آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, November 16, 2019
دیشب تو جلسهی همفیلمبینی، «زنی تحت تأثیر» رو دیدیم از سینمای کاساوتیس و آخخخ که چه دارم حال میکنم با تکتک فیلمهای این آدم و آخ که چه درخشان بود این فیلم و چه درخشانتر بود بازی جنا رولندز. یه جایی از فیلم اما، اون جایی که میبل به پدرش میگه دَد، ویل یو استند آپ فور می؟ همونجا فیلم برای من ایستاد. نفسم بند اومد و اشک تو چشمام جمع شد و خاطرات گذشته بغض شد تو گلوم نفسم رو بند آورد. یادمه یکی دو ماه پیش، سر میز غذا با دخترک حرف گذشته شده بود، حرف عید سال ۸۳، که یکدفعه بیمقدمه اشکهام اومده بود پایین و خشم و عصبانیتم از مامانبابام رو تا یه هفته بعد بیوقفه گریه کرده بودم. دخترک مبهوت مونده بود پولانسکی متحیر مونده بود خودم متعجب مونده بودم ازون حجم خشم و غمی که هنوز تازه و دم دست، داشت فوران میکرد زیر پوستم.
یادمه با خشم و با هقهق شکایت کرده بودم چرا اون سال کذایی، مامانبابام جلوی منو نگرفتن که برنگردم تهران، برنگردم خونه؟ با اون دوتا جوجهی کوچیک؟ چرا هیچکس به خاطر من وای نستاد؟ چرا هیچکس بهم نگفت فکر هیچی رو نکن، من هستم، کمکت میکنم، خیالت راحت؟ چرا همه ولم کردن خودم تصمیم بگیرم خودم مسائلمو حل کنم؟ *** پولانسکی مرد خونه و خونوادهست. قشنگ دوست داره یه هستهی خانوادهطور درست کنه و از وقتی اومده تو زندگی من، باعث شده روابطم با خانواده بهتر و بیشتر شه نسبت به قبل. اینجور وقتا اما، وقتی با یه تلنگر کوچیک زخمای قدیمیم دوباره سر باز میکنن، وقتی یادم میاد هیچوقت خانوادهم پشتم واینستادن و ازم حمایت نکردن، و اگه دوستام رو نداشتم الان معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارم بود، تمام وجودم پر از خشم و عصبانیت میشه. ضربان قلبم به اوج میرسه و از زندگی و خانواده بیزار میشم. دلم میخواد بچههامو دوباره برگردونم توی شکمم و به زندگیم خاتمه بدم. واقعاً همینقدر احساس بیپناهی و استیصال میکنم وقتی به گذشته فکر میکنم. وقتی یادم میاد چه ترسیده و تنها بودم و چه همهچی رو از صفر مطلق و در تنهایی مطلق ساختم. با کمک دوستهایی که وبلاگ بهم داده بود. خانواده و پیوند خونی و تمام این حرفها برام حرفهای مفت و یاوهای بیش نبود. هیچکس و هیچچیز جز وبلاگ و دوستهای وبلاگیم من رو نجات نداد و هیچکس به اندازهی خانواده هیچوقت اینهمه از من طلبکار نبود. این خشم رو هزار ساله که دارم با خودم حمل میکنم و هیچوقت نتونستهم واضح و شفاف با مامان بابا در موردش حرف بزنم. چند بار استارتشو زدم ولی هر بار اونقدر بحث به بیراهه رفت که فکر کردم چه کاریه بابا، ولش کن، فراموشش کنیم. *** یه جاهایی هست تو زندگی، یه بزنگاههایی، که بودن یه آدم، یه کمک، یه حمایتگر، ولو اگه از کمکش استفاده نکنی، مهمترین و حیاتیترین عاملی میشه که تو رو پیوند میده به زندگی. تو رو هل میده برای ادامهی راه. وقتی مادر باشی، سینگل مام، مامان دو تا بچهی کوچیک، تو یه سری کشورهای غریبه، مسئولیت خفهت کنه، هزار و یک مشکل کوچیک و بزرگ داشته باشی خودت، و اون بیرون هیشکی نباشه که بهت بگه ببین من هستم، غصه نخور، طوری نمیشه، این روزا میگذره، به همین سادگی دنیا شروع میکنه برات به آخر رسیدن. از همونجا یه هیولای کوچیک درون من شروع کرد به رشد کردن. یه هیولا که داشتم خودم میزاییدمش و داشتم خودم همزمان ازش میترسیدم. هیولای «مادرِ بد بودن». و تو اون تنهایی، جوونی، خامی، و ندونمکاریهای پیاپی، هیچکس نبود که بگه تو تنها مادر بد دنیا نیستی، و حتی میتونی یه وقتایی زورو نباشی و میتونی کمک بخوای و کاش یکی اون بیرون باشه که بهت کمک کنه، یا لااقل بهت کمی حس خوب بده. *** اون روز سر میز غذا، یه هو با عصبانیت متوجه شدم هنوز خشمگینم ازین که چرا پونزده سال پیش بابا پشت من نایستاد و نزد تو دهن فلانی، و بعد از بیست و پنج سال هنوز خشمگینم که چرا مامان هنوز داره به من حس مادر بد بودن میده. هنوز خشمگینم از خودم که چرا باید اینهمه از خانوادهم خشمگین باشم و متنفر باشم. آیا ازشون متنفرم؟ آیا از خودم متنفرم؟ آیا دارم ناکارآمدیهای خودم رو پراجکت میکنم؟ *** تراپیستم میگه تو در هر مرحلهای بهترین کاری که از دستت برمیومده رو انجام دادی. این رو بپذیر. من اما قلباً هنوز خودم رو نبخشیدهم و فکر میکنم مادر خوبی نبودهم آیا چون به اندازهای که باید خودم رو «وقف» نکردهم؟ به این جملهای که نوشتم باور ندارم، ولی ازش خلاصی هم ندارم. *** تو خیلی از فیلمها این جمله رو میشنویم که بزرگترین ترس من اینه که شبیه مادرم بشم. پسرم تا حالا چندبار گفته دلش یه دوستدختری میخواد که شبیه من باشه. اینجور وقتا قند تو دلم آب میشه. اما درست همین وقتا یه توپ ماهوتی بزرگ نفسم رو بند میاره. یه توپ بزرگ که فقط من و جوجهها ازش و از ماهیتش خبر داریم. که سختمه ازش حرف بزنم. با صدای بلند بشنومش. بنویسمش. بزرگترین ترس من میدونی چیه؟ اینه که دخترم بگه بزرگترین ترس من اینه که شبیه مادرم بشم. |
شما، تو همه بالا و پایینهای زندگیتون در من یکجور میل زندگی رو زنده کردید. و البته، همیشه و همیشه، میل به نوشتن رو.
حس «مادر بد بودن» یا تو هر زمینهای «به اندازه کافی خوب نبودن» حس شرمه. البته، اونطور که من تجربهاش کردم و از نوشتهها و تدتاکهای برنه براون، شرمپژوه برداشت کردم. و البته گاهی هم چاشنی کمالگرایی داره به نظرم و یه تلاش آگاهانه مدام میخواد برای متوقف کردنش. متوقف کردن همون چیزی که بهش باور نداری ولی دست از سرت برنمیداره...
ممنون که مینویسی، ممنون که شِیر میکنی.