آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, August 16, 2020
بابام بالاخره عمل کردن. توی دوران کرونا، همه چی تحتالشعاع کرونا قرار گرفت واسه من، جز این یکی. جز مریضی بابا. جز مریضی خونوادهم. پریروز براش غذا بردم بیمارستان. عاشق کباب دیگیه. بهش زنگ زدم ناهار بیمارستانو نخور تا بیام. بعد از اینکه یه دور کل اعضای خانواده یکی یکی زنگ زدن که از بیمارستان رفتن منصرفم کنن، از جمله خود بابا، غذا به دست رفتم دیدنش. بیمارستان خلوت بود و پرنده پر نمیزد. ملاقات به خاطر کرونا ممنوعه و تازه ساعت ملاقات هم نبود. بابا هم چون همراه نداره میشد در حد نیمساعت رفت براش چیزی برد و تر و خشکش کرد برگشت بیرون. اتاقش برق میزد از تمیزی و مرتبی. از جاش نمیتونه پا شه ولی در بدو امر اوضاع رو یه جوری مدیریت میکنه که همهچی مرتب باشه. هیچ وسیلهی اضافی رو میز و تخت و یخچال و مبلا نبود. به زحمت پا شده بود دوش گرفته بود همه چیو یه دور شسته بود گفته بود ملافهها و لباساشو عوض کرده بودن، الانم دراز کشیده بود داشت کتاب میخوند. با این که ده بار گفته بود نیا، از غذاهه خیلی خوشحال شد. با اشتها نصف غذا رو خورد. یه خرده معاشرت کردیم یه چندباری پرستارا اومدن سرم و لوله مولهها رو چک کردن و نیم ساعت سه ربع بعد گیر داد بسه دیگه، پاشو برو.
تو فاصلهای که داشت غذا میخورد تا بعدش که جا به جا شد دراز کشید رو تخت، زیرچشمی همونجوری که سرم تو موبایلم بود نگاش میکردم. طاقت دیدن بابا رو نداشتم تو اون وضعیت. آدمی که این همه رو نظم و تمیزی حساسیت داشت، الان مثل گربه که خودشو با لیس زدن تمیز میکنه فقط تو یه شعاع کوچیک میتونست در حد بضاعت خودشو تمیز کنه، با الکل و دستمال مرطوب و این جور چیزا. بساطش یه عینک بود و دو تا کتاب. موبایلش خاموش و صاف و مرتب کنار تختش بود. همین. داشتم چندتا عکس ازش میگرفتم بفرستم واسه بچهها که یعنی پدرجون خوبه حالش، دیدم اصن طاقت دیدن اون عکسا رو ندارم تو گوشیم. طاقت دیدن دستای بابا رو ندارم با اونهمه آنژیوکت. داشت در مورد آببندی سوندش حرف میزد. کلی خندیدیم، ولی اون پشت داشتم میمردم از غصه. دو سه بار وسط حرفاش گفت آدم که پا به سن میذاره، فلان فاکتور خونش اینجوری میشه. از لفظ «پیری» استفاده نمیکنه هیچوقت. تو این چند ماه اخیر دقت کردهم، هیچوقت نمیگه «پیری». مجبور که بشه به سنش اشاره کنه میگه بالا رفتن سن. بابا تا همین چندماه پیش هیچ حرفی از سن بالا و پیری و مرگ نمیزد. حالا اما تو حرفاش وسط توضیحات پزشکیش دو سه باری به بالا رفتن سن اشاره میکنه و به یه محلهای که ظاهرا مربوط به بهشت زهراست. |
|
Comments:
Post a Comment
|