آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 27, 2002
امروز دلم میخواست همینجور برم و برم و برم... دلم می خواست تنها رفته بودم... اونقدر بنفشه ها قشنگ و سر حال بودن که نگو... یه عالمه لبخند می زدند... بارون دیشب سرحالشون کرده بود حسابی... از اون هواهایی بود که تو دوست داری... آفتابی و خنده رو... همه چی لبخند می زد... بوی گردگیری میومد... نم بارون هنوز رو نرده های چوبی پارک مونده بود... کاش امروز بودی... می دونم که اگه می بودی خیلی چیزا فرق می کرد... اما بازم نبودی و نبودی و نبودی... ولنجک نبود، پارک جمشیدیه بود و کلک چال... ولنجک نبود، اما باز هم بودی... اگه یه روز ولنجک برم و نباشی، اونوقت معنیش اینه که رها شده ام... اما به نظرت شدنیه؟... نمی دونم... هنوز نمی دونم... .
جمعه6 اردیبهشت |
|
Comments:
Post a Comment
|