آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 26, 2019
چند سال پیش، همین وقتا بود گمونم، که دو سه هفتهای رو آلاچته زندگی گردیم. یه خونهی ویلایی گرفتیم، دوبلکس، کف چوبی، شومینه، آشپزخونهی شیک و مینیمال، با حیاط چمندار و استخر و باربیکیو و فنس و بوتههای شمشاد رو به خیابون، ویوی اتاقخوابها رو به کوه بود و آفتاب مفصل و هوا خنک و فصل چوب و آتیش.
یه ماشین قرمز هم گرفته بودیم، میگم قرمز چون برای من قرمزبودنش مهم بود لذا پارتنرم گشته بود یه ماشین شاسیبلند قرمز پیدا کنه و آژانسهای ماشین هم تعجب کرده بودن هی، یه ماشین قرمز هم گرفته بودیم میروندیم میرفتیم تا سوپری که توی ده بود، کندههای چوب بریدهشده میخریدیم با پنیر و شراب و انگور و نون و شکلات، گوشتهای ورقهشده، سیبزمینی و سالادهای مختلف، برمیگشتیم خونه، بساط آتیش رو روشن میکردیم موزیک رو بلند میکردیم پنجرههای قدی رو به حیاط و استخر رو باز میکردیم با لباس پشمی میشستیم دم شومینه، به شراب و گوشت دودی و علف و سکس و الخ. گاهی، روزها پیاده راه میفتادیم سمت ده، از کوچه پسکوچههای قشنگ و سبز-سرخابی رد میشدیم میرفتیم لب ساحل، ساعتها میشستیم لب آب، دستامون گره خورده به هم، خیره به آب. هوا که سرد میشد بلند میشدیم میرفتیم مرکز ده، میخونهی مورد علاقهمون، میشستیم روی تراس، چسبیده به شومینه، گوشت سرخشده سفارش میدادیم و صدف و شراب سفید، گپ میزدیم و سیگار میکشیدیم و تا پاسی از شب، با غریبههای توی میخونه معاشرت میکردیم و آخ که چه خوش بودیم. یه شب سیگارمون تموم شد، مرد میانسال تنهایی که دو میز اونطرفتر نشسته بود و مست ویسکی بود و یه سگ عظیمالجثه پایین پاش دراز کشیده بود، بهم اشاره کرد بیا من سیگار دارم. رفتم ازش سیگار گرفتم. وایستاده بودیم لب تراس، کنار مرد و سگش، سیگار میکشیدیم و برنامه میچیدیم که سه ماه بیایم اینجا زندگی کنیم، همین خونه رو بگیریم باز، با یه ماشین و یه سگ. تو اون ده، زندگی هیچ چیز دیگهای نداشت جز اینکه روزت رو با راهرفتنهای طولانی سپری کنی، میون کوچههای قدیمی قشنگ یا لب ساحل، ظهر تا عصر رو لم بدی روی مبلهای راحت رو به آفتاب دست و دلباز، کتاب بخونی و بنویسی و موزیک و چای و قهوه و شکلاتهای مرغوب دستساز، شبا آتیش درست کنی و خودت باشی و پارتنرت و دیگر هیچ. زندگی دقیقا توی هیچکارِ خاصی نکردن خلاصه میشد و همین، خودِ زندگی بود. حالا، من با یه آدم دیگهم، سگ داریم، و فعلا هیچ برنامهای برای رفتن به اون ده نداریم. باید کار کنیم و باید بالای سر کارمون وایستیم. رؤیای من اما به قوت خودش باقیه. رؤیای من حتی یه قدم به واقعیت نزدیکتر شده چون یه سگ عظیمالجثه داریم درست مث سگ اون آقاهه. من هیچوقت رؤیاهامو فراموش نمیکنم. همیشه با تمام جزئیات بهشون فکر میکنم، اونقدر فکر میکنم اونقدر فکر میکنم که بالاخره یه روزی که هیچ انتظارشو ندارم، محقق میشن، با همون تفاصیل، کم و بیش. |
|
Comments:
از اون موقع كه ديگه وبلاگ نمينويسم كمتر سراغ وبلاگ هايي كه ميخوندم هم ميام. صفحه ي تو ولي جزو اونهايي بود كه يكي دو بار سر زدم ولي ديدم نمينويسي مث كه مدتيه و ديگه نيومدم. تا اينكه چند روز پيشا داشتم "اپيزود پا به سن گذاشتن" راديو مرز رو گوش ميدادم حس كردم اون آيدايي كه باهاش مصاحبه كرده تو اي! نميدونم درسته يا نه ولي اومدم دوباره سراغ وبلاگتو ديدم هستي 😅 هنوزم وبلاگت همون مدليه كه سر ازه اش در نميارم. نه ميشه فهميد معني اسم ها چيه نه كامنت كجاس نه دسته بندي كدومه نه هيچ چيز ديگه. آدم توش احساس سر در گمي و غريبگي ميكنه! ولي باز هم از خوندنش لذت ميبرم :)
Post a Comment
|