آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, May 5, 2019
سردردهای میگرنیم به لطف داروی جدید تا حد مقبولی کنترل شدهن. عارضههای داروهه اما زیاده و بزرگترینش بیخوابیه. شبی دو سه ساعت میخوابم و باقی شب رو بیدارم. امشب دیگه بلند شدم آشپزخونه رو مرتب کردم، بعد فایلهایی که فردا باید بدم به بچهها رو آماده کردم، سپس چند صفحه کتاب درسی خوندم، سپس حوصلهم سر رفت اومدم سراغ وبلاگ.
دکترم گفته یکماه اوضاع رو تحمل کنم تا موعد چکآپ. لذا دارم یک ماه اوضاع رو تحمل میکنم تا موعد چکآپ. چند روزه مدام دارم به این فکر میکنم که مغزم باز شروع کرده به نافرمانی مدنی. باز یادش میره دستاوردهای کنونیم رو ببینه و باز صرفاً داره غر میزنه، این در حالیه که لااقل من و شما خوب میدونیم که لایفاستایل کنونی من چیزیه که میتونه سقف آرزوی خیلیها، از جمله خود چند سال قبلام باشه. همین پریشبا توجهم به این نکته جلب شد، زمانی که صبح داشتم از غم بیخانمانی داد سخن میدادم، تو فاصلهی عصر تا شب سه مهمون پیاپی اومدن پیشم، یکی پایین و دوتاشون بالا، خونهم، که هر کدوم آرتیست خوشسلیقه و مهمی بودن واسه خودشون. حالتی که داشتن در مواجهه با چیدمان جدید هیتو، یا چیدمان خونهم، اونجوری که اومدن تو فضای خونه، تعریف کردن، کامپلیمان دادن، در حالی که هر کدوم خودشون خونههای فوقالعاده قشنگ و باسلیقهای دارن، یههو حواسم جمع شد که چه داشتههام از جلوی چشمهام محو میشن انگار، عادی میشن برام، و تا چیزی رو از دست ندم، سلام کابینت ماگها و لیوانها، متوجه نمیشم که همین داشتههای به زعم خودم ناچیز، چه داراییهای مطبوع و جذابی محسوب میشن. از یه جایی به بعد چشمام نمیبینه چیزایی رو که با هزار زحمت میسازم پیرامون خودم، یادم میره به چه قیمتی اینا رو دونه دونه درست کردم، و باز هی یه پلهی جدید میخوام، یه پلهی بالاتر، در حالی که همین هم قشنگه، همین هم آرامشم رو تأمین میکنه و همین هم تا یه جاهایی معقول و کافیه. چند ماهی میشه نرفتهم پیش تراپیستم. آخرین بار بهم گفته بود خوبی فعلاً، نمیخواد به این زودیها بیای، ولی فکر کنم مغزم وسواسهاش عود کرده و هی نشسته واسه خودش اضافه بر برنامه فکر میکنه، لذا لازم داره یکی دوباره گوشش رو بکشه برش گردونه سر جاش. آخر اردیبهشت وقت دارم و تا اون موقع باید خودم یه خرده تنظیمات دستی مغزم رو بالا پایین کنم تا به خیر بگذره. |
|
Comments:
Post a Comment
|