آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 16, 2021
عکس را چند بار دوست دارم: یکم. این جملهی بالا را باور دارم. اگر امروز بمیرم، حسرتی از زندگیِ ناکرده به دل ندارم. تا جایی که توانستهام، تا جایی که شده، زندگی را با تجربههایی عجیب و جوراجور از سر گذراندهام. حسرتی از زندگیِ ناکرده به دل ندارم جز این که کاش کتابی نوشته بودم. ازین که بگذریم، مدتهاست بیحسرت زندگی میکنم. دوم. دستها و آدمها. از خلال عکسها و روزمرهنویسیهای این صفحهی کوچک اینستاگرام، دستهایم را گاه به گاه میبینم. تصویری از من، گذرِ سالها. سوم. از آن جمعههای خلوت و آرامیست که دوستشان دارم. چهارم. هوس کرده بودم کتاب را بردارم ورق بزنم که آن وسط چشمم خورد به بوکمارکِ کتابفروشی شکسپیر، پراگ. یاد سفر پراگ افتادم. آن هتل کوچک زیبا، قوری لعابی بلند قرمز، یک اردک سفالی، این کتاب از آنائیس نین و کتابِ دیگری از هنری میلر، پیچیده در کاغذ پوستی سفید. از خرید برگشته بودیم. جین آبیِ کمرنگ، با سر زانوهای پاره، تیشرت سفید با آن ژاکت خاکستری تنم بود. بیرون باران میبارید. ژاکت را هنوز دارم. پنجم. یادم نیست چرا آن اردک سفالی را خریدم. داون تاون پراگ. یادم اما هست همان وقت عکسش را گرفته بودم فرستاده بودم برای میم. توی چت خندیده بودیم. چرایش را یادم نیست. از سفر که برگشتم، تا مدتها اردک توی کتابخانه بود. خانه را که ترک کردم، دخترک اردک را برد گذاشت توی کتابخانهاش. چند وقت پیش دیدم اردک شکسته. گفت «آقالطیف انداختش». ششم. این عکس را چند بار دوست دارم. از جملهای که زیرش را خط کشیدهام گرفته تا سفر پراگ تا الف تا میم تا خاطرههایی که به خاطر ندارم اما این عکس یادم میاندازشان، مبهم، جوری که آدم بدون عینک دور را نمیتواند ببیند، آنجور مبهم. هفتم. آقای مارکز کتابی دارد با نام Vivir para Contarla، «زندهام که روایت کنم». این کتاب و «صد سال تنهایی»اش را سالها قبل خریدهام، نسخهی اسپانیاییشان را. اصلاً رفتم زبان اسپانیایی خواندم که صد سال تنهایی را به زبان اصلی بخوانم. نخواندم هرگز. اسپانیایی اما یادم ماند. زبان قشنگیست. هفتم. زندهام که روایت کنم. |
|
Comments:
Post a Comment
|