آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, July 11, 2024 اونجایی که کلمه دیگه به کارِت نمیاد، تماس انسانیه که جواب میده. یه بغل طولانی و امن، یه بوسهی همدلانه، یه جایی صرفاً بیهوا دستتو گرفتن و نگهداشتن. میدونی؟ یه وقتایی فکر میکنم ما زیادی به کلمهها غرّه شدیم. همهی تخممرغامونو گذاشتیم تو سبد کلمهها. یه جاهایی کار نمیکنه دیگه. یادمه اون مستنده که راجع به موسیقی دوران انقلاب بود داشت اکران میشد -اسم فیلمه یادم نیست- تو سینمای باغ فردوس. نشسته بودیم تو سینما و تا فیلم شروع بشه ماجرا رو تعریف کرده بودم براش. فیلم شروع شده بود. تحت تأثیر ماجرا بودم و همزمان تحت تأثیر فیلم. علیزاده که شروع کرد به حرف زدن، دستمو گرفت و فشار داد. خوشم اومد. ته دلم گرم شد. منتظر بودم دستمو ول کنه. نکرد. فشار دستش هم معمولی نشد. کم نشد. تا ته فیلم دستمو نگه داشت. ته دلم گرمتر شد. امروز، اتفاقه که افتاد، یههو ته دلم خالی شد. اون تنهایی واقعیه خودشو به رخ کشید. اولش فکر کردم به کی زنگ بزنم؟ هیچکس به ذهنم نرسید. تلفن کسی رو هم حفظ نبودم حتا. بعد هم زنگ میزدم چی میگفتم؟ جوابهای معمول رو میتونستم حدس بزنم. جوابهای تیپیک آمریکای شمالی. وقتی اومدم بیرون، تنم هنوز میلرزید. حوصلهی حرفزدن نداشتم. دلم بغل میخواست. فکر کردم اگه تهران بودم، فلانی میومد پیشم، آشپزی میکردیم شام میخوردیم دراز میکشیدیم رو کاناپه تو بغل هم، فیلم میدیدیم. اگه تهران بودم، فلانی میگفت طوری نشده بابا، پاشو بیا پیش من دو تا شات میزنیم سریال میبینیم، تا فردا ببینیم چه کنیم. اگه تهران بودم، فلانی میگفت بپوش بیا سر کوچه، میام بریم راه بریم. اگه تهران بودم، دیگه تا دورترین دوستم بخواد بهم برسه فوقش یه ساعت طول میکشید. ولی میومد. همیشه میدونستیم اون یکیمون هست و میاد. چند بار یکی حالش خوش نبود و بقیه هر ساعتی بود، شب و نصف شب، خودمونو رسونده بودیم، بودیم پیشش؟ چند بار شده بود یکی از دوستام زنگ زده بود آیدا خونهای بیام پیشت، حالم خوب نیست، از تو تخت با پيژامه اومده بودم بیرون به اون یکیامون هم زنگ زده بودم پاشین بیاین، که باشیم پیشش؟ تهران همو بغل میکردیم. تماس انسانی داشتیم با هم. فقط قائل به کلمهها نبودیم. تهران که بودم، هیشکی پشت تلفن پشت چت جوابای تیپیک آمریکای شمالی نمیداد به آدم. دوستم میگه خب طبیعیه، اینجا دوست صمیمی نداری چون. زمان میبره، ولی درست میشه. میدونم طبیعیه. میدونم زمان میبره و ممکنه درست شه. میدونم که این فقط به صِرفِ تهران بودن یا ونکوور بودن ربط نداره. فاکتورهای مختلفی از جمله همون «زمان» کذایی توش دخیله. ولی خب دردی از حس هماکنون من دوا نمیکنه. فعلاً تا اطلاع ثانوی اگه ازم بپرسن برخی از مضرّات مهاجرت را نام ببرید در اقلام بالای لیست ذکر میکنم: بغل. |
|
Comments:
Post a Comment
|