آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, August 17, 2020
یکی از بزرگترین دستاوردهای اخیر زندگیم، همانا اینه که یاد گرفتهم به زبان مناسب مخالفت خودم رو ابراز کنم. به جای گارد گرفتن و از کوره در رفتن و بایاس بودن نسبت به مواضع، زبان مناسب، لیترالی «زبان» مناسب برای مخالفت رو یاد گرفتهم. بخش زیادی از این ماجرا برمیگرده به زندگی با پارتنر، زیر یک سقف. تا قبل از این، عادت داشتم با آدمها دعوام شه یا قهر کنم یا مدام بحثهای طولانی و فرسایشی داشته باشم. زندگی مشترک اما، زندگی مشترکی که برات مهمه و برای نگهداشتنش حاضری هزینه کنی، یادم داده ابراز مخالفت یا اختلاف عقیده اونقدرها هم کار سخت و پر هزینهای نیست. کافیه لحن و زبان و مهمتر از همه زمان مناسب رو پیدا کنی. و این فقط وقتی اتفاق میفته که شناخت کافی پیدا کرده باشی از طرف مقابلت. برای من داره بعد از سه سال اتفاق میفته تازه، و اینکه میبینم دیگه هر اختلاف سلیقهای باعث دلهره و اضطرابم نمیشه بسیار مایهی رضایت و خرسندیمه.
اغلب اوقات در مواجهه با هر اختلاف نظری، یا ایگنور میکردم ماجرا رو و سعی میکردم صورت مسأله رو پاک کنم و از مواجه شدن باهاش اجتناب کنم، یا ابراز مخالفتم شکل بحث و جدل به خودش میگرفت و پیشاپیش بابت شکافی که قرار بود بینمون ایجاد کنه عزا میگرفتم. نه لزوما با پارتنر، با هر کسی. از خانواده گرفته تا دوست و آشنا و همکار. تا اینکه زندگی مشترک طولانی این دو سه سال اخیر یادم داد کجای راه رو دارم اشتباه میرم: زبانم خوب نبود. زبان بلد نبودم.
نوع روایت، لحن آدم برای شروع روایت و فراز و فرودش، زاویهای که برای روایت انتخاب میکنه (اول شخص، سوم شخص، دیالوگ، مونولوگ)، تمام اینا میتونه با ظرافت تمام یک بحث طولانی رو تبدیل کنه به یه گفتگوی همدلانه. غرزدنهای بیوقفه رو تبدیل کنه به در میون گذاشتن احساسات و افکار شخصی. مدتیه که دارم روی این مهارت تمرکز و تمرین میکنم و به وضوح زندگیم چندین پله سادهتر، آرومتر، و خوشایندتر شده.
مهمترین کاری که میکنم به جز زبانآموزی چیه؟ اینه که «نمیرم تو ژست». آخ که این «تو ژست رفتن» و «طرف باید خودش بفهمه» و «طرف باید خودش بیاد از دلم در بیاره» از بزرگترین آفتهای رابطهست. تجربه و مطالعاتم(!) نشون داده هیچقت نباید امیدوار باشم طرف خودش بفهمه. میتونم خیلی متمدنانه از وسیلهای به نام زبان استفاده کنم، به جای بادی لنگوئج و ادا و اطوار. اینجوری زندگی شبیه انسانهای اولیه میشه و از قضا آرامش خوبی مثل آفتاب پهن میشه کف خونه. باید اذعان کنم حیوانداری هم معلم بسیار خوبی بوده برام. سگ/گربه فرمول سادهای داره تو معاشرت با آدم. نیازهای اولیهش مثل غذا و جیش رو ساده و بیریا مطرح میکنه. دنبال توجه که باشه میاد دم تکون میده برات دست بکشی سرش. بهت که اعتماد کنه طاقباز یا پشت بهت با خیال راحت میخوابه. دلش که معاشرت بخواد هر جا بری میاد دنبالت یا پایین پات ولو میشه از صِرف حضورت راضیه. چند بار هم اعلام کنه فلان چیزو لازم دارم بهش بیتوجهی کنی با صدای بلند پارس یا میومیو میکنه. درو که روش ببندی میفهمه میخوای تنها باشی دیگه گیر نمیده بهت. در این مورد خاص البته باید سگو تربیت کنی یاد بگیره. و بعد از یه مدت که زبون همو یاد بگیرین، کافیه به سگه نگاه کنی، معنی نگاهتو میفهمه سرشو میندازه پایین از اتاق میره بیرون. (گربه بسیار سختتره و هنوز تخصصی راجع بهش ندارم)
حالا من چه جوری بودم؟ تک تک این احساسات و نیازها رو داشتم، ولی در سکوت میشِستم رو مبل منتظر بودم طرف مقابلم خودش درک کنه. کام آن دیگه خب. مخصوصاً آقایون که واقعاً مکانیزم ذهنیشون به همین سادگی تدی و الفیه. یه روزی اما، بعد از هزار سال، بعد از این که اعتمادم جلب شد، از رو مبل پا شدم عین تدی/الفی در جملات ساده و کوتاه و بدوی، نه با ایما اشاره و استعاره و کنایه، احساسات و نیازهام رو به زبون آوردم. همون موقع، نه که یه روز و نیم مثل خوره مغزمو بخوره بعد تازه بیام مطرح کنم. رفتارم رو عین به عین مثل سگ و گربهم تنظیم کردم و کیفیت زندگی/رابطهم بیاغراق ده پله رفت بالا.
حالا دیگه عزا نمیگیرم بخوام سر فلان موضوع کاری با پارتنرم مخالفت کنم. عزا نمیگیرم الان جواب تلفن مامانمو بدم میخواد یه ساعت غر بزنه. عزا نمیگیرم بچه رو بخوام توبیخ کنم از دستم میرنجه. عزا نمیگیرم ایراد کاری پرسنلمو بهشون گوشزد کنم شخصیتشون له بشه. زبان و زمان و صراحت مناسب رو یاد گرفتهم و هر جا هم گیج بشم تأسی میکنم به الفی/تدی. فقط کاش پشماشون اینقد نمیریخت:|
|
|
Comments:
Post a Comment
|