها و روی اون چینهای ریز، خواب سبکت زود به هم میخوره، بیکه مکث کنی با همون چشمهای بسته و مژههای بلند تابخورده دستت رو از زیر گردنم رد میکنی میکشیم تو بغلت، آفتاب میخوره توی صورتم چشمهامو میبندم میرم قاطی آفتابها و ملافهها و ریشها و بوی آشنای گردنت، صبح آروم شروع میشه و خونه ساکته و اتاق، روشن و دلباز و آفتابیه. |
بپرسم ازش چه مارکی و کجا خریده؟ یا نپرسم عینهو فضولا