آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, April 3, 2019
یکی از بزرگترین حماقتهای زندگیم رو مرتکب شدم و با آدم هایپر و پرحرفی که قبلاً سابقهش رو داشتم اما لابد شدتش رو یادم رفته بود یا فکر میکردم عوض شده، رفتم مهمونی. پام که رسید به مهمونی، تازه تمام حماقتهای پیشینم برام دژاوو شد. چگونهست که آدمی هی هر بار یادش میره از یکسری وقایع، درس عبرت بگیره و هی هر بار، گول معاشرتی رو میخوره که نباید؟
بعضی آدما هستن در زندگانی، که معاشرت براشون مترادفه با حرفزدن. حرفزدن معمولی هم نه، گپزدن هم که نه، حرفزدن حرفزدن حرفزدن لاینقطع حرفزدن. یه جوری که یه هو میبینی ظرف نیمساعت، تا گردن غرق شدی تو کلمه، و طرفت حتی یک دقیقه مجال نفسکشیدن نمیده بهت. از بد حادثه، چون بردیش مهمونی، فکر میکنه تو رو کامل کنترات کرده. یک لحظه نمیذاره به حال خودت باشی. داری غذا میکشی واسه خودت، میاد سراغت. سرت تو موبایلته، میاد سراغت. داری کتابهای کتابخونهی میزبان رو نگاه میکنی، میاد سراغت. راجع به همهچی حرف داره راجع به همهچی نظر داره اصلاً نمیفهمه وقتی داری کتاب ورق میزنی وقتی داری با فلانی معاشرت میکنی، یعنی داری برای خودت وقت میگذرونی و نباید بیاد تو حباب شخصیت. اصلاًتر همین حباب شخصی. بلد نیست برات یه دايرهی شخصی قائل بشه بلد نیست برای خودش یه دایره قائل بشه، یه ریز حرف میزنه یه ریز بلندبلند حرف میزنه و توجهی نمیکنه به این که صداش نباید از این دایره بیرون بره توجه نمی کنه که کل مهمونی لازم نیست نظرات گهربارش رو بشنون و در جریان ریز مکالماتمون قرار بگیرن. یاد اون دوست قدیمیم افتادم که حق خودش میدونست تو تئاتر، تو سینما، تو تاکسی، تو کافه، با صدای بلند، بسیار بلند قهقهه بزنه و رفتار خودش رو خیلی هم بدیهی و طبیعی میدید. چه عذابی میکشیدم از تئاتر/سینما رفتن باهاش، تا دیگه دیدم نمیتونم، ترک کردمش. حالا این یکی که نه پارتنری بود نه چیزی، صرفاً یه دوستِ نه اونقدر صمیمی، که اشتباه کردم گفتم دارم میرم فلانجا مهمونی، تو هم بیا. هدفم معاشرتکردن بود و گپزدن، بهخدا فقط «گپزدن» بود و نه «ناناستاپ و یکریز در مورد هر چیزی حرفزدن حرفزدن حرفزدن». منتها دوستمون از لحظهی نشستنمون تو ماشین، تا وقتی که بالاخره وسطای مهمونی براش واضح و مبرهن توضیح دادم که دوست عزیز، من غلام آدمهای کمحرفم و دارم اکسیژن کم میارم از فرط تو، و مهمونی رو و اون رو نصفهکاره ترک کردم، نفهمید و این حق رو قائل نشد برای من، که گاهی حرف نزنه، گاهی ساکت شه، سکوت کنه. شد بود عین یه متن تایپی بلند و طولانی، بدون هیچ اینتری بدون هیچ پاراگرافبندیای بدون رعایت حال خواننده که چشمش فضای سفید ببینه اون وسط. پرگو و وراج و بیملاحظه و لاینقطع. خفگی.
|
|
Comments:
Post a Comment
|