آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, March 20, 2002
پنج شيش ساعت ديگه سال تحويله...رو تختم دراز كشيده بودم و خاطرات سال هشتاد رو مرور مي كردم...با همهء فراز و نشيب هاش عجب سالي بود...يكي از خاطره انگيز ترين سالهاي زندگيم...همهء لحظات خوبش رو مزه مزه كردم...تو ذهنم شناور شدن...لرد بستن و رسوب كردن...كاشكي ميشد آدم از خاطره هاش همونجوري كه هستن يه back up بگيره...آخه احساسات آدم وقتي ميان رو كاغذ،كمرنگ ميشن...چقدر آدم هاي امسال زندگيم رو دوست داشتم...مثل تيله هاي رنگي دوران كودكيم...شفاف...صيقلي...رنگي...توشون معلوم بود...وقتي نگاشون مي كردي دلت ميخواست لطافت توشون رو لمس كني...هر كدوم رنگ خودشون رو داشتن...يه طيف رنگ...و نمي تونستي بگي كدوم قشنگ ترن...آدم هاي امسال دنياي كوچيك منهم همه شون تيله هاي رنگي بودن...قشنگ ترين تيله هاي دنيا...كه با هيچ الماسي قابل تعويض نيستن...تو اين سال هاي آخر از پيدا كردن تيله هام نا اميد شده بودم...اما فقط به اين اميد برگشتم ايران...چون مي دونستم لحظه هاي كوچيك و منحصر به فرد زندگيم رو فقط اينجا،عليرغم گل و بلبل بودنش مي تونم پيدا كنم...اول ها حسابي نا اميد بودم و هنوز تنها...همه مي گفتن ديوونه اي كه برگشتي تو اين خراب شده...شيش ماه نشده بر مي گردي...آخه نمي دونستن من واسه چي برگشتم...نمي دونستن كه تيله هامو اينجا جا گذاشته بودم...بيشتر تيله هام رو...بيشتر قلبم رو...و اونجا شده بودم يه آدم آهني برنامه ريزي شده تو درس و زندگي...خلاصه...الان كه فكرش رو ميكنم مي بينم اينجا با همهء بديهاش،هنوز بهترين جاي دنياست...حتي اگه بگن خودت رو بايد لاي سه تا پتو بپيچي و بياي بيرون...حتي اگه هنوز شخصيتت رو بر اساس ظاهرت قضاوت كنن و هميشه هم محكوم...حتي اگه خوك ها همه چيزهات رو ازت بگيرن...حتي اگه عيدت رو هم برات برنامه ريزي كنن...حتي اگه رنگ عيدت رو هم عوض كنن...حتي اگه هنوز دهانت را ببويند،مبادا گفته باشي دوستت دارم...حتي اگه هنوز عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...با همهء اينها...دلم اينجاست...پيش همهء لحظه هاي منحصر به فرد و كوچيكش با همهء تيله هاش...تيله هاي قشنگ زندگي من...همه تون رو با همهء قلبم دوست دارم...با همهء قلبم......
در آستانهء بهار يكهزار و سيصد و هشتاد و يك خورشيدي. |
|
Comments:
Post a Comment
|