آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, May 21, 2002
یه جورایی یادم رفته نفس بکشم... با پیدا کردن اسب آتش... از همون عبارت اولش فهمیدم با یه زندگی طرفم... یه حس جاری که بر خلاف بسیاری از وبلاگ های دیگه واقعیتی توش موج می زنه که آدم رو ناخودآگاه تحت تاثیر قرار می ده... شاید باید یک زن باشین تا عمق نوشته هاش رو احساس کنین... شایدم متوجه نشین چی می گم... اما هنوزم نمی دونم چه جوری نفس بکشم... کاش" آقای پدر "... الان نمی تونم چیزی بگم... حس غریبی درونم رو پر کرده... باشه برای بعد...
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل : « ● صبح ، آفتاب نزده بيدار ميشوي . نماز و آماده كردن صبحانه و بعد دخترك بزرگتر را با ناز و نوازش بيدار ميكني و واميداري كه دل از شيريني خواب اول صبح بكند و رختخواب گرم و نرم را براي يادگيري علم و دانش ترك كند . لباسهايش را آماده گذاشته اي . صبحانه اش را ميدهي و بدرقه اش ميكني . بعد جوجهء كوچكترت بيدار ميشود و صبحانه ميخواهد و بعد هم مردت . ساعتي بعد كه او را هم راهي كردي ، به جان خانه مي افتي كه از شيطنت هاي خستگي ناپذير جوجه ها ديشب به ميدان جنگ بدل شده . همه چيز را مرتب ميكني و سر جايشان ميگذاري . لباسهاي پراكنده را آويزان ميكني و كثيفها را به دست ماشين لباسشوئي ميسپاري كه بيچاره هيچ روزي را مرخصي ندارد . خاك نرمي را كه طوفان ديشب به ارمغان آورده ، از روي اسباب و اثاثيهء خانه پاك ميكني . موقع پاك كردن كامپيوترت كه امروز هنوز روشن نشده ، دلت غش ميرود كه سري به دنيا بزني ، اما فكر كارهاي باقيمانده منصرفت ميكند و با عجله ادامه ميدهي . تا جارو بكشي ، ماشين لباسشوئي وفادار كارش را تمام كرده . لباسهاي ديروز را از روي بند جمع ميكني وشسته هاي امروز را پهن . خشكها را تا ميكني ، آنهائي را كه اتو ميخواهند زير داغي اتو تنبيه ميكني تا ديگر هوس چروك شدن نكنند و در كمدها ميگذاري . حالا نوبت نهار است . مردت هوس خورشت فسنجان كرده . با عجله گردوها را ميشكني . پوستشان سفت و خشك است و سرعت كار را پائين مي آورد . به خودت لعنت ميفرستي كه همچين گردوهاي مزخرفي را به خاطر اندكي ارزانتر بودن آنها خريده اي . مغزها را آسياب ميكني ، تفت ميدهي و بالاخره خورشتت روي گاز در حال پختن است . براي صرفه جوئي در وقت ، از تكنولوژي ژاپن بهره ميگيري وزحمت برنج پختن را به دست پلوپز ميسپاري . به محض اينكه خيالت از غذا آسوده ميشود ، جوجه ات به آشپز خانه مي آيد و آب ميخواهد . بيحال و بي رمق است و گونه هاي گلگون و چشمان بيحالتش داد ميزند كه تب دارد . وقتي به پيشانيش دست ميزني ، ميفهمي كه حدست درست بوده . به او آب و مسكن ميدهي و بعد تازه به فكرت ميرسد كه جوجهء تبدارت نميتواند فسنجان بخورد . بنابراين بايد سوپ هم درست كني . در يخچال را به اميد وقوع يك معجزه باز ميكني و آرزو ميكني كه يكي دو تا هويج در زواياي پنهاني آن باقي مانده باشد . وقتي مطمئن ميشوي كه معجزات الهي صرف چنين چيزهاي بي ارزشي نخواهد شد ، لباس ميپوشي . دودل و نگراني كه جوجه ات را در خانه تنها بگذاري يا او را با اين تب همراه ببري . بالاخره دل به دريا ميزني . به او سفارش ميكني كه در غياب تو شيطنت نكند و در را براي كسي باز نكند و ميروي . غذا آماده شده و جوجهء بزرگترت از مدرسه آمده ، ولي هنوز مردت از راه نرسيده . جوجه ات عصباني و ناراحت است . در ديكتهء امروز ، كلمهء خوشحال را سر هم نوشته و چون طبق بخشنامهء اموزش و پرورش ، صفت و موصوف نبايد