آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 11, 2002
منتظر ديروز بودم(يكشنبه رو ميگم)...خيلي...نمي تونم در موردش بنويسم...از طرفي بايد بنويسم،چون قرار بر اينه!...نمي دونم پشت اين تغييراتت چي هست،نمي دونم...اما مثل هميشه “ با تو آري،بيش از اينها مي توان خاموش ماند “ ...مي دونم كه نمي خواي ريسك كني،بارها بهم گفتي كه ترست از چيه،اما اين جور گارد گرفتن هم داره عذابم ميده.شايد داري زيادي ملاحظهء منو مي كني.نمي دونم.ولي امروز يه جور ديگه بود،خيلي يه جور ديگه...آب پرتقاله!...باران...پسته ها!...مي دونم مسخره ست،ولي من ديوونه طبق معمول همه چيزاي اساسي رو ول مي كنم و مي چسبم به اين نشونه هاي كوچيك،كه بيشتر از يه دنيا برام معني و ارزش دارن...ولي،ولي،ولي...نميدونم چرا با اينكه اينهمه سرم خورده به سنگ،بازم آدم نمي شم،اينو جدي مي گم.امروز باز يه فرصت رو به طرز احمقانه اي از دست دادم و خراب كردم............واي ي ي...چرا با تو اينقدر همه چيز فرق مي كنه...يه جورايي تقصير خودت هم هست،اونقدر به همه چي توجه ميكني كه آدم گاهي وقتا كم مياره...همه چي ناخودآگاه ميره زير ذره بين .چقدر خوبه كه اينارو نمي خوني.نمي دونم چرا هنوز بعد اينهمه سال،يه دفعه مي شم مجسمه. و همه چي خراب مي شه...ايندفعه براي اولين بار خيلي پشيمونم...در تمام طول اين مدت مي فهميدم كه چي مي خواي،و منتظر يه سيگنال كوچيك هستي،ولي بازم طبق معمول روال احمقانهء هميشگيم،به روي خودم نياوردم...كاش اينجوري نمي شد،كاش همه چي آسون تر بود...كاش اندازهء يه اپسيلون آدم مي شدم...مي دونم كه داره بهت سخت مي گذره...كاش يه خورده معمولي بودي...اونوقت خيلي چيزا راحت تر ميشد...به قول بعضيها “دانستن،مردن است.“...
امروز دو بار باهات حرف زدم،در مورد اون كلاسهاي مديريت شريف،طبق معمول بهانهء خوبي بود،...مثل هميشه بودي...كاشكي مي تونستم از پشت تلفن،چشماتو ببينم،...ديروز كه ديگه جرأت نكردم...يعني نمي تونستم... كسي كلاس آدم شدن به صورت فشرده سراغ نداره؟! |
|
Comments:
Post a Comment
|