آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, August 18, 2020
او سی دی و وسواس، با عدم تمرکز فرق داره. ولی آدما خیلی این دو تا رو با هم اشتباه میکنن. و درصدی از هوش، چه هوش مغزی چه هوش اجتماعی، آدم رو برای خیلی از کارها واجد شرایط میکنه، اینم چیزیه که درصد کمی از آدما ازش برخوردارن. چی شد که یاد این افتادم؟ پارسال با یکی از کارمندام خیلی مشکل داشتم. هیچوقت نمیتونست آمار و گزارش دقیق از کارش تحویل بده. الان بعد از گذشت چند ماه که یکی دیگه رو جایگزینش کردهم، هر بار با نیروی جدیدم در تعاملم و میبینم با چه دقت و طمأنینهای داره کارش رو درست و دقیق انجام میده، یاد حرفای دختره میفتم. نیروی قبلی فکر میکرد وسواس داره و این وسواسه که داره روند کارش رو کند میکنه. در حالیکه وسواس نبود و عدم تمرکز بود، تمرکز نداشتن باعث شده بود نتونه سیستم ذهنی و به تَبَع اون سیستم کارش رو درست کنه و منظم بچینه، برا همین مدام دچار مشکل بود و مدام سیستمش بینظم بود و طی ده دوازده ماه کار کردن آخرشم نتونست نظم برقرار کنه تو حیطهی کاریش. وقتی از سیستم خارج شد و خودم کنترل بخشش رو در دست گرفتم، دیدم چیزی که اقتضای کارش بوده، هوش و توانایی ارگانایز کردن و روتین درست کردن بوده که طرف هوش کافی برای اینو نداشته. سیستم رو درست کردم دادم دست نیروی جدید. تو اوج فشار کاری زیاد، و نیروی جدید صرفاً چون احساس مسئولیت داشت در قبال کارش، شروع کرد کار کردن و خودش رو به سرعت بالا کشیدن. ایرادهاش رو دونه به دونه رفع کرد و در برخی موارد حتی خودش اومد گفت من از عهدهی فلان چیز برنمیام و با هم حلش کردیم. نکتهی مهمش این بود که فکر نمیکنه در اشتباه کردن یا پذیرفتن اشتباه، ایگوش خدشهدار میشه. با خودش و با جایگاهی که توشه در تفاهمه و میتونه بیحاشیه کارش رو انجام بده و در مورد مشکلاتش حرف بزنه. کارمند قبلیم اما اینجوری بود که میخواست به قول خودش به خاطر وسواسش همه کارا رو خودش انجام بده، نتیجهش همیشه غلط بود و نتیجهی غلط رو حواله میداد به ایرادهایی که توی سیستم قبلی وجود داشت. اینقدر هوش و توانایی این رو نداشت که اگه سیستم قبلی هم ایراد داشته، تو بیا برای نتیجهدهی کارت سیستم قابل استناد خودت رو راه بنداز. وقتی هم ازش بازخواست میشد، فکر میکرد داری شخصیتش رو میبری زیر سؤال و همهچیو شخصی برگزار میکرد. آخرش یه بار که نشستم باهاش حرف بزنم گفت ببین من چهل و چند سالمه، الان هیچ ثباتی در زندگیم ندارم. تو خونه زندگیتو داری کارتو داری بچههاتو داری، من هیچ کدوم رو ندارم نمیدونم در چهلسالگی میخوام چی کار کنم و اینها. مدام هم ازم ایراد میگیری و این تمام ذهنمو به هم میریزه. در مورد مشکلات شخصیم با آقای فلانی هم من چون پدر ابیوسیوی داشتهم و توی اون فضا بزرگ شدهم، کار کردن با آقایون ناامنم میکنه و نمیتونم ارتباط درستی برقرار کنم. خیلی ساده و خلاصه ناامنیهای شخصیش رو جای پاسخگویی در قبال مسئولیتی که بهش واگذار شده تحویلم داد.
چند ماه پیشش یه تیم روانشناس اومد پرسنلمون رو ارزیابی کرد، اولین نفری رو که توی پوشهی قرمز گذاشت که تعارض شخصیتی و پرخاشگری داره و باید در اسرع وقت عوض بشه همین آدم بود. معالأسف که من همون موقع به حرف تیم مشاور گوش ندادم و عاقبتش رو هم دیدم.
|
|
Comments:
Post a Comment
|