آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, May 11, 2019
اون روزای آفتابی که تو اوج دوران سانتیمانتالیسم و اینا واسه پارتنرای عزیزتر از جان تو همین وبلاگ مبلاگا مینوشتیم تو کوچهکوچه مرا بلدی و زبان تن مرا بلد است و ازین جور صحبتا، خبر نداشتیم که در عصر پساچهلسالگی همین مرثیهها رو برای ماساژورها و مربی ورزشهامون میسراییم و لابد دو روز دیگه برای خدمهی سرای سالمندان:|
غرض این که از وقتی تخت ماساژ گرفتهم، یکی از نهرهای بهشت رو به خونه آوردهم. از همین رو زنگ زدم به ماساژورم که بیاد برای ماساژ، دوش گرفتم و پردهها رو کشیدم و پنجرهها رو بستم و نور رو کم کردم و نیکلاس جار رو گذاشتم پخش شه و حولهها رو پهن کردم رو تخت ماساژ و موبایل رو گذاشتم رو فلایت مود تا ماساژورم بیاد، که درست در همون دقایق ملکوتی پریود شدم؛ اونم پریودی که الردی یه هفته عقب افتاده بود. هیچی دیگه، داشتم به عیش منغصام میاندیشیدم و غصه میخوردم که ماساژوره اومد، شرح حالمو شنید، و گفت اصلاً جای غصه نیست، ماساژ مخصوص پریود میگیری امروز که تا حالا نگرفتی. و؟ ماساژی گرفتم که زندگی چند درصد رزلوشنش رفت بالا در برابر دیدگانم. گذشته از ماساژ مخصوص پریود اما، چون یک سال و نیم میشه که داره ماساژم میده، دیگه تمام زیر و بم رگها و گرههای تنم رو بلده. یه جوری هم دستش رو میلغزونه روی سطح بدن آدم، متصل و پیوسته، که آدم بین ماساژ و اروتیسم مدام سرگردونه. از معدود ماساژورهاییه توی ایران، که ماساژ پشت و روی بدن براش فرقی نداره. اکثر ماساژهایی اینجا گرفتهم من، روی بدن رو اسکیپ میزنن، مخصوصاً کشالهها و سینهها رو. این نه اما. وقتی ماساژ کل بدن رو میگیری باهاش، لیترالی کل بدن رو ماساژ میده بدون اینکه اتصال دستش با بدنت لحظهای قطع شه، و دستش رو بلند نمیکنه از روی بدن، میلغزونه روی سطح پوست، بافت پوست دستش هم یه جوریه که خودش یه ماساژ دوم محسوب میشه به جز فشار دست. خلاصه که به نظرم یکی از بهترینهاست تا جایی که من بلدم. بعد همینجور که داشتم ماساژ میگرفتم و حسهام اتوماتیک داشتن واسه خودشون تبدیل به کلمه میشدن، یههو حواسم جمع شد که هاها، دقیقاً داره میشه شبیه پستهای قدیمی دوران «تو کوچه کوچه فلان». با این آدم هیچ شیمیای ندارم، ولی مغزم اتوماتیک شروع کرد اون حرکت دست روی بدنم رو تبدیل به این کلمهها کرد. خب البته که یه بخشیش تحت تأثیر هورمون و پریود و اینا بود، ولی خندهدار بود که اون سانتیمانتالیزم سال ۴۲ که مال معشوق بود و عشق خاص و یگانه و شاملوهایی در قلبم و اینا، هی سوژهش تغییر کرده هی سوژهش تغییر کرده این وسطا سکسپارتنر بوده فرند وید بنفیتز بوده دوستپسر بوده پارتنر بوده الخ بوده، حالا رسیده به ماساژور و پسفردا لابد بِهدار سرای سالمندان و آخریش آقای تو آمبولانس تو راه غسالخونهی بهشتزهرا در حال آدرس پرسیدن، از اون طرف مغز من فرمان تایپ میده «تو کوچهکوچه مرا»:| یعنی میخوام بگم ماهیت یه چیزایی با گذر زمان تو مغز آدم زیاد تغییر چندانی نمیکنه اونتو، اون بیرونه که اساین میشه به یه سری چیزای مختلفی. بعد بسته به این که خودت تو چه برهه و زاویهای وایستاده باشی، بیننده تو چه برهه و زاویهای وایستاده باشه، به نظر همدیگه سانتیمانتال/بیشعور میاین، وگرنه که با چند سال اینور اونور بالاخره همه از سر میگذرونن این دوران رو. |
|
Comments:
😀😀😀😀😀
Post a Comment
|