آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, May 29, 2020 خوابم نمیبرد امشب. فیلم دیدهام کتاب خواندهام مشق نوشتهام اما دریغ از خواب. یادم میآید طی یکی از تصمیمهای احمقانهی زندگیم، ته یکی از سفرهام به پراگ بود یا آمستردام یا ورشو، دقیق یادم نیست، پیغام داد که بیا ویلنیوس. طی یکی از احمقانهترین و بیفکرترین دورههای زندگیم، بیفکر، گفتم خب. آن سالها عجب دوران درخشان و جسورانه و پرماجرایی بود و عجب شانس آوردم/آوردیم که به خیر گذشت. داشتم میگفتم، پیغام داد بیا چهار پنج روز لیتوانی، پیش من، گفتم خب، گفت بیا این هم بلیت و پروازت این هم آدرس و این هم مخلفات. مثل اکثر سفرهای دیگرم، همیشه یکی بود که برایم بلیت بگیرد و هتل و با ریویوهای تیریپ ادوایزر و رستورانهای فور اسکوئر و اینجور چیزها را حاضر آماده برایم/برایمان برنامه بریزد. چمدان را بستم -حالا که خوب فکر میکنم آمستردام بودم، چون مقداری علف و پایپ و مخلفات داشتم همراهم- از هتل یک ماشین گرفتم به مقصد فرودگاه. همراهم قرار بود فردایش برگردد لندن. گفت برمیگردی ایران دیگه؟ گفتم نمیدونم، شاید یه سر برم رم یا ویلنیوس. چهرهاش فشرده شد در هم و گمانم تمام سفر را تلخ کردم برایش، لحظهی آخر. ولی چرا باید دروغ میگفتم؟ دو روز دیگر یا وبلاگم را میخواند یا عکسهایمان را در اینستاگرام میدید یا هر چی. سفر رفتن من با دیگری هیچ منافاتی با نوع رابطهمان نداشت، مگر این که او تفسیر به رأی کرده باشد. آن سالها من هم اصرار عجیبی داشتم بر شفافیت و در دسترس بودن تمام اطلاعات زندگی خصوصی و عمومیم، و خیال میکردم یک فضیلتیست برای خودش، فارغ از این که مبتلابههای من و رابطههام لابد چه حس ناخوشایندی داشتهاند از تمام این تجربههام. بگذریم، چمدانم را برداشتم بعد از یک خداحافظی معمولی و یک بوسهی زورکی از هتل زدم بیرون. یک نفس عمیق کشیدم که منِ عاشقِ آمستردام دارم از هلند میروم بیرون. خاطرههای شهرها را آدمهایی میسازند که باهاشان همسفری. آمستردام از آن شه های چندخاطرهایست که به جز یک مورد باقیش همه خوشایند بوده با صدف و سیبزمینیهای مخصوص و منوهای انواع علفاش. به فرودگاه لیتوانی که رسیدم، باید سوار اتوبوسی میشدم که برساندم به ویلنیوس. از یک اروپای شلوغ و مدرن آمده بودم وسط یک اروپای خلوت معمولی. خانهها اما علیرغم فضای دوران جنگ و آمادگی سرمای شدید و اینها، ساده و زمخت و زیبا بودند. از سوپر خرید میکردیم، نان و پنیر و انگور و آبجو و سیب و جین. علف هم که داشتیم. ظهر و عصر و شب را به شراب و پنیر و همآغوشیهای مکرر گذراندیم و شام را با سبزیجات تفت داده شده و تکهای گوشت آبدار و معاشرت و از هر دری سخنی. باز برگشتیم توی تخت. ساعتها بوسههای طولانی که میشد تا صبح ادامه پیدا کند بیکه به هیچ همآغوشی متصل شود. اصلاً شاید همین شیمی قوی بوسههامان بود که نرا در اوج خستگی از سفرهای پیاپی، به عنوان مقصد پنجم یا ششم کشاند ویلنیوس. وگرنه که لابد