آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, June 4, 2020
یه دورهای، یعنی در واقع تمام دوران زندگیم به جز یک سال اخیر، همیشه منتقد مستدام آدمایی بودم که کارهاشون رو خودشون انجام نمیدادن و وابسته به این و اون بودن. مثلاً؟ مثلاً مامانم که اینترنتشو خودش تمدید نمیکرد من یا خواهرم براش تمدید میکردیم، یا براش تعریفنشده بود بره دکتری جایی بیکه بابام برسونتش یا بره دنبالش. یه سری کارا رو حتماً باید بابام انجام میداد در حالی که انجام دادنشون واقعاً کاری نداشت و من به شخصه به راحتی همه رو خودم انجام میدادم. یا فلان دوستم وسط فلان جلسه مجبور بود نصفه ول کنه بره چون زنش گفته همین حالا باید فلان چیزو بخری بیاری، در حالی که اینهمه سوپر آنلاین هست دور و بر. و هزار مورد دیگه شبیه به این.
حالا منظور؟ منظور این که یه اتفاق بد افتاده برام تو زندگی. پریروزا که رفته بودم (رفته بودیم در واقع) که دسته چکمو بگیرم، از پولانسکی پرسیدم نمیای تو؟ گفت جا پارک نیست، برو بگیر بیا دیگه. گفتم خب باید چیکار کنم الان؟ مدرک خاصی باید ببرم؟ گفت نه، فقط کارت ملی. رفتم تو بانک دم باجه گفتم اومدم دستهچکمو بگیرم. خانومه یه نگاهی کرد بهم گفت به نام آقایِ؟ گفتم خانوم فلانی. فکر کنم ذهنش با چشمش سینک نشده بود بای دیفالت پرسید آقایِ. این یک. ازونور هم اما یاد این افتادم که تو یک سال اخیر، چه دیگه هیچکدوم از این مدل کارامو خودم نکردهم، چون پولانسکی بوده که برام انجام بده. چه حتی یه فیلم هم دیگه دانلود نکردهم خودم. یه برنامهی ساده هم رو کامپیوترم نصب نکردهم خودم. کارتریج پرینتر و باتری تلفن و سرویس کولر و الخ رو دیگه هیچ نمیدونم کجا انجام میدن. نه که بلد نباشم، قاعدتاً تو تمام این سالها خودم انجام میدادم، اما از وقتی پارتنر ثابت طولانیمدت دارم، خیلی ناخودآگاه یه سری چیزا برام بدیهی شده که اون انجام بده. از جمله رسوندن و دنبالم اومدن، کاری که همیشه منتقد درجه یکش بودم. منظور؟ منظور این که در کمال تأسف و تأثر فکر کردم با خودم شاید اون گونههای استقلال، محصول اینه که داری تنها زندگی میکنی و کسی رو نداری برات انجام بده. نه که خودت از عهدهش بر نیای، نه، اما الان برای من اینجوریه که بخشی از بده بستون رابطهست و برام جذابه این شراکته، این همراهیه. چیزی که تا یک سال پیش هیچ تصوری نداشتم ازش، زیرا هیچوقت به معنای عام نه تو رابطهی طولانیمدت بودم، نه اون قدیما شوهرم حضور داشت تو زندگیم، و نه چیزای مشابه. الانم خیلی وقتا نگرانم که «آویزون» یا «وابسته» نباشم به پولانسکی، اولا بسیار نگرانتر هم بودم حتی، و کاملاً با وسواس اجتناب میکردم از چنین موقعیتهایی. کمکم اما خود پولانسکی یادم داد اینا بخشی از پارتنرشیپه و نه تنها ناخوشایند نیست، که حس تعلق و همتیم بودن میده به طرفین. کمکمتر گاردم از بین رفت و یه هو همین چند روز پیش به خودم اومدم دیدم الانه که دارم میفهمم چرا مامانم یه سری کارها رو هرگز نمیره یاد بگیره. چون نیاز و لزومش براش از بین رفته. و اگه یه موقعی خودش انجام میداده هم، حالا دیگه یادش نمیاد راه و چاه رو. اونم آدمی که قدیما یه عمر رفته سر کار و مدیر بوده واسه خودش و الخ. میخوام بگم خیلی وقتا، چه بسا اغلب اوقات قضاوتهامون بر اساس تجربهی زیستهای که داریم. که اگه اون تجربه رو نداشته باشیم خیلی راجت جاج میکنیم چون اون موضوع برامون عجیب و دور از دهنه. که اما چه بسا اگه خودمون اون موقعیت رو تجربه کرده باشیم، تجربه کنیم، میفهمیم یه مدت طولانی چه نظرات مشعشعی داشتیم صرفاً ازین رو که نقطهی دیدمون کور بوده، تجربهمون محدود بوده، شرایطش رو نداشتیم تو اون موقعیت قرار بگیریم. حالا میفهمم یه عمر آدمایی که شخص منو قضاوت میکردن یا به نظرشون زندگیم شو آف بود و اینا، ازین رو بوده که اصلاً چنین بخشی تو زندگیشون تعریف نشده بوده، و خیال میکردن من دارم شو آف میکنم، در حالی که اون موضوع یکی از بدیهیات زندگی من بوده. حالاتر میفهمم چه آدم با گذر زمان و گذر عمر میفهمه نباید روی شعارها و نظراتش پافشاری کنه، جزمی باشه. چیزی که به راحتی دو روز دیگه خلافش ثابت میشه و روسیاهیش واسه آدم میمونه. و در نهایت؟ در نهایت الان درک میکنم چرا وقتی آدما یه سنی ازشون میگذره، تو رو عاقل اندر سفیه نگاه میکنن وقتی داری بابت اصول مختلفت حرص میخوری و میجنگی و دعوا میکنی، میدونن دو روز دیگه همهشون از اعتبار ساقط میشن اما اینو تا خودت به شخصه تجربه نکنی نمیره تو مغزت. و اینکه؟ و این که دیدی خیلی وقتا ماها میترسیم شبیه والدینمون شیم اما یه روزی چشم باز میکنیم میبینیم دقیقاً شدیم کپی اونا؟ این اتفاق بیش از هر کارمایی هر چیزی، قائل به سن و تجربهست؛ و ازین صحبتا. |
|
Comments:
Post a Comment
|