آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, May 25, 2019
یه حکایتی بود که پدره داشت میمرد، میخواست وصیت کنه فرزندانش رو جمع کرد گفت یه دسته چوب بیارید و اینا؟ یه بار یادم نمیاد طی چه وضعیتی، شروع کردم به دخترک وصیت کردن که فرزندم، از من به تو نصیحت سبک زندگیت رو جوری تعریف کن که همیشه سه چیز رو در سرلوحهی برنامهی ماهانهت قرار بدی، جوری که جزو لایفاستایلت بشه: تراپی، مانیکور پدیکور، و ماساژ؛ اونوقت خواهی دید که چگونه کیفیت زندگیت چند درجه ارتقا خواهد یافت.
ما اینو گفتیم و رفتیم. چند سال گذشت. تو این مدت هی یه وقتایی جسته گریخته میومدم دم صندوق پول مانیکورم رو حساب کنم یا برای ماساژورم پول بریزم، میدیدم باید دو برابر پول بدم، به اطلاعم میرسوندن دخترتون دیروز اینجا بودن یا ماساژوره میگفت پریروز رفته بودم پیش دخترتون برای ماساژ، خب با خودم میگفتم حالا یه وقتاییه دیگه و مامانشم و صورتحساب اونم من پرداخت میکردم. تا اینکه بعد از مدتها، تقریباً بعد از یکسال از تراپیستم دو تا وقت گرفتم دو روز پشت سر هم، برای خودم و دخترک. مدتها بود نرفته بودم تراپی. قیمتها دستم نبود. از جلسه اومدم بیرون رفتم دم صندوق حساب کنم، ویزیت رو که گفت مغزم سوت کشید. میدونستم تراپیستم اصولاً جزو خیلی گروناست، ولی دیگه نه اینقدر. پرسیدم دقیقهای چهقدر میگیرن مگه آقای دکتر؟ منشیه گفت فلان قدر، ولی دیروز دخترتون هم اینجا بودن، گفتن فردا مامانم میان، ویزیت منم ایشون حساب میکنن. فرزندم، دلبندم، درسته که من گفتم اینا رو بذار جزو لایفاستایلت، ولی نگفتم صورتحساباشو بذار جزو لایفاستایل من که هانی! نتیجهی اخلاقی اینکه یا با دیتیل و جزئیاتْ وصیت کنین، یا تاریخ رو تو وصیت لحاظ کنین. |
|
Comments:
:-)))))
Post a Comment
|