آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, June 5, 2026 هر وقت توی یخچال بلوبری و توتفرنگی داشته باشم، بر خودم واجب عینی میدونم که صبحانه پنکیک بخورم. زندگی کوتاهتر از اونه که آدم بخواد هر روز صبحشو با پروتئین شروع کنه. پودر پنکیک رو از توی کابینت میارم بیرون. دکمهی کتری رو میزنم و بریها رو میریزم تو یه سبد، آب میگیرم روشون. برمیگردم توی هال. ادامهی موزیکهای دیشب رو پلی میکنم. پنجرهی قدی تراس رو باز میکنم، و گیلاسهای خالیای که از دیشب روی میز تراس مونده رو با خودم برمیگردونم تو آشپزخونه. همزدن مایهی پنکیک رو خیلی دوست دارم. غلیظ و نرم و پذیرا. از آدمای غلیظ و نرم و پذیرا خوشم میاد. آدمای متوجه، باملاحظه. این روزا دیگه حوصلهی سر و کله زدن با آدمایی که لبههای تیز و برنده دارن رو ندارم. آدمهایی که فرق رک بودن و بیملاحظه بودن رو نمیدونن. پنکیک آدمو اذیت نمیکنه. نرم و چاق و مهربونه و برای هر خلق و خویی مناسبه. تا تابه داغ شه، توتفرنگیها رو میذارم روی تخته. سرشونو با چاقو میبرم و از وسط قاچ میکنم. سفت و شیرین و آبدارن. چهار قاشق از مایه رو یکی یکی میریزم تو تابه و تا خودشونو بگیرن شیرهی افرا رو از کابینت میارم بیرون. بیرون هوا ابریه و بوی ابر پیچیده توی خونه. از ترکیب بوی ابر و بوی پنکیک خوشم میاد. انگار صبحهای شماله و تو ویلاییم و تا بقیه بیدار شن دارم وسایل صبحانه رو آماده میکنم. نه که هی نوستالژیم بزنه بالاها، نه. بینیم این بو رو به شمال الصاق کرده. میم تعریف کرد رفته بوده برای تامی غذای خشک بخره که ونک رو میزنن. پناه میگیره پشت یه سطل فلزی و موج و هُرم انفجار رو لابهلای موهاش و بالای سرش حس میکنه. دو ماه بعد یه روز بیدار میشه میبینه پوست بدنش درد میکنه. از پشت کتفش شروع میشه و کمکم میاد جلو و کل بالاتنه رو میگیره. جوری که وقتی پوستش با لباس یا صندلی ماشین یا تخت در تماس بوده، شدید درد میگرفته. همون موقع که داشت تعریف میکرد، علائمش رو دادم به چت جیپیتی. چجپت گفت اینایی که میگی شبیه آلودینیاست. گفت آلودینیا (Allodynia) یک عارضه عصبی است که در آن فرد با محرکهایی که معمولاً هیچ دردی ایجاد نمیکنند (مانند لمس ملایم، وزش باد، پوشیدن لباس، یا تغییرات خفیف دما)، احساس درد شدید و غیرعادی میکند. بوی ابرهای ونکوور هم آلودینیای منه. قرار نیست برام درد ایجاد کنه، اما هر بار با شنیدنش یه درد خفیف و مبهمی میپیچه توی قفسهی سینهم. پنکیکها یکی یکی پف میکنن. برشون میگردونم. قهوهای و خوشرنگ میشن. آب جوش اومده. چای زنجفیل درست میکنم و پنکیکها رو روی هم میچینم توی بشقاب. توتفرنگیهای قاچشده و بلوبریها رو میریزم دورش و سپس شیرهی افرا. با بشقاب و لیوان چای میام تو هال. عاشق این بوییام که پیچیده توی خونه. بهم حس home, sweet home میده. یه نفس عمیق میکشم. آلودینیام درد میگیره. من آدم نوستالژیکی نیستم، این ونکووره که اغلب هواش ابریه. |
|
