آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, August 10, 2019
دیشب تو مهمونی، بعد از مدتها همون دوستمو دیدم که به خاطر پرگوییهاش رابطهمو باهاش قطع کرده بودم. این دوستم(چه من خوشم بیاد ازش چه نیاد) یکی از توانمندترین آدمهاییه که میشناسم، و بسیار قابل اعتماد. از قضا تو پروژهی جدیدی که داریم شروع میکنیم میتونه خیلی برامون مفید باشه. ولی نکته اینجاست که تیپ شخصیتیش رو اعصاب منه. و جالب اینجاست به همین دلیل که رو اعصابمه، تا دیشب که تو مهمونی ببینمش، مغزم تو سرچها کنار گذاشته بودش به کل، و وقتی داشتم دنبال فلان آدم میگشتم برای پروژه، حتی یه لحظه هم یاد این دوستم نیفتاده بودم.
بعد با خودم فکر کردم این آدم دوست قدیمی چندین و چندسالهی منه. تو دورهای از زندگی رفت رو اعصاب من، اونم به خاطر «پرگویی»، که من تازه دچار دردهای میگرنی شده بودم که اون موقع نمیدونستم میگرنه، مدام سردرد داشتم، زندگیم مختل شده بود، کاملاً عصبی بودم، مضحکتر از همه اینکه چون به واسطهی سردرد هیچ کار مفیدی نمیتونستم بکنم دوباره شروع کرده بودم گیلمور گرلز دیدن، تو اون سریال همه دارن فقط بیوقفه حرف میزنن حرف میزنن حرف میزنن و یحتمل این هم مزید بر علت شده بود، اگرشن من رو بالا برده بود، لذا یه حجمی از خشونت و عصبانیت داشتم نسبت به تمام آدمای دور و برم در اون چند ماه، که یکیش همین آدم بود که بعد از چند سال دوباره سر و کلهش تو بد موقعی پیدا شده بود، رانگ تایم رانگ پِلِیس کذایی. منم تو همون دوره محاکمهش کرده بودم پروندهشو بسته بودم گذاشته بودم کنار. که آقا من دیگه نمیخوام با این آدم معاشرت کنم. بعد؟ بعد حالا که چند ماه گذشته، علت سردردهام شناخته شدهن و تا حدی کنترل شدهن و اوضاع آرومتره و همهچی معقولتر به نظر میاد و منم دیگه دارم گیلمور گرلز نمیبینم و پرگویی آدمهای نمیره روی اعصابم، دیشب که دوستمو دیدم، فکر کردم یه خرده بیرحمانه نذاشتمش کنار؟ یه بخشیش به خاطر حال و روز خودم نبود آیا؟ به خاطر شرایط روحی و جسمی خودم تو اون دوره؟ حالا این ماجرا یه روی دیگر سکه هم دارهها. از اون طرف برای منی که آدم غریزیام معمولاً، اینجوریه که غریزهم معمولاً اشتباه نمیکنه. وقتی غریزهم میگه آبم با این آدم تو یه جوب نمیره، نمیره. حالا بخوام بهش زمان بدم تا با دلیل و مدرک بهم ثابت شه، مثلاً اونم توی یه پروژهی کاری، اشتباه استراتژیکه به زعم خودم. ولی خب، آدمه دیگه، یه وقتایی هم مثل امروز صبح، دو دل میمونم بین تشخیص سره از ناسره. |
|
Comments:
Post a Comment
|