آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, April 3, 2002
يه زماني،به خصوص اون اول ها كه برگشته بودم ايران،خيلي زندگي آدمهاي ديگه برام جالب و مهم بود.به خصوص اونايي كه از لحاظ مادي در سطح پاييني بودن.هميشه نا خودآگاه مشكلات اونارو با خودم مقايسه مي كردم و ته دلم مي گفتم:خوش به حالشون،چه زندگي ساده اي دارن و چقدر مشكلاتشون ساده س.تا اينكه كم كم يه دوست يادم داد از اسب نقره ايم بيام پايين و از نزديك ببينمشون،مسائلشون رو لمس كنم،تا بفهمم دنيا دست كيه.اون وقتا خيلي تحت تاثير قرار مي گرفتم.سعي مي كردم هر كاري از دستم بر بياد براشون بكنم بدون اينكه كسي بفهمه.يا حداقل سعي مي كردم خودم رو از اون سطح مصرفي ولخرجي كه همه چي هوس مي كرد و بدون اينكه فكر كنه لازم داره يا نه خيلي راحت مي خريد،دور نگه دارم.اما تو اين چند سال منم كم كم شدم مثل بقيه،كم كم يادم رفت با اين پول تو جيبي من چند خانواده اجاره خونه ميدن،با پولي كه من بابت كتاب و سي دي در ماه ميدم چند تا بچهء گلفروش خياباني مي تونن برن مدرسه،با پولي كه هر ماه بابت رستوران و كافي شاپ ميدم چند تا خونوادهء گرسنه سير مي شن...
ديشب تو هواپيما مجلهء اطلاعات هفتگي داشتن،شروع كردم به خوندن،يه گزارش هفته داشت با عنوان“ساعتي ميهمان كوخ نشينان پايتخت...ساكنان خانه هاي دو متري نوروز ندارند“...مردمي كه آلونكي دو متري را خانه مي نامند، يخچال، گاز، لباسشويي، آبگرمكن، شومينه، پيتزا و عيد برايشان مفهومي ندارد...اين مردم تنها چيزي كه زياد دارند بچه است.بچه هايي كه يا شناسنامه برايشان صادر نشده و يا اينكه شناسنامه شان بابت اجاره خانه يا خريد مواد مخدر براي هميشه وديعه گذاشته شده است!...در اين خانه ها تابستان يعني دم كردن،يعني بوي تند عرق،يعني انتظار تا غروب تا رسيدن خنكاي شب،و زمستان اينجا يعني سرما،يعني سوز،يعني خش خش شيشه هاي نايلوني،يعني بوي سرد انتظار تا رسيدن آفتاب و گرمي ظهر...در اين خانه ها كار يعني گدايي،يعني نوازندگي كنار خيابان،يعني نان خشكي و دزدي،و غذا اينجا يعني خوردن لقمه اي از سر وظيفه تا سيگاري روشن شود،اينجا شام يعني ناهار،ناهار يعني صبحانه و صبحانه يعني بوي نان بيات...اونوقت من مشكلم اين بود كه كفش نايك بخرم يا فيلا،كه پولش اجاره خونهء ده تا خونوادهء اينجاست...بعضي وقتا از اينكه اينهمه سيب زميني شدم حالم از خودم به هم مي خوره... ...غصه مي خوردم كه چرا كفش ندارم كسي را ديدم كه پا نداشت... |
|
Comments:
Post a Comment
|