پنج روز بعد همدیگر را تهران میدیدیم و میبوسیدیم. این حال و هوا را اما، ساعتها آبجو خوردن در کافههای کنار رودخانه و ساعتها بوسههای مشهورمان تکیه داده به پل رودخانه، تا حدی که شب از شب بودنش گذشت و گذشت تا نزدیکیهای صبح، همین حالا که بهش فکر میکنم، سرشار از خوشی میشوم. آن روزها تازه «دانکرک» نولان رو های اولی بود که اکران شده بود. دم رودخانه علف کشیدیم با هم و رفتیم سینما. صحنههای اوپنینگ فیلم، سینمی بزرگ و حسابی، های و در حال پرواز، با آن موسیقی و آن جلوههای ویژه، در ترکیب با شیمی قوی تنهامان که با هم داشتیم/داریم معجونی بود که به تمام سختی و خستگی سفر میارزید. بعد که دوباره داشتیم از پلههای خانه میرفتیم بالا، منتظر بودیم برسیم به دوش و به تخت و به در هم پیچیدگی و خیسی ملافهها دور بدنهای داغ و نمدارمان. شمع و گیلاس شراب و کمی شکلات و توت فرنگی پای تخت، مراسم رمانتیکی که زیر سایهی هیجان تنهامان کمرنگ شده بود. فرداش، خسته و کوفته از سفر؟ از سکس؟ از ساعتها بوسه و بوسه؟ راهمان افتاد به یکی از اسپاهایی که ماساژ بگیریم. انواع ماساژ. گفت اگر هپی کاپل هستید، علفتان را آن بیرون بکشید برگردید تو. کاپل که نبودیم اما به غایت هپی بودیم. با دو سه کام رفتیم بالا و برگشتیم تو. دو جور ماساژ مختلف گرفتیم، که هم میشد همدیگر را ببینیم و هم میشد مشارکت مدنی داشته باشیم. دو سه تا دختر آمدند برای ارائه. یکی دوتاشان را وتو کردیم تا یکی آمد که بسیار چشمگیر و چشمنواز بود. هم اه من طبعاً اوکی داد که اما از بخت خوش، دختره من را انتخاب کرد و تخصصش زن با زن بود. دوستمان کنی پکر شد و مجبوراً از بین انتخابهای محدودی که برایش مانده بود یکی را نشان کرد و رفتند قسمت خودشان. علفی که کشیده بودیم را اصل و مرغوب و تر و تازه از آمستردام آورده بودم. ترکیبش با موزیک درست و امبیانس مطلوب، رسماً میتوانست به عرش برساند آدم را. حالا اضافه کن اینها را به اناقی که رفتم توش، تاریک با موزیک ترنس نیکلاسجار-طور. رقص نوری که سخیف نبود و فقط تخیلم را تحریک میکرد و رنگی که مینشست رو تنها. و دختری چشمگیر و چشم نواز، که روی تخت ماساژ آرام آرام حولهها را میزند کنار و ماساژش را شروع میکند. علف با نور تاریک و موسیقی امبیانس اتاق در هم میآمیزد و ماساژ کل بدن با کل بدن، شبیه دو ماهی لغزان پیچیده در هم، میشود یکی از عجیبترین خاطرههام از همآغوشی با یک زن. (خاطرات رم و تهران را که کنار بگذاریم) بیرون که میآییم، نگاه میکنیم به هم و میخندیم و هم را در آغوش میکشیم و آخخخخ که میمانم در آن آغوش، در انحنای نرم گردن، با لبهایی نزدیک به بوسیدنم، که بو و رفتارشان را میشناسم. خاطرهی سفرهای گاه به گاه آن سالها، پر است از اتفاقهای عجیب و ناممکن و خاطرههای منحصر به فردی که هر کدام با یک نام ویژه گره خوردهاند در هم. ویلنیوس هم یادگاری ماند با اسم رمز دانکرک، و ماساژ فول بادی با فول بادی.
|
|
Comments:
Post a Comment
|