آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 29, 2019
یادم نمیاد، آیا هزار سال پیشها وقتایی که آقای ک بهم میگفت «تو آخر آخرش میزنی زیر میز و میری» هم به اندازهی الان همینقدر برآشفته میشدم آیا؟ تو این سالها که حرفش آویزهی گوشم بود و موند، خیلی سعی کردم خودم رو تغییر بدم، اما وقتی هنوز میبینم ته هر حرف و حدیثی همینو بهم میگن، وقتی میبینم تو تمام این سالها تصویر بیرونی آدمها از من تغییر نکرده و من همونیام که اگه چیزی باب میلم نباشه میزنم زیر میز و میرم، تسلیم این تصویره میشم. وقتی قرار نیست هیچوقت این تصویره عوض شه، یا شاید وقتی وقعاً من دارم تغییر نمیکنم، چرا تمام این مدت ادای یه آدم دیگه رو در بیارم؟ حتی حوصله ندارم برم پیش تراپیستام. حوصله ندارم با کسی حرف بزنم یا مشورت کنم یا از کسی کمک بخوام. صرفاً خستهم. از تصویری که آدما از من بهم نشون میدن خسته و سرخوردهم. از اینکه کدوم واقعیه و از ناتوانی در تشخیصهام خستهم و سرخوردهم. خستهم. و سرخوردهم.
در مرز زدن زیر میز و رها کردن و رفتنام.
|
|
Comments:
Post a Comment
|