آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, July 11, 2024 روز رو بد شروع کرده بودم. این روزا یه تریگر کوچیک باعث میشه به هم بریزم. ظرفیتم پایین اومده. روز رو بد شروع کرده بودم و بعد، به زحمت، دست خودمو گرفته بودم نرم ته چاه. تا حدی هم موفق شده بودم، تا حدی. اما آخرش، ته روز، یه اتفاق افتاد. الان که فکر میکنم، سومین حادثهی سختی بود که دارم تو مهاجرت تجربه میکنم. حالا زیاد هم اتفاق بزرگی نبودا، اما دیدی وقتی ظرفیتت پایینه چه طور یه چیز کوچیک باعث میشه سر ریز کنی؟ چه طور یه اتفاق کوچیک یه هو تو مقیاس بزرگ به هم میریزتت؟ همون. اتفاقه که افتاد، برای چند دقیقه فریز شدم. فریز مطلق. نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم. فقط وایستاده بودم نگاه میکردم. مغزم هنگ کرده بود. بعد از چند دقیقه مغزه فرمان داد آیدا باید یه کاری بکنی. نمیتونی فقط وایستی نگاه کنی. فرمانش رو اجرا کردم. طبق فرمولی که بلد بودم. یه هو دنیا به آخر رسیده بود. نمیدونستم جواب میده یا نه. صرفاً دادههایی که بلد بودم رو گذاشتم تو فرمول و طبق اون پیش رفتم. نیم ساعت سه ربع بعد، اتفاق رو از سر گذروندم. به طرز غریبی، شانسی، به خیر گذشته بود. از اون جا زدم بیرون. تنم میلرزید. زدم بیرون و راه افتادم تو خیابون. از دم خونه رد شدم ولی نرفتم بالا. هنوز آمادگی نداشتم برم خونه. آمادگی نداشتم تنها باشم. تو خیابون آدم بود لااقل. خونه رو رد کردم رفتم چند تا خیابون بالاتر. نشستم رو یه نیمکت، تو یه پارک. دیدی باید به یکی زنگ بزنی اما نمیدونی به کی. ساعت توکیو رو چک کردم. صبح بود. زنگ زدم به دختره. منی که از ویدئو کال متنفرم دختره رو روی فیستایم گرفتم. احتیاج به صورت آشنا آدم آشنا داشتم. حالم از چت و آیدی و کلمه به هم میخورد دیگه. یه وقتایی دلت نمیخواد حرف بزنی. نمیتونی حرف بزنی. به دختره گفتم دلم بغل میخواد. گفت میدونم. گفت منم همینجور. اشکای جفتمون اومد پایین. همین جور رو فیستایم موندیم. حرف نزدیم. گریه کردیم. |
|
Comments:
Post a Comment
|