Thursday, June 4, 2026 از پیادهروی طولانی برگشتم خونه و خزیدم زیر پتوی اخراییرنگم. موقع رفتن، پنجرههای خونه رو باز گذاشته بودم. هوا ابری بود و خونه حسابی خنک شده بود. خزیدم زیر پتو و فکر کردم چه دلم گریپفروت میخواد. دلم برای روزمرهنویسی تنگ شده. نه که ننویسمها، ولی نوشتنم شده در حد کپشن اینستاگرام. اونجا جلوی چشم هزار نفره و دست و بال آدم تا حدی بستهست. اینجا اما انگار دارم با خودم پای تلفن حرف میزنم و خواننده هم پشت دره و داره حرفامو میشنوه. هیچکدوم هم به روی هم نمیاریم. دو تا ددلاین دارم، فردا و پسفردا، و هنوز جفتشون نصفهن. من سردمه و خزیدهم زیر پتو و دلم گریپفروت میخواد. تو یخچال داریما، ولی دلم میخواد یکی برام قاچ کنه از وسط، تو شکم هر دو قسمت رو با قاشق آبلمبو کنه، رو یکیش شکر بریزه و رو یکیش نمک، بذاره تو اون بشقاب مورد علاقهم، از کشوی قاشقچنگالا اون قاشق صدفی Muji رو انتخاب کنه، بذاره تو یه سینی بیاره بذار بغل دستم رو تخت. پیشونیمو ماچ کنه و بگه پاشو برات گریپفروت آوردهم. چیزی که این سالها خیلی میس میکنم همینه. همین که یکی بلد باشه گریپفروتت رو چه جوری قاچ کنه، بدونه چاییتو دوست داری با چی بخوری، اینکه صبحونهی روزای جمعه باید چی باشه. فلان کفش رو که میبینه بدون اینکه ازم بپرسه میخره و بدیهیه براش که اگه آیدا الان خودش اینجا بود بیشک همینو میخرید. راستشو بخوای، یه پله در میون از این آدما داشتهم تو زندگیم. آخریشون همون اکس اسمشو-نبر م بود که چهار سال با هم زندگی کردیم. دقیقاً همچین آدمی بود. میدونست کی بیاد یه گیلاس شراب بده دستت کی یه لیوان ویسکی. میدونست سس سالاد رو چهجوری دوست داری و میدونست اون آیفون قرمزه رو حتماً آیدا دلش میخواد. حالا؟ حالا اینجا برعکس! هر چی اونجا آدمای زندگیم لوسم میکردن و لیلی به لالام میذاشتن، اینجا برعکس. هموطن یه جور، غیر هموطن که دیگه ناجور. آخر مهموننانوازیان. ممکنه بری خونهشون و ساعتها اونجا باشی اما یه لیوان آب بهت تعارف نکنن. معمولاً رو میزشون هیچ خوراکیای نیست. و به ذهنشون هم نمیرسه که چیزی بهت تعارف کنن. اصلاً چیزی به نام «تعارف» براشون تعریف نشده. بعد فکر کن منی که مامانم رهبر تعارفیهای جهانه و اگه سر شام کمتر از ۲۵بار به من که دخترشم غذا تعارف کنه آروم نمیگیره، ببین اینجا چی میکشم. اون اولها که شروع کردم به معاشرت کردن با خارجیها، میدیدم وقتایی که میان خونهی من از میزی که چیدهم چه ذوقی میکنن، و هر بار نمیفهمیدم چرا. خب طبیعیه که روی میز، چند مدل مزه و خوراکی باشه و چند جور درینک بهشون تعارف کنی، وا! تا اینکه منم متقابلاً رفتم خونههاشون و تازه دریافتم اوه، آها. و تا اینکه دریافتمتر، که مدل اونها رو هرگز برنمیتابم. اولهاش فکر میکردم خب فرهنگشونه و عادت میکنم. بعد اما کمکم دیدم از یه جنس دیگهست. یهجور بیمبالاتیه، نه فرهنگ. من فکر میکنم اگه یکی برات مهم باشه و دلت بخواد بهش توجه نشون بدی، این چیزا برات طبیعی میشه. حدس میزنم بیشتر از فرهنگ، به خصلت شخصی آدمها برمیگرده. و راستش، هیچی ترنآفتر از آدم بیتوجه و بیمبالات نیست. حالا؟ حالا اینکه یکی گریپفروتت رو دو قاچ کنه و یکیشو نمک بزنه و یکیشو شکر که پیشکش، این که یکی برات یه هدیهی کوچیک بخره که فلان روز به یادت بودم که پیشکش، اینکه دست خالی نیان خونهت که پیشکش، همین که بعد از یک ساعت ازت بپرسن آب یا چایی میل داری (ویسکی و شراب و اینا هم نهها، آب یا چای)، همین باعث میشه از شادی اشک تو چشمام جمع شه. سلام مامان، کاش هیچوقت گذارت به کانادا و کانادایی نیفته، بای. پ.ن. آخیش! اینکه وبلاگ به آدم نمیگه سهمیهی حرفزدنت تموم شد و برو ده تا جملهتو پاک کن تا بذارم پابلیش کنی، همین یکی از مهمترین مزایای وبلاگنویسیه. سلام وبلاگ. |