آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, May 22, 2021 از یه جایی به بعد، اون «بزرگ»بودنِ آدما، اون «دربست» قبول داشتنشون، اون «خدا»بودنه اون «دانای کل» بودنه برات کمرنگ میشه. تجربهت که زیاد میشه دانش و تسلطت که بیشتر میشه میبینی اونقدرا هم خبری نیست. میبینی اون ستایشه یه جا شروع میکنه رنگ باختن، شروع میکنه کمرنگ شدن؛ حتا اگه به زبون نیاری. بعد؟ بعد دارم میبینم این «دربست» قبول داشتن آدما، حالا گیرم دربستِ نسبی، و گوش دادن به راهنماییهاشون، چه قدر زندگیم رو سخت کرده. چهقدر همهچی رو برده به سمت بدبینی و تنش و اصطکاک. همه میگن تو بیزینس باید به هیچکس اعتماد نداشته باشی. باید همهچی سفت و قانونی باشه. باید فلان، باید بیسار. همینا دنیای شخصی منو خراب کرده. یه هو از یه خوابِ قشنگ پاشدهم میبینم همه میگن مواظب کلاهت باش. نمیگم حرفاشون اشتباههها، نه؛ ولی از جنس من نیست. چیزی نیست که بهش عادت داشته باشم. چیزی نیست که به این زودیا بهش عادت کنم. و چون از این جنس بازی نیستم، حس منیپیولیتشدن دارم همیشه. یعنی وقتی میبینم اون نکتهها داره به خوابِ خوشم تنش وارد میکنه، فارغ از درست یا نادرست بودن، گیج میشم. حسم اینه که اگه با غریزهی خودم کار کنم همهچی بهتر پیش میره تا با مشاورهی آدمایی که از جنس من نیستن، که بیش از حسی کار کردن منطقیان و از قضا موفق هم هستنا، اما همهش فکر میکنم این مدل کار کردن این مدل رفتار کردن مدل من نیست. و همهش فکر میکنم مثل اون کبکهم که راه رفتن خودشم داره یادش میره.
|
|
Comments:
Post a Comment
|