آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, July 6, 2019
یه جوری عمیق و از ته دل برگشت تو چشام نگاه کرد گفت بمونیم برای هم، که قند تو دلم آب شد. گفتم معلومه که میمونیم برای هم، از ته دلم گفتم، اما میترسم هنوزم بعد از دو سال باورم نکنه.
از همون روز اولی که دیدمش، از همون اوایل رابطه، شد امنترین آدم زندگیم. باهاش شدم یه آدم دیگه. زندگیم یه جور دیگه شد. کیفیت رابطههام عوض شد. لایفاستایلم تغییر کرد. خلق و خوم کمکم تحتالشعاع حضور این آدم قرار گرفت، تیزیهام یه کم سوهان خورد، وحشیگریهام شروع کرد کم شدن، شروع کردم آروم شدن، نرم شدن، شروع کردم خصوصیات انسانی از خودم بروز دادن، خشم و عصبانیتهام رو کمکم، خیلی کمکم، خیلی به تدریج ریختم بیرون، گذاشتم کنار: نفرتها و کینههامو، عقدهها و گرههامو(همهی فعلها گذشته نیستن، خیلیهاشون حال استمراریان). خلاصه یعنی خودم واقفم که چه دارم آدم انسانتری میشم نسبت به قبلنام، چه دارم معقولتر میشم چه دارم تازه برمیگردم به صفر کلوین نزدیک میشم. و خب به شدت در جریانم که خیلی از این تغییرات و از این استیبلشدنام رو مدیون حضور پولانسکیام در زندگیم. و عجیبتر از همه اینکه واقفم بر این که بزرگترین تغییرم این بود که با آشنایی باهاش، خودم قلباً و سمعاً و طاعتاً و غریزی دریافتم این آدم چه قدر شبیه منه، چه قدر شبیه به آدمیه که دنبالش میگشتهم همیشه، و به قول علیرضا انگار سفارش دادهم برام ساختهنش. ولی چرا این اطمینان قلبیای که من توی خودم دارم رو نمیتونم بهش منتقل کنم؟ هنوز بزرگترین نقطه ضعفم اینه که آدما در مقابل من اینسکیورن و نمیدونم باید چیکار کنم. گفت یادت میمونه دیگه؟ بمونیم برای هم. گفتم میمونیم برای هم. |
|
Comments:
Post a Comment
|