آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, December 19, 2025 داشتم از آشپزخانه میآمدم بیرون که ناگهان به طرز عمیقی احساس خوشبختی کردم. کلاً وقتهایی که تیبگ را از داخل لیوان چای درنمیآورم، به طرز غریبی احساس خوشبختی میکنم. روی برنامهی کلاسها و روی پروپوزالم کار کرده بودم. یکیدوتا مستند دیده بودم و یک مصاحبه از کیارستمی، روی یوتیوب، دربارهی کپی برابر اصل. و یک تکه استیک با قدری مارچوبه درست کرده بودم، با یک پیمانه فارو و اسفناج. استیک را گذاشته بودم روی تختهی چوبی، باریک باریک بریده بودم، فاروی اسفناج را با پشت قاشق فشرده بودم به هم، برشهای استیک را گذاشته بودم رویش و کنارش مارچوبه، با هویج. فیلم The Terrorizers ادوارد یانگ را پِلِی کرده بودم با بشقاب آمده بودم نشسته بودم جلوی فیلم. نیمساعت بعد غذایم تمام شده بود و هوا سرد بود و دلم چای داغ ساخته بود. تا آب کتری جوش بیاید، ظرفهای شام را شسته بودم و یک تکه چوب دارچین انداخته بودم توی ماگ قرمز و یک کیسه چای بابونه. آب که جوش آمده بود ماگ قرمز را پر کرده بودم و بیکه منتظر بمانم چای خیس بخورد، ماگ را برداشته بودم برگشته بودم جلوی فیلم. ژاکت سفیدی تنم بود که آستینهاش تا نوک انگشتانم آمده بود پایین. و همانجور که خانه تاریک بود و ریسههای تراس روشن بود و چهارزانو نشسته بودم روی مبل، همانجور که ادامهی فیلم را پلی کرده بودم و ماگ قرمز را گرفته بودم جلوی صورتم و بوی دارچین و بابونه پیچیده بود توی مشامم و انگشتهام میخورد به نخ و مقوای تیبگ، بیهوا به طرز غریبی احساس خوشبختی کردم. |