آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 7, 2002
باورم نمي شد...خوابي كه ديشب ديده بودم دقيقا درست در اومد!!!...راستش اين چند روزه سعي مي كردم دور و بر تلفن پيدام نشه...خوب پيدام هم نشد.تا پنج شنبه شب كه اون خواب رو ديدم.تو دلم خنديدم و گفتم مگه ميشه!اينهمه ميل ناپديد بشه و نرسه!امكان نداره.جمعه شب بود...12 اينطورا.بعد از يه بار دي سي شدن يه سر زدم به آشپزخونه جهت دوپينگ،تو راه برگشت جلوي تلفن هيپنوتيزم شدم.انگاريكي بهم گفت بابا زنگ بزن ببين اصلا زنده ست يا نه!منهم از خدا خواسته گفتم چشم!با اينكه خيلي كار سختي بود شماره تو گرفتم و از شانس من خودت گوشي رو برداشتي.نمي دونستم بايد حرف بزنم يا نه،اما باز صدات كار خودش رو كرد و من رو با خودش برد...اولش از موضع قدرت شروع كردم به حرف زدن چون مطمئن بودم كه لااقل اينبار ديگه محكومي.اما بعد از چند دقيقه معلوم شد كه نه خير،باز هم تبرئه شدي!و اين بار به شيوهء كاملا باور نكردني!اينجوري كه بين اينهمه آدمي كه با اي ميل با من در ارتباطن فقط تويي كه ميل هام بهش نرسيده!اونهمه اي ميل،يكيش هم نرسيده!.و باز بين اينهمه آدم كه براي من اي ميل ميفرستند فقط تو بودي كه با پيغام invalid ID مواجه مي شي و به اون يكي آي دي من كه مدتهاست ديگه ازش استفاده نمي كنم پيامهات رو ميفرستي!خوب قابل قبول نيست ديگه.ولي من مي رم سراغ اون آي دي فراموش شده م و تازه پيامهات رو مي بينم!اما اين وسط ميل هاي من چي شده ن؟!هنوز نمي دونم.اندازهء همهء اين چند روزه حرف زديم.از بايرن و لوركوزن گرفته تا عربها و اينكه پدرخوانده رو شركتتون سرمايه گذاري كرده و خلاصه حرفاي اون خانومه داره درست در مياد انگار!كشف يه راه براي خوندن اون نوشته ها!(كلي خنديدم)،به خصوص اون كاغذ سفيده!!!بعدشم باز ياد بابام افتادي!هميشه اين حرفت برام خيلي جالبه. ولي بعيد مي دونم تصوري كه داري درست باشه.و چيزاي ديگه.خيلي چيزاي ديگه...دارم به حرفاي اون خانومه كه قبل از عيد گفت فكر مي كنم.يعني ممكنه بقيه ش هم درست از آب در بياد؟!
شنبه17 فروردين. |
|
Comments:
Post a Comment
|