به هم بچسبند ، معلمش آنرا غلط گرفته و 19 شده . دلداريش ميدهي كه اشكالي ندارد و هر كسي ممكن است اشتباه كند و 19 هم نمرهء خوبي است . با اين قبيل حرفها آرامش ميكني . بعد نهار جوجه ها را ميكشي . جوجهء بزرگتر كه هنوز دلخور است ، بهانه ميگيرد كه نه سوپ دوست دارد و نه فسنجان ، و كوچكتر نق ميزند و ميخواهد به جاي سوپ فسنجان بخورد . با ناز و تمنا كه بعضا به تهديدهاي پارك نبردن و خوراكي نخريدن هم آلوده ميشود ، غذا را به خوردشان ميدهي . جوجهء بزرگ را سر درس و مشقش ميفرستي و كوچكتر را با هزار جان كندن ميخواباني . خسته اي و گرسنه . مردت هنوز از راه نرسيده . به محل كارش زنگ ميزني و منشي ميگويد كه بيرون رفته . موبايلش هم يا اشغال است و يا دور از دسترس . بالاخره نااميد ميشوي و تنها نهار ميخوري . بعد گوشهء هال روي زمين دراز ميكشي و همانطور كه چشم به صفحهء تلويزيون دوخته اي ، پلكهايت روي هم مي افتد . هنوز لذت خواب را لمس نكرده اي كه مردت مي آيد ، با يك گوني باقالي . خودت سپرده بودي كه هر وقت باقالي خوب پيدا كرد ،بخرد ، اما نه امروز و نه اينهمه . عزا گرفته اي ، ولي چاره اي نيست . به مردت نهار ميدهي و چاي . عجله دارد كه برود و تو ميگوئي كه جوجه مريض است و شايد نياز به دكتر داشته باشد . مردت دودل و آشفته ميشود . ميداني كه جانش به جان جوجه هايش بند است و در عين حال نگران كارهاي نيمه كاره اش . از او ميخواهي كه ماشين را برايت بگذارد و برود . مرد فكري ميكند و ميگويد كه خيلي كار دارد و بي ماشين به آنها نميرسد . چند اسكناس روي ميز ميگذارد و سفارش ميكند كه جوجه را با آژانس به دكتر ببري ، و بعد ميرود . تازه سرگرم پاك كردن كوه باقاليت شده اي كه جوجه ات بيدار ميشود . تبش پائين آمده و تو بعد از مدتي ترديد ، خودت را قانع ميكني كه فقط يك سرما خوردگي ساده است و نياز به دكتر ندارد . چه خوب ! حالا شايد بشود تا شب فكري به حال باقاليها كرد . تلفن زنگ ميزند . همسر يكي از دوستان مردت است . گلايه مند از اينكه تلفنت هميشه اشغال است و اين اينترنت تو را از دنيا جدا كرده . در دل ميگوئي برعكس ! مرا به دنيا وصل كرده ! بعد تن به وراجيهاي او ميسپاري و آرزو ميكني كه زودتر تمام شود تا بتواني به كارهايت برسي و لااقل شب بتواني چند دقيقه اي را پشت آن دريچهء15 اينچي جادوئي بگذراني . عذر خواهيهايش را گوش ميكني كه گرفتار بوده اند و نتوانسته اند بازديد عيد شما را پس بدهند و عمهء شوهر خالهءهمسايهء مادرش فوت كرده و خلاصه امشب اگر فرصت داريد ، ميخواهند چند دقيقه مزاحم بشوند و جبران مافات كنند . دلت ميخواهد بگوئي شرمنده ام ، عذر ميخواهم . من امشب اصلا آمادگي ميهمان را ندارم ، خسته ام ، جوجه ام مريض است . اما در عوض تعارف ميكني كه اختيار داريد ، منزل خودتان است ، سرافرازمان ميكنيد و شام منتظريم . مجبوري براي شام دعوتشان كني ، چون وقتي شما براي عيد ديدني آنها رفته ايد ، با اصرار شما را نهار نگه داشته اند . بعد برميگردي به آشپز خانه و سعي ميكني در ذهن خسته ات ليست غذاهاي شام را كه متناسب با مواد موجود در فريزر باشند ، تهيه كني . بعد دست به كار ميشوي . وسط كار ، جوجهء بيمارت مي آيد و نق ميزند . بستني ميخواهد ، ولي در اصل نياز مند آغوش و محبت مادر است . تو وقت نداري بغلش كني و او همچنان بهانه ميگيرد . بالاخره كلافه ميشوي و سرش داد ميزني و وقتي او اشكريزان ار آشپز خانه بيرون ميرود ، پشيمان به دنبالش ميروي . بغلش ميكني و گونه اش را ميبوسي و با يك شكلات آرامش ميكني . وقتي به آشپز خانه برميگردي ، آب برنج سر رفته و گاز خاموش شده است . وقتي كارهاي شام را سر و سامان ميدهي ، تازه به يادت مي افتد كه آخرين ميوهء يخچال را چند ساعت قبل آب گرفته و به جوجه ات داده اي . با مكافات گرهء لاينحل گرفتن شمارهء موبايل مردت را ميگشايي و به او سفارش ميوه و كاهو و سبزي خوردن ميدهي ، و التماس ميكني كه زودتر بيايد تا بتواني قبل از رسيدن مهمانها آنها را بشوئي و آماده كني . با رسيدن مهمانها ، جوجه ها 4 تا ميشوند ، و شيطنتشان هم 8 برابر . وقتي دور خانه ميدوند و جيغ ميكشند ، مغزت سوت ميكشد ، اما لبخند ميزني و پذيرائي ميكني . بالاخره سفرهء شام را پهن ميكني و حاصل تلاش بعد از ظهرت را در آن ميگذاري . هر وقت ميهمان داريد و تو سفرهء رنگيني پهن ميكني ، نگاه مردت پر از تحسين و غرور ميشود . انگار به خود ميبالد كه چنين همسري دارد و ميتواند مطمئن باشد كه در بين زنهاي اقوام و دوستان ، دستپختش از همه بهتر است . اما تو از اين تحسين ، دلت ميگيرد . از اينكه زن هستي و در اين اجتماع ارزش وجودي تو را با دستپختت ميسنجند ، احساس بيزاري ميكني . شب از نيمه گذشته كه ميهمانها ميروند . تو ظرف هاي نشستهء درون ظرفشوئي و گوني باقالي را فراموش ميكني و مثل مرده روي تختخواب مي افتي . روح و جسمت نياز مند خوابي سنگين و عميق است ، اما مردت با نوازش و بوسه و محبت به سراغت آمده . پاداش ميهمان نوازي و خانه داري خوب امروزت است . حتي سر سوزني هم تمايل نداري ، اما دلت نمي آيد مردت را برنجاني و دست رد بر سينه اش بزني . پس تظاهر و تحمل ميكني . نميداني خواب شيرين و دلربا چه مدت است تو را در بر گرفته كه با صداي گريهء جوجه ات از خواب ميپري . شتابان بر بالينش ميروي . در كورهء تب ميسوزد و استفراغ هم كرده . لباسش را عوض ميكني و دست و صورتش را ميشوئي ، به او مسكن ميدهي و در انتظار فرو نشستن تب ، بيدار ميماني . اما باز هم استفراغ ، بعد اسهال و تبي كه اصلا پائين نمي آيد . ساعتي بعد نگران ميشوي و مردت را بيدار ميكني . جوجه ات در تب و هذيان است و نميتوان منتظر صبح ماند . شايد دير شود . با عجله روپوش مدرسهء جوجهء بزرگتر را در كيف مدرسه اش ميچپاني . جوجه هاي نيمه خواب در آغوش تو و مردت و به سوي خانهء مادرت . مادر را كه گوشش سنگين است و صداي زنگ را نميشنود ، با مكافات بيدار ميكنيد ، جوجهء بزرگتر را به او ميسپاري و سفارش كه اگر شما دير آمديد ، صبح او را به سرويس مدرسه اش برسانند ، و بعد سراغ دكتر و بيمارستان . چند ساعت بعد ، سرم جوجه ات تمام شده و با داروهاي مختلف ، تب و استفراغش هم بند آمده . حالا در ماشين به سوي خانه رهسپاريد و تو، به صورت معصوم او كه در آغوشت به خواب رفته نگاه ميكني و خدا را شكر ميكني كه خطر از سرش رد شده . وقتي به خانه ميرسيد ، هوا روشن شده . روز نوئي آغاز شده و شهر اندك اندك ميرود كه بيدار شود . از پشت پنجرهء خانه ات به شهرت چشم ميدوزي و فكر ميكني كه اين روز چگونه خواهد گذشت . وقتي خورشيد سفر روزانه اش را تمام كند و تن به يك مرگ تبالود ديگر در بستر افق بدهد ، تو چه تغييري خواهي كرد ؟ آيا فقط به قدر يك روز فرسايش پيدا ميكني و پير ميشوي و يا روحت با بارقه اي از دانش و معنويت صيقل ميخورد وذره اي به وجودت اضافه ميگردد ؟ ● ديشب يادم رفته بود كه بعد از تموم شدن كارهاي آن لاينم صندوق پستيم رو ببندم و هيستوريهاي مربوطه رو ديليت كنم . شب آقاي پدر ( منظورم پدر بچه هاست ، باباي خودم 3 سال پيش به رحمت خدا رفته ) اومد و همهء اون چيزهايي رو كه نبايد ببينه ، ديد . بعد سوال و جواب شروع شد : اين مردها كين كه واسهء تو نامه نوشتن ؟ نيما و حميد و سعيد و .... اينجور چيزها ! مثل بچه هاي مظلوم گردنم را كج كردم و گفتم : اينها نامه هاي اعضاي گروه بلوگرها هستن . نامه ها رو كه واسهء گروه ميفرستن ، براي تمام اعضا ارسال ميشه . رگهاي گردنش كلفت شد و داد زد : كي گفته تو بري عضو گروهي بشي كه اين همه مرد بهش نامه مينويسن ؟ هيچ دليلي نداره كه نامه هاي اينهمه مرد غريبه بياد توي صندوق پستي تو . بعد به حالت قهر به اتاق رفت و در حاليكه روي تختخواب دراز ميكشيد غر غر كرد :لعنت به من كه خر شدم و كامپيوتر خريدم . اگه اين هفتصد هزار تومني رو كه واسهء كامپيوتر به هدر داده بودم ، ميزدم به كاسبي ، تا حالا شده بود يك ميليون تومن ! اينهمه هم دردسر نداشتيم . خانم يه روز سر از اتاق چت درمياره ، يه روز با مردها نامه نگاري ميكنه ، فردا هم لابد .......استغفرالله! امروز ظهر بعد از كلي منت كشي بنده ، بالاخره ايشون لطف كردن و با من آشتي فرمودن . بعد هم با قيافهء حكيمانه اي گفتن : حواست رو خوب جمع كن ، اعصاب من و خودت رو خورد نكن . از اين به بعد هر غلطي كه ميخواهي توي اين اينترنت لعنتي بكني ، يه جوري بكن كه من نفهمم . چون من ديگه تحمل اينجور چيزها رو ندارم ! پاورقي : تفسير اين ماجرا رو به خودتون واگذار ميكنم ! ● بعضي وقتها با تمام وجود و از ته دل آرزو ميكنم كه اي كاش يا زن به دنيا نيومده بودم ، يا حالا كه قراره زن باشم در يك جايي از دنيا كه زنها حقوق خودشون رو به دست آوردن متولد شده بودم ، يا اگه هيچكدومش ممكن نبود و من حتما بايد هم زن باشم و هم در جهان سوم ، كاش حداقل جزو اون دسته زنهائي بودم كه نيازهاي روحيشون خيلي ساده برآورده ميشه . فقط كافيه شوهري داشته باشن و ماديات زندگي در يك حد متعارف ( كه بستگي به توقع فردي داره ) براشون تامين باشه ، چند تا بچهء صحيح و سالم هم داشته باشن ، اونوقت ديگه كاملا احساس خوشبختي ميكنن و دنيا بر وفق مرادشونه . بدبختانه اكثر زنهاي اجتماع ما رو اين گروه تشكيل ميدن و تعدادشون حتي در زنهاي تحصيل كرده و شاغل هم كم نيست . اون حداقل بيچاره كه متفاوت هستن و متاسفانه من هم جزوشون هستم ، هميشه و همه جا از طرف اين اكثريت طرد ميشن . چون دارن سنت شكني ميكنن .ميخوان بر خلاف جريان آب شنا كنن . مجازات اينكار هم سيلي خوردن مداوم از سيل خروشانيه كه داره از طرف مقابل مياد . پس يا بايد تا آخر عمر اين ضربه ها رو تحمل كني و راه خودت رو بري ، يا بالاخره خسته بشي و به قيمت اسارت روحت تن به جهت جريان بدي و با اون پيش بري . بعضي وقتها حس ميكنم كه واقعا بريدم . يك عمره كه از طرف همه دارم سرزنش ميشنوم . ● شايد اين آخرين چيزي باشه که من توي وبلاگم مينويسم چون بالاخره اونچه که نبايد اتفاق مي افتاد افتاد و آقاي پدر همه چيز رو فهميد . حالا من نه کامپيوتر دارم و نه اينترنت . الان توي کافي نت هستم و تايپ فارسي با کي بوردي که برچسب فارسي نداره برام خيلي سخته چون من جاي حروف رو حفظ نيستم . در مدت اقامت ۷ هفته ايم در وبلاگشهر طوري به اينجا مانوس شدم که احساس ميکنم از اول عمرم ساکن اينجا بودم . و دل کندن از اين ولايت برام واقعا سخته . نميدونم . خدا رو چه ديدي . شايد يه روز برگشتم . اون که اون بالا نشسته قادريه که هر کاري ازش بر مي آد . فراموشم نکنيد ها ! » معضلی همیشگی به نام آقای پدر ... در دیار نفرینی بانوان به تقدیر محکوم این مرز پر گهر... |
|
Comments:
Post a Comment
|