آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, October 5, 2019
صبح زوده. هوا گرگ و میشه و ابریه و پنجره تمامبازه و خنکای دم صبح پاییز پخش شده توی اتاق. نور محو خاکستریرنگی از صبح، بفهمینفهمی، افتاده روی ملافههای خاکستری تخت، روی موهای خاکستری مرد، روی کاغذدیواریهای خاکستری روشن دیوارهای اتاق. عاشق این اتاقم و عاشق مرد و عاشق این ملافهها و عاشق رنگ خاکستری ملایمی که تمام دکور اتاقخواب داره. که تمام صحنهی این صبح پاییزی داره. که این سرمای دلچسب امروز صبح داره. غلت میزنم تو جام و مرد کمی چشمهاشو باز میکنه دستشو حلقه میکنه دورم میکِشَدَم تو بغلش. پتو رو میکشم رومون و جمع میکنم خودمو تو بغل مرد و عاشق این لحظهم این وقت صبح. یه جورایی منتظر این لحظهم هر روز صبح. پنج و شیش صبح که بیدار میشم، غلت میزنم رو به مرد، اگه تو تخت باشه، اگه خونهی من خوابیده باشه، و نگاهش میکنم. دقایق طولانی نگاهش میکنم و هی جلوی خودمو میگیرم که بغلش نکنم نبوسمش بیدارش نکنم. منتظر میشم یه تکون کوچیک بخوره یه غلت کوچیک بزنه یه ذره چشاشو باز کنه، اونوقت انگار صیدمو شکار کرده باشم میرم همونجوری از روی پتو یا زیر پتو یا در اغلب موارد بدون پتو بغلش میکنم و هر بار، دقیقاً هر بار پر میشم از شعف، از شعف حضورش اینجا، کنارم، توی تخت، اینجا، کنارم، توی زندگی، و این هیچ وقت تکراری نشده، هنوز از روز اول تا حالا، دقیقاً هر روز، هر بار که چشم باز کردم و مرد توی تختم بوده.
قشنگ مَفصَل دوستاشتن منه این قسمت از صبح، این تیکه از تخت، این صحنه از گرگ و میش هر روزهی نور و ملافهها و حضور مرد. |
|
Comments:
Post a Comment
|