آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, December 20, 2021 میم مصداق طمأنینهست برام، همچنان. تو مغزم اسمشو گذاشتهم آقای ط. وقتایی که نیست، توی حلقهی طی دستهدار میشینم و تکیه میدم به قوس داخلیش. یه جای کوزی و گرم و نرم. وقتی هست اما، بودن باهاش برام مصداق سرخوشی وخندهست. حالم شبیه به خی اول خنده میشه. سرخوشانه از شیب خ سُر میخورم میام پایین. از ۱۲ ساعت تو بغلش خوابیدن خسته نمیشم. نرم و آرومه، با طمأنینهی مخصوص مردهایی که به جذابیتشون آگاهن، و؟ و سنس آو هیومر غریبی داره. برای من که یه عمر این ویژگی رو فقط تو معاشرین وبلاگی دیده بودم، این که یه آدم به غایت دور از این فضا اینجوری تیز و باهوش باشه تو طنز نوشتاری، خیلی جذابه. طمأنینه، سنس آو هیومر، و؟ و خوشپوشی. وقتی داشت میرفت دیگه صبح شده بود. هوا نیمهروشن بود. اومد بغلم کنه بره. یقهاسکی زرشکی تیره با جین و با اورکت سبز خاکی و نیمبوت جیر شتری. نِت و بینقص. خوشپوشیش همچنان چشمگیر بود. و؟ و هر بار پاستیل ماری میاره برام. از کجا میدونه؟ نمیدونم. نگفت. ولی قاعدتاً یه جملهی خیلی کوچیک ازم رو یادش مونده، تو ماشین بودیم دستهجمعی، تو جاده، دم یه سوپر جادهای. اون موقع تازه دفعهی دوم بود همو میدیدیم. غریبهی غریبه. ازون موقع یادش مونده. یعنی حواسش بوده. یعنی حواسش هست. و؟ و راحتیم باهاش اونجاست که لازم نیست هی خودمو تبیین کنم براش هی مرز بکشم. و همینا دیگه. من با گذر زمان هنوز خردههیجانزدگیهای زندگیمو از دست ندادهم. هنوز بودن با آدمها و نسبت حضورشون تو زندگیم برام تازه و خوشاینده. هنوز همون خردهلذتهایی رو میبرم که قدیم میبردم. انگار اون هستهی درونیم ثابت مونده. سالخورده و سرخورده نشده. یا شایدم کلاً آدم با گذر زمان هیجانهاشو از دست نمیده. صرفاً با چیزهای متفاوتی هیجانزده میشه. حتا اونقدرها متفاوت هم نه. مثلاً؟ مثلاً تهریش جوگندمی و پاستیل و بینیازیش از دیدهشدن و اینجوری آروم خزیدنش تو زندگیم، بیکه خوابمو آشفته کنه.
|
|
Comments:
Post a Comment
|